تبليغاتX
دنیای شعر
اشعاری از همه شاعران


افسوس كه آنچه برده ام باختنی است
بشناخته ها تمام نشناختنی است
برداشته ام هر آنچه بايد بگذاشت
بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است
 
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:28 | لینک  | 

دل ز تن بردی و در جانی هنوز
دردها دادی و درمانی هنوز
آشکارا سینه را بشکافتی
همچنان در سینه پنهانی هنوز
ملک دل کردی خراب از تیغ ناز
اندران ویرانه سلطانی هنوز
هر دو عالم قیمت خود گفته ای
نرخ بالا کن که ارزانی هنوز
پیری و شاهد پرستی ناخوش است
خسروا تا کی پریشانی هنوز
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:25 | لینک  | 


تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن بر پای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ،رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می کنی،محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را بابنی آدم نباشد
مکن یارا،دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عشق بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:25 | لینک  | 

نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:24 | لینک  | 

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:23 | لینک  | 


آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برمآمده​ام چو عقل و جان از همه دیده​ها نهانآمده که رهزنم بر سر گنج شه زنمگر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکناوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنمآنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کندگفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خودآنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشددر هوس خیال او همچو خیال گشته​اماین غزلم جواب آن باده که داشت پیش من ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برمتا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برمآمده​ام که زر برم زر نبرم خبر برمگر ز سرم کله برد من ز میان کمر برماوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برمپیش گشادتیر او وای اگر سپر برمتاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برمو آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برموز سر رشک نام او نام رخ قمر برمگفت بخور نمی​خوری پیش کسی دگر برم
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:22 | لینک  | 

تقدیم به همسر عزیزم

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:19 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:15 | لینک  | 

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانیجهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندتکه هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهیمرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

چنان به نظره اول ز شخص می​ببری دلکه باز می​نتواند گرفت نظره ثانی

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالتز پرده​ها به درافتاد رازهای نهانی

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمدتو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبتندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانانکه پیر داند مقدار روزگار جوانی

تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشدریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانمتو می​روی به سلامت سلام من برسانی

سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:7 | لینک  | 

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا راز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانستتو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب استاسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

امید در کمر زرکشت چگونه ببندمدقیقه​ایست نگارا در آن میان که تو دانی

یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظحدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:5 | لینک  | 

اي ماهروي شرم نداري ز روي ما؟ اي با عدوي ما گذرنده ز کوي ما
 1 
با هر کسي همي گله کردي ز خوي ما نامم نهاده بودي بدخوي جنگجوي
 2 
رستي ز خوي ناخوش و از گفتگوي ما جستي و يافتي دگري بر مراد دل
 3 
آن روز شد که آب گذشتي به جوي ما اکنون به جوي اوست روان آب عاشقي
 4 
گر مست آب ما که کهن شد سبوي ما گويند سردتر بود آب از سبوي نو
 5 
چندين به خير خير چه گردي به کوي ما؟ اکنون يکي به کام دل خويش يافتي
 6 
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:38 | لینک  |