
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام ِ اُفق های باز نسبت داشت
و لحن ِ آب و زمین را چه خوب می فهمید.
صداش به شکل ِ حزن ِ پریشان ِ واقعیت بود،
و پلک هاش، مسیر ِ سبز ِ عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش، هوای صاف ِ سخاوت را ورق زد
و مهربانی را به سمت ِ ما کوچاند.
به شکل ِ خلوت ِ خود بود، و عاشقانه ترین انحنای وقت ِ خودش را برای آینه
تفسیر کرد،
و او به شیوه ی باران، پُر از طراوت ِ تکرار بود،
و او به سبک ِ درخت، میان ِ عافیت ِ نور منتشر میشد،
همیشه کودکی باد را صدا می کرد،
همیشه رشته ی صحبت را به چفت ِ آب گره می زد..
برای ما یک شب، سجود ِ سبز ِ محبت را چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح ِ آب دست کشیدیم
و مثل ِ لهجه ی یک سطل ِ آب تازه شدیم
و بار ها دیدیم
که با چقدر سبد، برای چیدن ِ یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد که روبروی وضوح ِ کبوتران بنشیند
و رفت تا لب ِ هیچ ...
و پشت ِ حوصله ی نور ها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان ِ پریشانی ِ تلفظ ِ در ها
برای خوردن ِ یک سیب
چقدر تنها ماندیم.

من به این مهر سکوت
من به این تاریکی
من به ما
من به فرسودگی ذهن خودم ، معترضم
که چرا ... شوق آغاز مرا
و منی چون من را
ز خودم دزدیدند !
به کجا برگردم ؟؟؟
حق برگشتن را
زتنم دزدیدند ...
سفر آینه هم رنگی نیست
خواب رنگین مرا دزدیدند ...
به کجا برگردم ؟؟؟
حق برگشتن را
ز تنم دزدیدند ...
سفر آینه هم رنگی نیست
خواب رنگین مرا دزدیدند ...
بــــــــــــــــــــــــــه کــجــــــــــــــــــــــــــا برگــــــــــــــــــــــــردم ؟؟؟
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق
سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشمهای گرگهای بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پُر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند..
سلام ای شب معصوم !
( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد )

باز کن ساقي مجلس سر ميناي دگر
امشبي را که در آنيم غنيمت شمريم
شايد اي جان نرسيديم به فرداي دگر
مست مستم مشکن قدر خود اي پنجه ي غم
من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر
