تبليغاتX
دنیای شعر -
اشعاری از همه شاعران

تا کي کنيم بي تو صبري که نيست ما را           رفتي و دل ربودي يک شهر مبتلا را
1 
که ديگر جمع نتوان کرد ما را           چنان عشقش پريشان کرد ما را
2 
و گر تن است به دل مي‌کشد جفاي تو را           اگر دل است به جان مي‌خرد هواي تو را
3 
نزهت نبوده بي‌رخ تو باغ و راغ را           اي رفته رونق از گل روي تو باغ را
4 
مرا دشمن چرا داري چو کودک مر دبستان را           تو را من دوست مي‌دارم چو بلبل مر گلستان را
5 
برگزيده ز ما جدايي را           اي بدل کرده آشنايي را
6 
بافته بر قد تو کسوت رعنايي را           اي سعادت ز پي زينت و زيبايي را
7 
روز من بي تو شبي بي‌ماهتاب           اي خجل از روي خوبت آفتاب
8 
من تلخ کام مانده در حسرت چنين لب           اي پسته‌ي دهانت شيرين و انگبين لب
9 
مستي امشبم از باده‌ي دوشين لبت           اي چو فرهاد دلم عاشق شيرين لبت
10 
ز حسن و لطف کسي را نباشد آن که توراست           تبارک‌الله از آن روي دلستان که توراست
11 
اگر دستم نگيري رفتم از دست           دلم بربود دوش آن نرگس مست
12 
وز دست تو بسي چو مرا پاي در گل است           دل تنگم و ز عشق توام بار بر دل است
13 
وين که دارم نه اختيار من است           دلبرا عشق تو نه کار من است
14 
خبرش نيست که فرهاد وي اين مسکين است           يار من خسرو خوبان و لبش شيرين است
15 
خرم آن دل که در حمايت اوست           دوست سلطان و دل ولايت اوست
16 
يا چو من هجر تو را هيچ گرفتاري هست؟           همچو من وصل تو را هيچ سزاواري هست؟
17 
در شکر با آن حلاوت ذوق اين گفتار نيست           در سمن با آن طراوت حسن اين رخسار نيست
18 
کو کسي کو به دل و ديده خريدار تو نيست           کيست کاندر دو جهان عاشق ديدار تو نيست
19 
صبر خواهم که کنم ليک توانايي نيست
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:30 | لینک  |