جمعه سی ام تیر 1385
غروب شد....خورشيد رفت ....افتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ... ناگهان ستاره اي چشمک زد .. افتابگردان سرش را پايين انداخت اري گلها هرگز خيانت نمي کنند
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:34 | لینک
|
جمعه بیست و سوم تیر 1385
دیگر کسی را دوست نداشته باشم
حتی به قیمت سنگ شدن
توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم
حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود
چشمانم را می بندم
توبه می کنم دیگر دلم برای كسي تنگ نشود
حتی چند لحظه (!) قول می دهم
نام كسي را بر زبان نمی آورم
لبهایم را می دوزم
توبه می کنم دیگرعاشق نشوم
قلبم را دور می اندازم
برای همیشه
و به کویر تنهایی سلام می کنم...
حتی به قیمت سنگ شدن
توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم
حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود
چشمانم را می بندم
توبه می کنم دیگر دلم برای كسي تنگ نشود
حتی چند لحظه (!) قول می دهم
نام كسي را بر زبان نمی آورم
لبهایم را می دوزم
توبه می کنم دیگرعاشق نشوم
قلبم را دور می اندازم
برای همیشه
و به کویر تنهایی سلام می کنم...
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:41 | لینک
|
جمعه بیست و سوم تیر 1385
دیگر کسی را دوست نداشته باشم
حتی به قیمت سنگ شدن
توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم
حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود
چشمانم را می بندم
توبه می کنم دیگر دلم برای كسي تنگ نشود
حتی چند لحظه (!) قول می دهم
نام كسي را بر زبان نمی آورم
لبهایم را می دوزم
توبه می کنم دیگرعاشق نشوم
قلبم را دور می اندازم
برای همیشه
و به کویر تنهایی سلام می کنم...
حتی به قیمت سنگ شدن
توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم
حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود
چشمانم را می بندم
توبه می کنم دیگر دلم برای كسي تنگ نشود
حتی چند لحظه (!) قول می دهم
نام كسي را بر زبان نمی آورم
لبهایم را می دوزم
توبه می کنم دیگرعاشق نشوم
قلبم را دور می اندازم
برای همیشه
و به کویر تنهایی سلام می کنم...
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:20 | لینک
|
جمعه بیست و سوم تیر 1385
در يک روز بارانی با تو آشنا شدم؛
رفتيم، گفتيم، خنديديم ، چقدر خوش بوديم
خيس شديم!
و هنوز باران ميباريد که از هم گذشتيم؛ تو به سوئی رفتی و من به ديگر سو
خيس شديم!
..... و حالا وقتی باران می بارد نمی دانم بخندم يا گريه کنم؟ زيرِ باران کدام خاطره را نگاه دارم و کدام را بشويم
رفتيم، گفتيم، خنديديم ، چقدر خوش بوديم
خيس شديم!
و هنوز باران ميباريد که از هم گذشتيم؛ تو به سوئی رفتی و من به ديگر سو
خيس شديم!
..... و حالا وقتی باران می بارد نمی دانم بخندم يا گريه کنم؟ زيرِ باران کدام خاطره را نگاه دارم و کدام را بشويم
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:19 | لینک
|
جمعه بیست و سوم تیر 1385
دوستت دارم به 21 زبان مختلف دنيا
21 different ways to say " I love you "
فارسي Farsi (Persian) : Doostat daram
ارمني Armanian : Siroum em kez
عربي Arabian : Enniee ohebboka
برزيلي Brazilian : Eu te ama
چيني Chinese : Mi tuzya var prem karata
کانادايي Canadian : Naanu ninnanu preethisuthene
دانمارکي Denmark : Jeg eloker dig
انگليسي English : I love you
فرانسوي French : Je t,aime
يوناني yreek : S,ayapa phila su
آلماني Jermanic : Ich liebe dick
هلندي Hollan : Ik hou van jou
ايتاليايي Italiann : Ti ama
هندي Indian : Mai tujhe pyaar kartha ha
ايرلندي Irish : Ta gra agam art
پرتغالي Portuguese : Ama _te
روسي Russian : ya vas liubli
سوئدي Suedish : Jag a iskar dig
سوئسيسي Suiss : Ch,ha diga rn
اسپانيايي Spanish : Te quiera
ترکي Torkish : Seni seriya rum
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:18 | لینک
|
جمعه بیست و سوم تیر 1385
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم کا هزار آفرین بر غم باد
در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زهراب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پای بر بند چه سود
من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیما غمم عین دوایی تو مرا
بی بال و پرم در پی تو می پرم
من که شده ام چو کهربایی تو مرا
غم را بر او گزیده می باید کرد
وزچاه طمع بریده می باید کرد
خون دل من ریخته می خواهد یار
این کار مرا به دیده می باید کرد
آبی کز این دیده چو خون میریزد
خون است بیا ببین که چون میریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می خورد و دیده برون می ریزد
عاشق هما سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده م شیدا باده
با هشیاری غصه هر چیز خوریم
چون مست شدیم هر چه بادا بادا
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد
جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشغ تو بگذاشته ام
امروز به خون دل قضا خواهم کرد
از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من
دردا که ز هجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه اگاه از من
تا با غم عشغ تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تو را بهانه ای بس باشد
مدهوش ترا ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا
مارا سر تازیانه ای بس باشد
ما کار و دکان و بیشه را سوخته ایم
شعر و غزل و دوبیتی آموختا ایم
در عشغ که او جان و دل و دیده ماست
جان و دل و دیده هر دو را سوخته ایم
آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم کا هزار آفرین بر غم باد
در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زهراب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پای بر بند چه سود
من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیما غمم عین دوایی تو مرا
بی بال و پرم در پی تو می پرم
من که شده ام چو کهربایی تو مرا
غم را بر او گزیده می باید کرد
وزچاه طمع بریده می باید کرد
خون دل من ریخته می خواهد یار
این کار مرا به دیده می باید کرد
آبی کز این دیده چو خون میریزد
خون است بیا ببین که چون میریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می خورد و دیده برون می ریزد
عاشق هما سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده م شیدا باده
با هشیاری غصه هر چیز خوریم
چون مست شدیم هر چه بادا بادا
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد
جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشغ تو بگذاشته ام
امروز به خون دل قضا خواهم کرد
از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من
دردا که ز هجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه اگاه از من
تا با غم عشغ تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تو را بهانه ای بس باشد
مدهوش ترا ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا
مارا سر تازیانه ای بس باشد
ما کار و دکان و بیشه را سوخته ایم
شعر و غزل و دوبیتی آموختا ایم
در عشغ که او جان و دل و دیده ماست
جان و دل و دیده هر دو را سوخته ایم
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:8 | لینک
|
جمعه شانزدهم تیر 1385
| زآتش اندیشه جانم سوخته است | وز تف یارب دهانم سوخته است | |
| از فلک در سینهی من آتشی است | کز سر دل تا میانم سوخته است | |
| سوز غمها کار من کرده است خام | خامی گردون روانم سوخته است | |
| شعلههای آه من در پیش خلق | پردهی راز نهانم سوخته است | |
| دولتی جستم، وبالم آمده است | آتشی گفتم، زبانم سوخته است | |
| دیدهای آتش که چون سوزد پرند | برق محنت همچنانم سوخته است | |
| شعر من زان سوزناک آمد که غم | خاطر گوهر فشانم سوخته است | |
| در سخن من نایب خاقانیم | آسمان زین رشک جانم سوخته است |
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:5 | لینک
|
جمعه شانزدهم تیر 1385
| مو احوالم خرابه گر تو جویی | جگر بندم کبابه گر تو جویی | |
| ته که رفتی و یار نو گرفتی | قیامت هم حسابه گر تو جویی |
□
| زخور این چهرهات افروتهتر بی | تیر عشقت بجانم روتهتر بی | |
| مرا اختر بود خال سیاهت | ز مو یارا که اختر سوتهتر بی |
□
| مرا دیوانه و شیدا ته دیری | مرا سرگشته و رسوا ته دیری | |
| نمیدونم دلم دارد کجا جای | همیدونم که دردی جا ته دیری |
□
| زدست عشق هر شو حالم این بی | سریرم خشت و بالینم زمین بی | |
| خوشم این بی که موته دوست دیرم | هر آن ته دوست داره حالش این بی |
□
| عزیزون از غم و درد جدایی | به چشمونم نمانده روشنایی | |
| گرفتارم بدام غربت و درد | نه یار و همدمی نه آشنایی |
□
| ته که خورشید اوج دلربایی | چنین بیرحم و سنگین دل چرایی | |
| به اول آنهمه مهر و محبت | به آخر راه و رسم بی وفایی |
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:4 | لینک
|
جمعه شانزدهم تیر 1385
| در عشق تو صد دفترستم | که صد دفتر ز کونین ازبرستم | |
| منم آن بلبل گل ناشکفته | که آذر در ته خاکسترستم | |
| دلم سوجه ز غصه وربریجه | جفای دوست را خواهان ترستم | |
| مو آن عودم میان آتشستان | که این نه آسمانها مجمرستم | |
| شد از نیل غم و ماتم دلم خون | بچهره خوشتر از نیلوفرستم | |
| درین آلاله در کویش چو گلخن | بداغ دل چو سوزان اخگرستم | |
| نه زورستم که با دشمن ستیزم | نه بهر دوستان سیم و زرستم | |
| ز دوران گرچه پر بی جام عیشم | ولی بی دوست خونین ساغرستم | |
| چرم دایم درین مرز و درین کشت | که مرغ خوگر باغ و برستم | |
| منم طاهر که از عشق نکویان | دلی لبریز خون اندر برستم |
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:4 | لینک
|
جمعه شانزدهم تیر 1385
هوا گرفته است
نه از آفتاب خبری است
نه از باران
کاش هوا طوری دیگر بود
کاش باران میبارید
کاش
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:59 | لینک
|
جمعه شانزدهم تیر 1385

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:57 | لینک
|
جمعه شانزدهم تیر 1385

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:55 | لینک
|
