شنبه بیست و نهم بهمن 1384
| تقدیر که یک چند مرا از تو جدا داشت | از جان گله دارم که مرا زنده چرا داشت؟ | |
| اندوه جدایی ز کسی پرس که یک چند | دور فلک از صحبت یارانش جدا داشت | |
| داغ دگر این است که از گریه بشستم | آن داغ که دامانت ز خون دل ما داشت |
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:42 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:39 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
| دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا | تنم از بیدلی بیچاره شد بیچاره تر بادا | |
| به تاراج عزیزان زلف تو عیاریی دارد | به خونریز غریبان چشم تو عیاره تر بادا | |
| رخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم | دلت خارهست و بهر کشتن من خاره تر بادا | |
| گرای زاهد دعای خیر میگویی مرا این گو | که آن آوارهی از کوی بتان آواره تر بادا | |
| همه گویند کز خونخواریش خلقی بجان آمد | من این گویم که بهرجان من خون خواره تر بادا | |
| دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد | و گر جانان بدین شادست یا رب پاره تر بادا | |
| چو با تردامنی خو کرد خسرو با دو چشم تر | به آب چشم پاکان دامنش همواره تر بادا |
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:37 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:34 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:32 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:31 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
| باعث مردن بلای عشق باشد مرا | راجت جان من آخر آفت جان شد مرا | |
| نرگس او با دل بیمار من الفت گرفت | عاقبت درد محبت عین درمان شد مرا | |
| کو گریبان چاک سازد صبح از این حسرت که باز | مطلع خورشید آن چاک گریبان شد مرا | |
| دوش پیچیدم به زلفش از پریشان خاطری | عشق کامم داد تا خاطر پریشان شد مرا | |
| سخت جانی بر نمیدارد سر کوی وفا | تا سپردم جان به جانان سختی آسان شد مرا | |
| داستان یوسف گمگشته دانستم که چیست | یوسف دل پا در آن چاه زنخدان شد مرا | |
| حسرت عشق از دل پر حسرتم خالی نشد | هر چه خون دیده از حسرت به دامان شد مرا | |
| کام دل حاصل نکردم از صبوری ورنه من | صبر کردم در غمش چندان که امکان شد مرا | |
| این تویی یا مشتری یا زهره یا مه یا پری | یا مراد هر دو عالم حاصل جان شد مرا | |
| خانهی شهری خراب از حسن شهر آشوب اوست | نی همین تنها فروغی خانه ویران شد مرا |
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:30 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:28 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
| به جان تا شوق جانان است ما را | چه آتشها که بر جان است ما را | |
| بلای سختی و برگشته بختی | از آن برگشته مژگان است ما را | |
| از آن آلوده دامانیم در عشق | که خون دل به دامان است ما را | |
| حدیث زلف جانان در میان است | سخن زان رو پریشان است ما را | |
| چنان از درد خوبان زار گشتیم | که بیزاری ز درمان است ما را | |
| ز ما ای ناصح فرزانه بگذر | که با پیمانه پیمان است ما را | |
| ز بس خو با خیال او گرفتیم | وصال و هجر یکسان است ما را | |
| سر کوی نگاری جان سپردیم | که خاکش آب حیوان است ما را | |
| شبی بی روی آن مه روز کردن | برون از حد امکان است ما را | |
| گریبان تو تا از دست دادیم | اجل دست و گریبان است ما را | |
| به غیر از مشکل عشقش فروغی | چه مشکلها که آسان است ما را |
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:27 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
| ببرد از من قرار و طاقت و هوش | بت سنگین دل سیمین بناگوش | |
| نگاری چابکی شنگی کلهدار | ظریفی مه وشی ترکی قباپوش | |
| ز تاب آتش سودای عشقش | به سان دیگ دایم میزنم جوش | |
| چو پیراهن شوم آسوده خاطر | گرش همچون قبا گیرم در آغوش | |
| اگر پوسیده گردد استخوانم | نگردد مهرت از جانم فراموش | |
| دل و دینم دل و دینم ببردهست | بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش | |
| دوای تو دوای توست حافظ | لب نوشش لب نوشش لب نوش |
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:26 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
| یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش | میسپارم به تو از چشم حسود چمنش | |
| گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور | دور باد آفت دور فلک از جان و تنش | |
| گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا | چشم دارم که سلامی برسانی ز منش | |
| به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه | جای دلهای عزیز است به هم برمزنش | |
| گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد | محترم دار در آن طره عنبرشکنش | |
| در مقامی که به یاد لب او می نوشند | سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش | |
| عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت | هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش | |
| هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال | سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش | |
| شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است | آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش |
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:25 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
| فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش | گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش | |
| دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند | خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش | |
| جای آن است که خون موج زند در دل لعل | زین تغابن که خزف میشکند بازارش | |
| بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود | این همه قول و غزل تعبیه در منقارش | |
| ای که در کوچه معشوقه ما میگذری | بر حذر باش که سر میشکند دیوارش | |
| آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست | هر کجا هست خدایا به سلامت دارش | |
| صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل | جانب عشق عزیز است فرومگذارش | |
| صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه | به دو جام دگر آشفته شود دستارش | |
| دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود | نازپرورد وصال است مجو آزارش |
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:24 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
| باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش | بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش | |
| ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال | مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش | |
| رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار | کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش | |
| تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست | راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش | |
| با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام | هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش | |
| نازها زان نرگس مستانهاش باید کشید | این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش | |
| ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند | دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش | |
| کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود | عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش |
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:23 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:19 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
| شوان استارگان یکیک شمارم | براهت تا سحر در انتظارم | |
| پس از نیمه شوان که ته نیایی | زدیده اشک چون باران ببارم |

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:16 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
| خوش آن ساعت که یار از در آیو | شو هجران و روز غم سر آیو | |
| زدل بیرون کنم جانرا بصد شوق | همی واجم که جایش دلبر آیو |

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:13 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
| زدست عشق هر شو حالم این بی | سریرم خشت و بالینم زمین بی | |
| خوشم این بی که موته دوست دیرم | هر آن ته دوست داره حالش این بی |

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:10 | لینک
|
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
| مو احوالم خرابه گر تو جویی | جگر بندم کبابه گر تو جویی | |
| ته که رفتی و یار نو گرفتی | قیامت هم حسابه گر تو جویی |
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:9 | لینک
|
