ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانیجهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندتکه هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهیمرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی
چنان به نظره اول ز شخص میببری دلکه باز مینتواند گرفت نظره ثانی
تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالتز پردهها به درافتاد رازهای نهانی
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمدتو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبتندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی
مرا گناه نباشد نظر به روی جوانانکه پیر داند مقدار روزگار جوانی
تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشدریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانمتو میروی به سلامت سلام من برسانی
سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:7 |
لینک
|