تبليغاتX
دنیای شعر -
اشعاری از همه شاعران

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانیجهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندتکه هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهیمرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

چنان به نظره اول ز شخص می​ببری دلکه باز می​نتواند گرفت نظره ثانی

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالتز پرده​ها به درافتاد رازهای نهانی

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمدتو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبتندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانانکه پیر داند مقدار روزگار جوانی

تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشدریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانمتو می​روی به سلامت سلام من برسانی

سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:7 | لینک  |