قصه ی برف و شراره ! قصه ی دشنه و مرهم
قصه ی من ٬ قصه ی تو ٬ قصه ی تلخ دوباره
قصه ی پلنگ عاشق ٬ قصه ی صید ستاره
من و بشناسون دوباره ٬ به من و آیینه و دیدار
من و تازه کن به بوسه! منو دست گریه نسپار
یه ترانه از تو دورو یه ترانه به تو نزدیک
پیش تو گم میشم از تو ٬ ای غزل واره ی تاریک
خسته و دل گیرم از من ٬ درو واکن به ستاره
یه نفس نوازشم کن بزار از شب گل بباره
چیزی تا گریه نمونده ٬ پُــر بغض ِ همه حرفام
من و با یه بوسه بشکن ٬ که سکوته همه حرفام
بالی به هوای دانه ی ما نزدی
دیری است دلم چشم براهت دارد
ای عشق ٬ سری به خانه ی ما نزدی.
صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
توي آسموني که کرکسا پرواز ميکنن
ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره
دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه
از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره
بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه
قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره
خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده
وقتي که آخر ِ جادهها رسيدن ندارهنقض ِ قانون ِ آدمبزرگا جـُرمه ، عزيزم
چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود
هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود
با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان
حس می کنم که قافیه هایم عوض شود
جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود
سهراب ِ شعرهای من از دست می رود
حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود
قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز
در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود
حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ
انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد
تن داده ام به این که بسوزم در آتشت
حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد
با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
میریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من
بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
دل مي سپرم به چشمات چشمـــات چشـــمه نوره تو کــــوچه هـاي قلـــــبم هميشــــــــه... در عبوره پـــــــل مي زنم به قلبت از راه رنـــگـــين کمــــون رو جـــــاده مــي نويسم هميشــــــه با من بمون ................... با هــــــــر نگاه پاکــــت پر ميشـــــــــم از تـرانه من با تو مونــــــــدگارم اي بهتــــــــرين بهـــانه از نســـل پاک عـشقي روحــــــت گـــل اقاقي تا صـــبح ميـلاد عشق عمــــــرت بمونه باقي

