تبليغاتX
دنیای شعر
اشعاری از همه شاعران

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:0 | لینک  | 


زخمی، که بر دل آید ، مرهم نباشد او را خامی که دل ندارد این غم نباشد او را
گفتی که: دل بدوده، من جان همی فرستم زیرا که با چنان رخ دل کم نباشد او را
عیسی مریم از تو گر باز گردد این دم این مرده زنده کردن دردم نباشد او را
گویند: ازو طلب دار آیین مهربانی نه نه، طلب ندارم، دانم نباشد او را
از پیش هیچ خوبی هرگز وفا نجستم زیرا وفا و خوبی باهم نباشد او را
از چشم من خجل شد ابر بهار صد پی او گر چه بربگرید، این نم نباشد او را
این گریه کاوحدی کرد از درد دوری او گر بعد ازین بمیرد ماتم نباشد او را
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:59 | لینک  | 

دود از دلم برآمد، دادی بده دلم را در بر رخم چه بندی؟ بگشای مشکلم را
پایم به گل فروشد، تا چند سر کشیدن؟ دستی بزن برآور این پای در گلم را
دستم چو شد حمایل در گردن خیالت پنهان کن از رقیبان دست حمایلم را
بردند پیش قاضی از قتل من حکایت او نیز داد رخصت، چون دید قاتلم را
جز مهر خود نبینی در استخوان و مغزم گر زانکه بر گشایی یک یک مفاصلم را
وقتی که مرده باشم، گر مهر مینمایی بر آستان خود نه تابوت و محملم را
تا نقش مهر خویشم بر لوح دل نوشتی یکسر به باد دادی تحصیل و حاصلم را
عیبم کنند یاران در عشقت ای پریرخ دیوانه ساز بر خود یاران عاقلم را
از غل و بند مجنون دیگر سخن نگفتی گر اوحدی بدیدی قید و سلاسلم را

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:58 | لینک  | 

دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟ کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟
بر درت سگ وطنی دارد و ما را نه، که چه؟ به سگانت نظری هست و بمانیست چرا؟
هر که قتلی بکند کشته بهایی بدهد تو مرا کشتی و امید بها نیست چرا؟
خون من ریزی و چشم تو روا می‌دارد بوسه‌ای خواهم و گویی که: روانیست، چرا؟
شهریان را به غریبان نظری باشد و من دیدم این قاعده در شهر شما نیست، چرا؟
من و زلف تو قرینیم به سرگردانی من ز تو دورم و او از تو جدا نیست چرا؟
دیگران را همه نزدیک تو را هست و قبول اوحدی را ز میان راه وفا نیست چرا؟

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:56 | لینک  | 

دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟ کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟
بر درت سگ وطنی دارد و ما را نه، که چه؟ به سگانت نظری هست و بمانیست چرا؟
هر که قتلی بکند کشته بهایی بدهد تو مرا کشتی و امید بها نیست چرا؟
خون من ریزی و چشم تو روا می‌دارد بوسه‌ای خواهم و گویی که: روانیست، چرا؟
شهریان را به غریبان نظری باشد و من دیدم این قاعده در شهر شما نیست، چرا؟
من و زلف تو قرینیم به سرگردانی من ز تو دورم و او از تو جدا نیست چرا؟
دیگران را همه نزدیک تو را هست و قبول اوحدی را ز میان راه وفا نیست چرا؟
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:50 | لینک  | 

یا رب ز کرم دری برویم بگشا راهی که درو نجات باشد بنما
مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما

                                                       ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

منصور حلاج آن نهنگ دریا کز پنبه‌ی تن دانه‌ی جان کرد جدا
روزیکه انا الحق به زبان می‌آورد   

منصور کجا بود؟ خدا بود خدا

                                                       ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

در دیده بجای خواب آبست مرا زیرا که بدیدنت شتابست مرا
گویند بخواب تا به خواب‌ش بینی ای بیخبران چه جای خوابست مرا
                                                      ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:48 | لینک  | 

وا فریادا ز عشق وا فریادا کارم بیکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

                                                    *****************

 

در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا
ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای

می نوش که عاقبت بخیرست ترا

                                                  ********************

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:38 | لینک  | 

روزی کبوتری به دامی فتاده بود                 می گفت من اسیر جفای زمانه ام

صیاد من ببین که فریبم دهد چنان              ازادیم گرفت و دهد آب و دانه ام

بال و پرم برید ، قفس تنگ کرد و رفت          آن پر شکسته گفت که وای اشیانه ام

آهی کشید و سوخت قفس را و دام را       می داد جان به حسرت و می گفت لانه ام

افسر تنعمات جهان دانه است و دام         منهم اسیر دانه و دام زمانه ام

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:32 | لینک  | 

نـسيم    موي    تو    پيوند    جان    آگـه   ماسـت
بـه    رغـم    مدعياني   کـه   منـع   عشق   کنـند
جـمال     چـهره     تو    حجـت    موجـه    ماسـت
بـبين    کـه    سيب   زنـخدان   تو   چـه   مي‌گويد
هزار   يوسـف   مـصري   فتاده   در   چه   ماسـت
اگر    بـه    زلـف    دراز    تو    دسـت    ما    نرسد
گـناه   بـخـت   پريشان   و   دست   کوته   ماست
بـه    حاجـب    در    خـلوت    سراي   خاص   بـگو
فـلان   ز   گوشـه   نشينان   خاک  درگه  ماسـت
بـه   صورت   از  نظر  ما  اگر  چه  محـجوب  اسـت
هـميشـه     در     نـظر    خاطر    مرفـه    ماسـت
اگر    بـه    سالي    حافـظ   دري   زند   بـگـشاي
که سال‌هاست که مشتاق روي چون مه ماست

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:29 | لینک  | 

سينـه  از  آتش  دل  در  غم جانانه بسوخـت
آتشي  بود  در  اين خانه که کاشانه بسوخت
تـنـم    از    واسـطـه    دوري   دلبر   بگداخت
جانـم   از   آتـش   مهر   رخ  جانانه  بسوخـت
سوز  دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش  بر  من  ز  سر مهر چو پروانه بسوخـت
آشنايي  نه غريب است که دلسوز من است
چون  من  از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
خرقـه      زهد     مرا     آب     خرابات     بـبرد
خانـه   عـقـل   مرا   آتش   ميخانه   بسوخت
چون  پياله  دلم  از  توبه  که  کردم بشکسـت
همچو لاله جگرم بي مي و خمخانه بسوخت
ماجرا  کـم  کن  و  بازآ  که  مرا  مردم  چشـم
خرقه  از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک  افسانـه  بگو  حافـظ  و  مي  نوش دمي
که نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:25 | لینک  | 

فرق است میان آنکه یارش در بر

با آنکه دو چشم انتظارش بر در

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:22 | لینک  | 

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:17 | لینک  | 

دل  و  دينم  شد  و  دلبر  به  ملامـت  برخاسـت
گـفـت  با  ما  منشين  کز  تو  سلامت برخاست
که شنيدي که در اين بزم دمي خوش بنشست
کـه   نـه   در  آخر  صحبت  به  ندامت  برخاسـت
شـمـع  اگر  زان  لب  خندان  به  زبان  لافي  زد
پيش  عشاق  تو  شب‌ها  به  غرامت برخاسـت
در   چـمـن   باد   بـهاري   ز   کنار   گـل  و  سرو
بـه   هواداري   آن   عارض   و  قامـت  برخاسـت
مـسـت    بـگذشـتي    و    از   خلوتيان   ملکوت
بـه    تـماشاي    تو   آشوب   قيامت   برخاسـت
پيش    رفـتار    تو    پا    برنگرفـت   از   خـجـلـت
سرو  سرکش  که به ناز از قد و قامت برخاست
حافـظ    اين   خرقـه   بينداز   مـگر   جان   بـبري
کاتـش  از  خرقه  سالوس  و  کرامت  برخاسـت
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:12 | لینک  | 

 
LoveLove
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:12 | لینک  | 

غم و درد مو از عطار واپرس درازی شب از بیمار واپرس
خلایق هر یکی صد بار پرسند تو که جان و دلی یکبار واپرس
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:9 | لینک  | 

در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است بر حذر باش در این راه که سر در خطر است
پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکاف تا ببینی که چه خونها ز توام در جگر است
چه کنم با دل خودکام بلا دوست که او میرود بیشتر آنجا که بلا بی‌سپر است
شمع سرگرم به تاج سرخویش است چرا با چنین زندگیی کز سر شب تا سحر است
چند گویند به وحشی که نهان کن غم خویش از که پوشد غم خود چون همه کس را خبر است
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:56 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:47 | لینک  | 

غمي غمناك

شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
 مي كنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
 خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:45 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:44 | لینک  | 

افسانه تلخ
نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحرگاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
کجا کس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را
به او جز از هوس چیزی نگفتن
در او جز جلوه ی ظاهر ندیدند
به هر جا رفت در گوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفریدند
کنون این او و این خاموشی سرد
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:39 | لینک  | 


خوان کرم


بر سر راهی، گدائی تیره‌روز ناله‌ها میکرد با صد آه و سوز
کای خدا، بی خانه و بی روزیم ز آتش ادبار، خوش میسوزیم
شد پریشانی چو باد و من چو کاه پیش باد، از کاه آسایش مخواه
ساختم با آنکه عمری سوختم سوختم یک عمر و صبر آموختم
آسمان، کس را بدین پستی نکشت چون من از درد تهیدستی نکشت
هیچکس مانند من، حیران نشد روز و شب سرگشته بهر نان نشد
ایستادم در پس درها بسی داد دشنامم کسی و ناکسی
رشته را رشتم ولی از هم گسیخت بخت را خواندم ولی از من گریخت
پیش من خوردند مردم نان گرم من همی خون جگر خوردم ز شرم
دیده‌ام رنگی ندید از رخت نو سیر، یک نوبت نخوردم نان جو
این ترازو، گر ترازوی خداست این کژی و نادرستی از کجاست
در زمستانم، تف دل آتش است برف و باران خوابگاه و پوشش است
آبرو بردم، ندیدم از تو روی گم شدم، هرگز نکردی جستجوی
گفتش اندر گوش دل، رب و دود گر نبودی کاردان، جرم تو بود
نیست راه کج، ره حق جلیل کجروان را حق نمیگردد دلیل
تو براه من بنه گامی تمام تا منت نزدیک آیم بیست گام
گر بنام حق گشائی دفتری جز در اخلاص نشناسی دری
گر کنی آئینه ما را نظر عیبهاست سر بسر گردد هنر
ما ترا بی توشه نفرستاده‌ایم آنچه می‌بایست دادن، داده‌ایم
دست دادیمت که تا کاری کنی در همی گر هست، دیناری کنی
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:23 | لینک  | 

جامه‌ی عرفان


به درویشی، بزرگی جامه‌ای داد که این خلقان بنه، کز دوشت افتاد
چرا بر خویش پیچی ژنده و دلق چو می‌بخشند کفش و جامه‌ات خلق
چو خود عوری، چرا بخشی قبا را چو رنجوری، چرا ریزی دوا را
کسی را قدرت بذل و کرم بود که دیناریش در جای درم بود
بگفت ای دوست، از صاحبدلان باش بجان پرداز و با تن سرگران باش
تن خاکی به پیراهن نیرزد وگر ارزد، بچشم من نیرزد
ره تن را بزن، تا جان بماند ببند این دیو، تا ایمان بماند
قبائی را که سر مغرور دارد تن آن بهتر که از خود دور دارد
از آن فارغ ز رنج انقیادیم که ما را هر چه بود، از دست دادیم
از آن معنی نشستم بر سر راه که تا از ره شناسان باشم آگاه
مرا اخلاص اهل راز دادند چو جانم جامه‌ی ممتاز دادند
گرفتیم آنچه داد اهریمن پست بدین دست و در افکندیم از آندست
شنیدیم اعتذار نفس مدهوش ازین گوش و برون کردیم از آن گوش
در تاریک حرص و آز بستیم گشودند ار چه صد ره، باز بستیم
همه پستی ز دیو نفس زاید همه تاریکی از ملک تن آید
چو جان پاک در حد کمال است کمال از تن طلب کردن وبال است
چو من پروانه‌ام نور خدا را کجا با خود کشم کفش و قبا را
کسانی کاین فروغ پاک دیدند ازین تاریک جا دامن کشیدند
گرانباری ز بار حرص و آز است وجود بی تکلف بی نیاز است
مکن فرمانبری اهریمنی را منه در راه برقی خرمنی را
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:21 | لینک  | 

تهیدست


دختری خرد، بمهمانی رفت در صف دخترکی چند، خزید
آن یک افکند بر ابروی گره وین یکی جامه بیکسوی کشید
این یکی، وصله‌ی زانوش نمود وان، به پیراهن تنگش خندید
آن، ز ژولیدگی مویش گفت وین، ز بیرنگی رویش پرسید
گر چه آهسته سخن میگفتند همه را گوش فرا داد و شنید
گفت خندید به افتاده، سپهر زان شما نیز بمن میخندید
ز که رنجد دل فرسوده‌ی من باید از گردش گیتی رنجید
چه شکایت کنم از طعنه‌ی خلق بمن از دهر رسید، آنچه رسید
نیستید آگه ازین زخم، از آنک مار ادبار شما را نگزید
درزی مفلس و منعم نه یکی است فقر، از بهر من این جامه برید
مادرم دست بشست از هستی دست شفقت بسر من نکشید
شانه‌ی موی من، انگشت من است هیچکس شانه برایم نخرید
هیمه دستم بخراشید سحر خون بدامانم از آنروی چکید
تلخ بود آنچه بمن نوشاندند می تقدیر بباید نوشید
خوش بود بازی اطفال، ولیک هیچ طفلیم ببازی نگزید
بهره از کودکی آن طفل چه برد که نه خندید و نه جست و نه دوید
تا پدید آمدم، از صرصر فقر چون پر کاه، وجودم لرزید
هر چه بر دوک امل پیچیدم رشته‌ای گشت و بپایم پیچید
چشمه‌ی بخت، که جز شیر نداشت ما چو رفتیم، از آن خون جوشید
بینوا هر نفسی صد ره مرد لیک باز از غم هستی نرهید
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:20 | لینک  | 


ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن روی مانند پری از خلق پنهان داشتن
همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن
کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن
در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق سینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن
روشنی دادن دل تاریک را با نور علم در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن
همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:14 | لینک  | 

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن
سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن
اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن
هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن
آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن
از برای سود، در دریای بی پایان علم عقل را مانند غواصان، شناور داشتن
گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن چشم دل را با چراغ جان منور داشتن
در گلستان هنر چون نخل بودن بارور عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن
از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب علم و جان را کیمیاگر داشتن
همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:13 | لینک  | 

دزد و قاضی


برد دزدی را سوی قاضی عسس خلق بسیاری روان از پیش و پس
گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود دزد گفت از مردم آزاری چه سود
گفت، بدکردار را بد کیفر است گفت، بد کار از منافق بهتر است
گفت، هان بر گوی شغل خویشتن گفت، هستم همچو قاضی راهزن
گفت، آن زرها که بردستی کجاست گفت، در همیان تلبیس شماست
گفت، آن لعل بدخشانی چه شد گفت، میدانیم و میدانی چه شد
گفت، پیش کیست آن روشن نگین گفت، بیرون آر دست از آستین
دزدی پنهان و پیدا، کار تست مال دزدی، جمله در انبار تست
تو قلم بر حکم داور میبری من ز دیوار و تو از در میبری
حد بگردن داری و حد میزنی گر یکی باید زدن، صد میزنی
میزنم گر من ره خلق، ای رفیق در ره شرعی تو قطاع الطریق
می‌برم من جامه‌ی درویش عور تو ربا و رشوه میگیری بزور
دست من بستی برای یک گلیم خود گرفتی خانه از دست یتیم
من ربودم موزه و طشت و نمد تو سیهدل مدرک و حکم و سند
دزد جاهل، گر یکی ابریق برد دزد عارف، دفتر تحقیق برد
دیده‌های عقل، گر بینا شوند خود فروشان زودتر رسوا شوند
دزد زر بستند و دزد دین رهید شحنه ما را دید و قاضی را ندید
من براه خود ندیدم چاه را تو بدیدی، کج نکردی راه را
میزدی خود، پشت پا بر راستی راستی از دیگران میخواستی
دیگر ای گندم نمای جو فروش با ردای عجب، عیب خود مپوش
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:59 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:57 | لینک  | 

بهای نیکی


بزرگی داد یک درهم گدا را که هنگام دعا یاد آر ما را
یکی خندید و گفت این درهم خرد نمی‌ارزید این بیع و شرا را
روان پاک را آلوده مپسند حجاب دل مکن روی و ریا را
مکن هرگز بطاعت خودنمائی بران زین خانه، نفس خودنما را
بزن دزدان راه عقل را راه مطیع خویش کن حرص و هوی را
چه دادی جز یکی درهم که خواهی بهشت و نعمت ارض و سما را
مشو گر ره شناسی، پیرو آز که گمراهیست راه، این پیشوا را
نشاید خواست از درویش پاداش نباید کشت، احسان و عطا را
صفای باغ هستی، نیک کاریست چه رونق، باغ بیرنگ و صفا را
به نومیدی، در شفقت گشودن بس است امید رحمت، پارسا را
تو نیکی کن بمسکین و تهیدست که نیکی، خود سبب گردد دعا را
از آن بزمت چنین کردند روشن که بخشی نور، بزم بی ضیا را
از آن بازوت را دادند نیرو که گیری دست هر بیدست و پا را
از آن معنی پزشکت کرد گردون که بشناسی ز هم درد و دوا را
مشو خودبین، که نیکی با فقیران نخستین فرض بودست اغنیا را
ز محتاجان خبر گیر، ایکه داری چراغ دولت و گنج غنا را
بوقت بخشش و انفاق، پروین نباید داشت در دل جز خدا را
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:56 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:53 | لینک  | 

دانی که را سزد صفت پاکی: آنکو وجود پاک نیالاید
در تنگنای پست تن مسکین جان بلند خویش نفرساید
دزدند خود پرستی و خودکامی با این دو فرقه راه نپیماید
تا خلق ازو رسند بسایش هرگز بعمر خویش نیاساید
آنروز کسمانش برافرازد از توسن غرور بزیر آید
تا دیگران گرسنه و مسکینند بر مال و جاه خویش نیفزاید
در محضری که مفتی و حاکم شد زر بیند و خلاف نفرماید
تا بر برهنه جامه نپوشاند از بهر خویش بام نیفراید
تا کودکی یتیم همی بیند اندام طفل خویش نیاراید
مردم بدین صفات اگر یابی گر نام او فرشته نهی، شاید
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:53 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:52 | لینک  | 


ای عجب! این راه نه راه خداست زانکه در آن اهرمنی رهنماست
قافله بس رفت از این راه، لیک کس نشد آگاه که مقصد کجاست
راهروانی که درین معبرند فکرتشان یکسره آز و هواست
ای رمه، این دره چراگاه نیست ای بره، این گرگ بسی ناشتاست
تا تو ز بیغوله گذر میکنی رهزن طرار تو را در قفاست
دیده ببندی و درافتی بچاه این گنه تست، نه حکم قضاست
لقمه‌ی سالوس کرا سیر کرد چند بر این لقمه تو را اشتهاست
نفس، بسی وام گرفت و نداد وام تو چون باز دهد؟ بینواست
خانه‌ی جان هرچه توانی بساز هرچه توان ساخت درین یک بناست
کعبه‌ی دل مسکن شیطان مکن پاک کن این خانه که جای خداست
پیرو دیوانه شدن ز ابلهی است موعظت دیو شنیدن خطاست
تا بودت شمع حقیقت بدست راه تو هرجا که روی روشناست
تا تو قفس سازی و شکر خری طوطیک وقت ز دامت رهاست
حمله نیارد بتو ثعبان دهر تا چو کلیمی تو و دینت عصاست
ای گل نوزاد فسرده مباش زانکه تو را اول نشو و نماست
طائر جانرا چه کنی لاشخوار نزد کلاغش چه نشانی؟ هماست
کاهلیت خسته و رنجور کرد درد تو دردیست که کارش دواست
چاره کن آزردگی آز را تا که بدکان عمل مومیاست
روی و ریا را مکن آئین خویش هرچه فساد است ز روی و ریاست
شوخ‌تن و جامه چه شوئی همی این دل آلوده به کارت گواست
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:49 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:46 | لینک  | 

 
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:45 | لینک  | 

قهر

نگه دگر به سوي من چه ميكني؟
چو در بر رقيب من نشسته اي
به حيرتم كه بعد از آن فربيها
تو هم پي فريب من نشسته اي
به چشم خويش ديدم آن شب اي خدا
كه جام خود به جام ديگري زدي
چو فال حافظ آن ميانه باز شد
 تو فال خود به نام ديگري زدي
برو ... برو ... به سوي او مرا چه غم
تو آفتابي ... او زمين ... من آسمان
بر او بتاب ز آنكه من نشسته ام
به ناز روي شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنكه گريه ميكند
در اين ميانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد اين گذشتها
دل تو مال من تن تو مال او
تو كه مرا به پرده ها كشيده اي
چگونه ره نبرده اي به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانكه در جهان
تني نبود مقصد نياز من
اگر بسويت اين چنين دويده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو
كنون كه در كنار او نشسته اي
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن افسانه كهنه شد
تن تو ماند و عشق بي زوال او

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:43 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:41 | لینک  | 

رهگذر

يكي مهمان ناخوانده
ز هر درگاه رانده سخت وامانده
رسيده نيمه شب از راه ‚ تن خسته  ‚ غبار آلود
نهاده سر بروي سينه رنگين كوسن هايي
كه من در سالهاي پيش
همه شب تا سحر مي دوختم با تارهاي نرم ابريشم
هزاران نقش رويايي بر آنها در خيال خويش
و چون خاموش مي افتاد بر هم پلكهاي داغ و سنگينم
گياهي سبز ميروييد در مرداب روياهاي شيرينم
ز دشت آسمان گويي غبار نور بر مي خاست
گل خورشيد مي آويخت بر گيسوي مشكينم
نسيم گرم دستي حلقه اي را نرم مي لغزاند
در انگشت سيمينم
لبي سوزنده لبهاي مرا با شوق مي بوسيد
و مردي مي نهاد آرام با من سر بروي سينه ي خاموش
كوسنهاي رنگينم
كنون مهمان ناخوانده
ز هر درگاه رانده سخت وامانده
بر آنها مي فشارد ديدگان گرم خوابش را
آه من بايد به خود
 هموار سازم تلخي زهر عتابش را
و مست از جامهاي باده مي خواند كه آيا هيچ
باز در ميخانه لبهاي شيرينت شرابي هست
يا براي رهروي خسته
در دل اين كلبه خاموش عطر آگين زيبا
جاي خوابي هست ؟

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:40 | لینک  | 

راز من

هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد بيگانه اي شد يار من
بي گنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مينهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بي سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مي نالد به نزد ديگران
كو دگر آن دختر ديروز نيست
آه آن خندان لب شاداب من
اين زن افسرده مرموز نيست
گاه ميكوشد كه با جادوي عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند
گاه ميگويد كه : كو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونكار تو ؟
ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو
من پريشان ديده مي دوزم بر او
بي صدا نالم كه : اينست آنچه هست
خود نميدانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم : چه خوش رفتم ز دست
همزباني نيست تا برگويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بيگمان هرگز كسي چون من نكرد
خويشتن را مايه آزار خويش
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست
آه اينست آنچه مي جستي به شوق
راز من راز ني ديوانه خو
راز موجودي كه در فكرش نبود
ذره اي سوداي نام و آبرو
راز موجودي كه ديگر هيچ نيست
جز وجودي نفرت آور بهر تو
آه نيست آنچه رنجم ميدهد
ورنه كي ترسم ز خشم و قهر تو

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:36 | لینک  | 

از ياد رفته

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
 بي گمان زودتر از دل برود
 مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
 تا لبي بر لب من مي لغزد
مي كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسد
 لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
 چه شد آن آتش سوزنده كه بود
 شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد كه من
جز از او همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
 قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نيست

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:28 | لینک  | 

از دوست داشتن

امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم  ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:51 | لینک  | 

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها

من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها

زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت

رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها

تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري

بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها

به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را

تو طفل هرزه پو، بايد كني اينتركتازيها

تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل

من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:33 | لینک  | 

اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را

اينگونه به خاك ره ميفكن ما را

ما در تو به چشم دوستي مي بينيم

اي دوست مبين به چشم دشمن ما را

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:30 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:24 | لینک  | 

مدهوش کسی نیست که مشغول جام و سر گرم باده است

مدهوش کسی است که از شام تا سحر برای باختن هستی خویش

 به بهای نگاهی آماده است

پس آنکه بی باده آماده است دلداده است.

عصر ما عصر کسانیست که چند ساعت طولانی دوری را با دو دقیقه برابر میدانند.

عصر کسانیکه گله را نه تنها به حساب سنگین تر بودن وزنه عشق

طرف مقابل نمیگذارند، بلکه از بیان آن نیز احساس کسالت می کنند.

عصری که عشق را با الف بنویسند بهتر از این نمیشود.

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:17 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:10 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:6 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:3 | لینک  | 

ديدار تلخ

 به زمين ميزني و ميشكني
عاقبت شيشه اميدي را
سخت مغروري و ميسازي سرد
در دلي آتش جاويدي را
ديدمت واي چه ديداري واي
اين چه ديدار دلازاري بود
بي گمان برده اي از ياد آن عهد
كه مرا با تو سر و كاري بود
ديدمت واي چه ديداري واي
نه نگاهي نه لب پر نوشي
نه شرار نفس پر هوسي
نه فشار بدن و آغوشي
اين چه عشقي است كه دردل دارم
من از اين عشق چه حاصل دارم
مي گريزي ز من و در طلبت
بازهم كوشش باطل دارم
باز لبهاي عطش كرده من
لب سوزان ترا مي جويد
ميتپد قلبم و با هر تپشي
قصه عشق ترا ميگويد
بخت اگر از تو جدايم كرده
مي گشايم گره از بخت چه باك
ترسم اين عشق سرانجام مرا
بكشد تا به سراپرده خاك
 خلوت خالي و خاموش مرا
تو پر از خاطره كردي اي مرد
شعر من شعله احساس من است
تو مرا شاعره كردي اي مرد
آتش عشق به چشمت يكدم
جلوه اي كرد و سرابي گرديد
تا مرا واله بي سامان ديد
نقش افتاده بر آبي گرديد
در دلم آرزويي بود كه مرد
لب جانبخش تو را بوسيدن
بوسه جان داد به روي لب من
ديدمت ليك دريغ از ديدن
سينه اي تا كه بر آن سر بنهم
دامني تا كه بر آن ريزم اشك
 آه اي آنكه غم عشقت نيست
مي برم بر تو و بر قلبت رشك
به زمين مي زني و ميشكني
عاقبت شيشه اميدي را
سخت مغروري و ميسازي سرد
در دلي آتش جاويدي را

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:2 | لینک  | 

وداع

مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
 مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند باد وصال
 ناله مي لرزد
مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 18:56 | لینک  | 

افسانه تلخ

نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل
نه پيغامي نه پيك آشنايي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي
نه آهنگ پر از موج صدايي
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهي زني دامن كشان رفت
پريشان مرغ ره گم كرده اي بود
كه زار و خسته سوي آشيان رفت
 كجا كس در قفايش اشك غم ريخت
كجا كس با زبانش آشنا بود
ندانستند اين بيگانه مردم
كه بانگ او طنين ناله ها بود
به چشمي خيره شد شايد بيابد
نهانگاه اميد و آرزو را
دريغا آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افكند او را
به او جز از هوس چيزي نگفتند
در او جز جلوه ظاهر نديدند
به هرجا رفت در گوشش سرودند
كه زن را بهر عشرت آفريدند
شبي در دامني افتاد و ناليد
مرو ! بگذار در اين واپسين دم
ز ديدارت دلم سيراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا اميد بر عشقي عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل ديوانه اش را
به گوش عاشقي بيگانه خو گفت ؟
چرا؟...او شبنم پاكيزه اي بود
كه در دام گل خورشيد افتاد
سحرگاهي چو خورشيدش بر آمد
به كام تشنه اش لغزيد و جان داد
به جامي باده شور افكني بود
كه در عشق لباني تشنه مي سوخت
چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي
بقلب جام از شادي مي افروخت
شبي نا گه سر آمد انتظارش
لبش در كام سوزاني هوس ريخت
چرا آن مرد بر جانش غضب كرد ؟
چرا بر ذره هاي جامش آويخت ؟
كنون اين او و اين خاموشي سرد
نه پيغامي نه پيك آشنايي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي
نه آهنگ پر از موج صدايي

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 18:53 | لینک  |