مانده ام در بند شيرين و شما کاری کنيد
من تکلم می کنم از بهر شيرين با شما
جان و گوش و قلب و دل را صرف دلداری کنيد
از غم شيرين چه تلخ آمد تمام روزگار
واقفان شب تا سحر را وقف غمخواری کنيد
مانده در کوهم ولی شيرين نداده تيشه ام
پس چو مجنون در غم ليلا عزاداری کنيد
گر کسی آمد بگفت اين تيشه ی شيرين بيا
جان تنها در جوابش بيشتر زاری کنيد
او اگر پرسيد علت از شما از اشکتان
در جوابش مهر ورزان اين غزل جاری کنيد
تيشه آمد دست من آری ولی شيرين کجاست؟
با همين يک خاطره اين زخم را کاری کنيد
يک تمنا بهر دل رو سوی شيرينم بريد
گر بگفتا خير جانا پاسخش آری کنيد
او اگر راضی شد و اين تيشه را صيقل بداد
دم به دم با صيقلش بيداد و بی عاری کنيد
در گلستان گر گلی را گرم در دستش گرفت
جان تنها خار آن گل کنده و خاری کنيد
گل نشينان گر به غفلت دست بر خاری گذاشت
جان خود را مرهمی بر درد و بيماری کنيد
عاقبت بر بيت آخر می رسد تنها ولی ای همرهان
با همين يک مصرع من هم وفاداری کنيد
دوست دارم تا اخرين باقيمانده ی جانم تو را عاشق كنم
زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده
زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده
زندگی من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته
نفس كشيدن من تنها با ياد اوری زنده بودن تو امكان پذير است
همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردی تو را ميبينم برايم كافی است و قانع
كننده است كه زندگی زيباست
اگر روزی از ديار من سفر كنی با چشمانی نابينا شده از گريستن در نبودت جای
قدمهايت را بر روی سنگفرش خيابان گل باران ميكنم

من اسير عشق تو مجنون و شيدای تو ام
عاشق آنروی چون مهتاب زيبای تو ام
در خيالم نيست تصويری جز از سيمای تو
از دل و جان شيفته ايی آن قد و بالای تو ام
درسکوت و نيمه شب در خلوت و تنهايی ام
از فراقت سوزم و فانوس شب های تو ام
سوخته ام در شعله ايی حسرت چو شمع محفلت
با تن سوزان دايم محفل آرای تو ام
مرغ دل در خون طبيد و ليک هرگز دم نزد
چونکه من قوی وفا در موج دريای تو ام
دور ز آغوش تو در غربت سرای زندگی
من به رويا ها هميش غرق تماشای تو ام
بوده ام در خوابها اندر کنار تو هميش
هرچند ای نازنين تنهای تنهای تو ام
بر در و ديوار شهر عشق تو نام من است
من همان يک عاشق رسوای رسوای تو ام
از درون سينه خيزد روی لب اسرار دل
هر شب و هر روز من در فکر و سودای تو ام
دوست داشتم دارمت خواهم داشت تا روز مرگ
عاشق ديروز و هم امروز و فردای تو ام.

به باد گفتم:
عاشقم ، چه كنم؟
به خود پيچيد_
به گردباد بدل شد به سوي صحرا رفت !
به آب رود نوشتم:
عشق چيست بگو؟
سري به سنگ زد و نعره زنان به دريا رفت!
به آه گفتم:
پايان كار عشق كجاست؟
ز حجم سينه برآمد چو ابر، بالا رفت !
| صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست | چاره عشق احتمال شرط محبت وفاست | |
| مالک رد و قبول هر چه کند پادشاست | گر بزند حاکمست ور بنوازد رواست | |
| گر چه بخواند هنوز دست جزع بر دعاست | ور چه براند هنوز روی امید از قفاست | |
| برق یمانی بجست باد بهاری بخاست | طاقت مجنون برفت خیمه لیلی کجاست | |
| غفلت از ایام عشق پیش محقق خطاست | اول صبحست خیز کخر دنیا فناست | |
| صحبت یار عزیز حاصل دور بقاست | یک دمه دیدار دوست هر دو جهانش بهاست | |
| درد دل دوستان گر تو پسندی رواست | هر چه مراد شماست غایت مقصود ماست | |
| بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست | گر تو قدم مینهی تا بنهم چشم راست | |
| از در خویشم مران کاین نه طریق وفاست | در همه شهری غریب در همه ملکی گداست | |
| با همه جرمم امید با همه خوفم رجاست | گر درم ما مسست لطف شما کیمیاست | |
| سعدی اگر عاشقی میل وصالت چراست | هر که دل دوست جست مصلحت خود نخواست |
| مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا | گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را | |
| باری به چشم احسان در حال ما نظر کن | کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را | |
| سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت | حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را | |
| من بی تو زندگانی خود را نمیپسندم | کسایشی نباشد بی دوستان بقا را | |
| چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد | آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را | |
| حال نیازمندی در وصف مینیاید | آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را | |
| بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت | دیگر چه برگ باشد درویش بینوا را | |
| یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت | چندان که بازبیند دیدار آشنا را | |
| نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان | وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را | |
| ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی | تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را | |
| سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی | پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را |
| پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را | الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را | |
| قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد | سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را | |
| گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی | دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را | |
| گر سرم میرود از عهد تو سر بازنپیچم | تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را | |
| خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید | دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را | |
| باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن | تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را | |
| از سر زلف عروسان چمن دست بدارد | به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را | |
| سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان | چون تأمل کند این صورت انگشت نما را | |
| آرزو میکندم شمع صفت پیش وجودت | که سراپای بسوزند من بی سر و پا را | |
| چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان | خط همیبیند و عارف قلم صنع خدا را | |
| همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن | خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را | |
| مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند | به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را | |
| هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را | قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری |

