تبليغاتX
دنیای شعر
اشعاری از همه شاعران

و خدا خر را آفرید...
و
به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی
برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد.
و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل
بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

خر
به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای
خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و
خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.
و خدا سگ را آفرید
و
به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین
یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی سگ را برآورد.
و خدا میمون را آفرید
و
به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و
برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی
کرد.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و
به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو
می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و
بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان
گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی
است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست
زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.
و از آن زمان تا کنون
انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند.....
و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد...
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد.
و
وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن
دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند.

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست.

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 18:52 | لینک  | 

آخر پرحمت باز کن آن چشم خواب آلوده را جانا به پرسش ياد کن رو زي من گم بوده را
 1 
يعني سياست اين بود فرمان نافرموده را نا خوانده سويت آمدم ناگفته رفتي از برم
 2 
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 18:35 | لینک  | 

مرا بگذار تا مي بينم آن سرو خرامان را برو اي باد و پيش ديگران ده جلوه بستان را
 1 
که از خونم پشيماني بود آن ناپشيمان را به اين مقدار هم رنجي براي خاطر نمي‌خواهم
 2 
که من ديريست کز يادت فراموش کرده‌ام جان را مپرس اي دل که چون مي‌باشد آخر جان غمناکت
 3 
چرا برخويش مشکل مي کني اين کار آسان را؟ ورت بدنامي است از من به يک غمزه بکش زارم
 4 
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 18:32 | لینک  | 

او مراکشت شدم زنده مپو ييد مرا گم شدم در سر آن کوي مجوييد مرا
 1 
هم بدان خاک درآيد و مشوييد مرا بر درش مردم و آن خاک بر اعضاي من است
 2 
هر چه خواهم که کنم هيچ مگوييد مرا عاشق و مستم و رسوايي خويشم هوس است
 3 
خون من هست جگر سوز مبوييد مرا خسروم من : گلي ازخون دل خود رسته
 4 
مرساني به وي اي باد صبا بوي مرا ترسم از بوي دل سوخته ناخوش گردد
 5 
خاک ره گشتم و برمن گذري نيست ترا برسرکوي تو فرياد که از راه وفا
 6 
با من دلشده هر چند سري نيست ترا دارم آن سر که سرم در سر کار توشود
 7 
به وفاي تو که چون من دگري نيست ترا
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 18:11 | لینک  | 

 

شب از پهلوی غم در چشمت غلط می زند

 

ومن

 

باز هم

 

زبانم لال

 

ندانستم

 

انقلاب ستاره در سوگ خورشید

 

چه معنا می دهد ؟

 

باید قبول کنم

 

رفتی !


این آخرین دریچه هم به سوی نور باز نمی شود

 

این پلک بی تاب هم

 

از شوق  دیدار

 

دیدار دوباره ات

 

حتی به سوی تو

 

باور نمی کنم

 

باید قبول کنم !

 

زبانم لال

 

رفتی ...

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 17:52 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 17:44 | لینک  | 

 

 

دل گفت شيدا گشته‌ام از چشم مستِ ماه او

گفتم كه بربند اين سخن راهي جداست راه او

دل گفت دالان مي‌زنم گر كوه باشد پيش رو

گفتم كه كوه آري ولي فولاد تفتان است او

دل گفت من آهنگرم در كوره‌ام آبش كنم

گفتم كه زنجيرت كنم گر قصدسازي سوي او

دل گفت اوزانت كنم گر چشم را وامم دهي

گفتم كه چشم زودتر، بنشت در اشعار او

دل گفت دستانت بده، تا بركشم بر گونه‌اش

گفتم كه دستم نيز هم گمگشته در چشمان او

دل گفت پاهايت بده، تا گام بردارم تو را

گفتم كزان تو پيشتر پايم برفت در راه او

دل گفت پس گوشت بده، تا نغمه‌اش را بشنوي

گفتم كه نيست اندرش جز نغمه‌اي از ناي او

دل گفت لعلي داردش، لب را بده كامت دهم

گفتم كه لب‌هايم شده، وقف ثناي نام او

دل گفت اي سودازده پر مي‌كشم از سينه‌ات

گفتم خدا را پس مرو، منشين به روي بام او

خنديد دل گفتا به من، كاي مفلسِ بي‌قلب و تن

خود زودتر رفتي ز من، من هم روم دنبال او

گفتم كه آي مي‌روي،چون گوش و چشم و دست و لب

اما بدان كه نيستت، جز داغي از هجران او

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 17:39 | لینک  | 

به سوی من بیا

تا تو را حس کنم

و دنیا خواهد دید

داستان عشقی سوزان را

که شعله اش در قلب من خواهد بود

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 17:33 | لینک  | 

بهشت هیچ است

در برابر گام برداشتن در کنار تو

در شبی زیبا

زیر نور ماه

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 17:33 | لینک  | 

گویی

خورشید گرمای خود را از دست داده است

و گل های سرخ عطری ندارند

و ستارگان دیگر نمی خوانند

آن گاه که چشم می گشایم و می بینم

با تو نیستم

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 17:32 | لینک  | 

دوستت دارم

در التهاب شنیدن ترانهء گام های تو هستم

که به سوی من می آیی

و عاشقم بر انتظارات آن لحظه که تو را در کنار خود حس کنم

دوستت دارم......

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 17:32 | لینک  | 

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 17:26 | لینک  | 

نگو بار گران بوديم و رفتيم.
نگو نامهربان بوديم و رفتيم.
نگو ، اينها دليل محكمي نيست. بگو با ديگران بوديم و رفتيم.
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 17:25 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 17:24 | لینک  |