نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا راز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانستتو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب استاسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی
امید در کمر زرکشت چگونه ببندمدقیقهایست نگارا در آن میان که تو دانی
یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظحدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:5 |
لینک
|