

تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد
بد نکردی
به قلبم خانه کردی بد نکردی
مرا دیوانه کردی بد نکردی
چه خوش شیرین نگاهی با تبسم
به من دزدانه کردی بد نکردی
بگرد آتش شمع ات دلم را
خوشا پروانه کردی بد نکردی
درین گیتی مرا با عقل وجانم
زهی بیگانه کردی بد نکردی
که "رضا" را به افسونی در عالم
عجب افسانه کردی بد نکردی
كه به جانش كشتم,
و به جان دادمش آب
اي دريغا,
به برم مي شكند...

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي
تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد
دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي
سعدي
آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود...
هزار کاکلی شب در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود...
آن که می گوید دوستت می دارم
دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را زبان سخن بود...
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود...
احمد شاملو

روي بنما و وجود خودم از ياد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما كه داديم دل و ديده به طوفان بلا
گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
زلف چون عنبر خامش كه ببويد هيهات
اي دل خام طمع اين سخن از ياد ببر
سينه گو شعله آتشكده پارس بكش
ديده گو آب رخ دجله بغداد ببر
سعي ناكرده در اين راه به جايي نرسي
مزد اگر مي طلبي طاعت استاد ببر
دوش مي گفت بمژگان درازت بكشم
يارب از خاطرش انديشه بيداد ببر
روز مرگم نفسي وعده ديدار بده
وآنگهم تا بلحد فارغ و آزاد ببر
دولت پير مغان باد كه باقي سهل است
ديگري گو برو و نام من از ياد ببر
بعد از اين چهره زرد من و خاك در دوست
باده پيش آور و اين جان غم آباد ببر
حافظ انديشه كن از نازكي خاطر يار
برو از درگهش اين ناله و فرياد ببر
آينه صبوح را ترجمه شبانه كن
اي پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو
جام فلك نماي شو وز دو جهان كرانه كن
اي خردم شكار تو تير زدن شعار تو
شست دلم به دست كن جان مرا نشانه كن
گر سر ننهم آن گه گله کن
مجنون شده ام از بهر خدا
زان زلف خوشت یک سلسله کن
سی پاره به کف در چله شدی
سی پاره منم ترک چله کن
مجهول مرو با غول مرو
زنهار سفر با قافله کن
ای مطرب دل زان نغمه خوش
این مغز مرا پر مشغله کن
ای زهره و مه زان شعله رو
دو چشم مرا پر مشغله کن
دیوان کبیر
مولانا جلال الدین
دل شکن ترینشان را،
دل شکن ترین روزهای سخت و آشفته بی خنده!
خیال آشفتگی، خیال آشفتگی، خیال آشفتگی...
آشفتگی خیال رفتن ندارد از این ذهن خسته و بیمار
همچون مار چنبره زده براندیشه دردناک جوانی از دست رفته ام،
جوانی از دست رفته ای را که بازگشتی نیستش، هرگز!
آشفته ام،آشفته...
نه نوری به نشانه فردا می بینم،نه کورسویی به نشانه دیروز!
آشفته ام،آشفته...
آشفتگی تاب و توان را از جانم ربوده است
آشفته ام،آشفته...
نه خیال نوروز دارم ، نه خیال روز نو
نه خیال عید دارم ، نه خیال بهار
آشفته ام،آشفته...
نمیدانم تازگی ها چرا زیرچشمان گود رفته ام انقدر سیاه شده است!
شاید درد آشفتگی باشد!
آشفته ام،آشفته...
دلخوشی مضحک ترین لطیفه این روزهاست،مسخره ترینشان!
آشفته ام،آشفته...
گفتم:
دلم به اندازه آسمان سیاه چشمانت گرفته است اما دیگر مقیاس دل گرفتگی مرا آسمان سیاه چشمان
تو هم ، نیست!
آسمان سیاه چشمان تو هم ،که به قول دوست خوش قریحه ام امن ترین جای زندگی است، دیگربرایم جایی ندارد
آشفته ام، آشفته ام،آشفته...
و تو تنها امیدـ امیدـ امیدـ امیدـ روزهای نا امیدی دیگر نیستی،نه از حضور ﭘر مهرت سراغی هست، نه از خیال آرام کننده ات و نه از نور حضورت...
آشفته ام،آشفته...
به نظاره آسمان رفته بودم ؛
گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ،
مرغان الماس پر
ستارگان زيبا و خاموش ،
تک تک از غيب سر می زنند و دسته دسته
به بازی افسون کاری شنا می کنند .
آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش
که تنها لبخند نوازشی است
که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد ،
از راه رسيد و گل های الماس شکفتند
و قنديل زيبای پروين - که هر شب ،
دست ناپيدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد .
و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که
گويي يک راست به ابديت می پيوندد !
دکتر علی شريعتی
|
|
|
| ||
یارم چو قدح بدست گیرد
بازار بتان شکست گیرد
در پاش فتاده ام به زاری
آیا بود آنکه دست گیرد؟
هر کس که بدید چشم او گفت:
کو محتسبی که مست گیرد؟




