تبليغاتX
دنیای شعر
اشعاری از همه شاعران

تقدیر که یک چند مرا از تو جدا داشت از جان گله دارم که مرا زنده چرا داشت؟
اندوه جدایی ز کسی پرس که یک چند دور فلک از صحبت یارانش جدا داشت
داغ دگر این است که از گریه بشستم آن داغ که دامانت ز خون دل ما داشت
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:42 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:39 | لینک  | 


دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا تنم از بی‌دلی بیچاره شد بیچاره تر بادا
به تاراج عزیزان زلف تو عیاریی دارد به خونریز غریبان چشم تو عیاره تر بادا
رخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم دلت خاره‌ست و بهر کشتن من خاره تر بادا
گرای زاهد دعای خیر میگویی مرا این گو که آن آواره‌ی از کوی بتان آواره تر بادا
همه گویند کز خون‌خواریش خلقی بجان آمد من این گویم که بهرجان من خون خواره تر بادا
دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد و گر جانان بدین شادست یا رب پاره تر بادا
چو با تردامنی خو کرد خسرو با دو چشم تر به آب چشم پاکان دامنش همواره تر بادا
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:37 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:34 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:32 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:31 | لینک  | 

باعث مردن بلای عشق باشد مرا راجت جان من آخر آفت جان شد مرا
نرگس او با دل بیمار من الفت گرفت عاقبت درد محبت عین درمان شد مرا
کو گریبان چاک سازد صبح از این حسرت که باز مطلع خورشید آن چاک گریبان شد مرا
دوش پیچیدم به زلفش از پریشان خاطری عشق کامم داد تا خاطر پریشان شد مرا
سخت جانی بر نمی‌دارد سر کوی وفا تا سپردم جان به جانان سختی آسان شد مرا
داستان یوسف گم‌گشته دانستم که چیست یوسف دل پا در آن چاه زنخدان شد مرا
حسرت عشق از دل پر حسرتم خالی نشد هر چه خون دیده از حسرت به دامان شد مرا
کام دل حاصل نکردم از صبوری ورنه من صبر کردم در غمش چندان که امکان شد مرا
این تویی یا مشتری یا زهره یا مه یا پری یا مراد هر دو عالم حاصل جان شد مرا
خانه‌ی شهری خراب از حسن شهر آشوب اوست نی همین تنها فروغی خانه ویران شد مرا
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:30 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:28 | لینک  | 

به جان تا شوق جانان است ما را چه آتش‌ها که بر جان است ما را
بلای سختی و برگشته بختی از آن برگشته مژگان است ما را
از آن آلوده دامانیم در عشق که خون دل به دامان است ما را
حدیث زلف جانان در میان است سخن زان رو پریشان است ما را
چنان از درد خوبان زار گشتیم که بیزاری ز درمان است ما را
ز ما ای ناصح فرزانه بگذر که با پیمانه پیمان است ما را
ز بس خو با خیال او گرفتیم وصال و هجر یکسان است ما را
سر کوی نگاری جان سپردیم که خاکش آب حیوان است ما را
شبی بی روی آن مه روز کردن برون از حد امکان است ما را
گریبان تو تا از دست دادیم اجل دست و گریبان است ما را
به غیر از مشکل عشقش فروغی چه مشکل‌ها که آسان است ما را
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:27 | لینک  | 

ببرد از من قرار و طاقت و هوش بت سنگین دل سیمین بناگوش
نگاری چابکی شنگی کلهدار ظریفی مه وشی ترکی قباپوش
ز تاب آتش سودای عشقش به سان دیگ دایم می‌زنم جوش
چو پیراهن شوم آسوده خاطر گرش همچون قبا گیرم در آغوش
اگر پوسیده گردد استخوانم نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دینم دل و دینم ببرده‌ست بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دوای تو دوای توست حافظ لب نوشش لب نوشش لب نوش
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:26 | لینک  | 

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد محترم دار در آن طره عنبرشکنش
در مقامی که به یاد لب او می نوشند سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:25 | لینک  | 


فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل جانب عشق عزیز است فرومگذارش
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود نازپرورد وصال است مجو آزارش
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:24 | لینک  | 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:23 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:19 | لینک  | 

شوان استارگان یک‌یک شمارم براهت تا سحر در انتظارم
پس از نیمه شوان که ته نیایی زدیده اشک چون باران ببارم
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:16 | لینک  | 

خوش آن ساعت که یار از در آیو شو هجران و روز غم سر آیو
زدل بیرون کنم جانرا بصد شوق همی واجم که جایش دلبر آیو
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:13 | لینک  | 

زدست عشق هر شو حالم این بی سریرم خشت و بالینم زمین بی
خوشم این بی که موته دوست دیرم هر آن ته دوست داره حالش این بی
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:10 | لینک  | 


 

مو احوالم خرابه گر تو جویی جگر بندم کبابه گر تو جویی
ته که رفتی و یار نو گرفتی قیامت هم حسابه گر تو جویی
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:9 | لینک  |