عزیزم بی تو هرگز
هر که گیرد به جهان دست یکی افتاده
بی گمان دست خداوند عوض خواهد داد
یاری که داد بر باد آرام وطاقتم را
ای وای اگر نداند قدر محبتم را
افسرده ترین کوهم با این همه لبخندم
دیوانه مپندارم چندی تحمل کن
بی شانه مباش این دم دل بر تو که می بندم
بی نبض ونفس این جا درنقش عروسکها
درخود گره ای کورم این گونه که خواهندم
گرهم نفسی مانده ایستاده ام برجا
بر خشکی این صحرا طرحی است که افکندم
دیوانگی ام شاید راهی است که باید رفت
گه هروله گه آرام تا قصد خداوندم
در میکده ام جامی است تعمیدی ،اهورایی
من مست نخواهم شد گر به آن نپیوندم
هر گونه مپندارم من مست سکوت خویش
این گونه اگر بینی ره بر تو نمی بندم
راهی بجز اینم نیست گر هست نیم من آن
آسوده گذارم چون آسوده نمی خندم
آنگاه آدم متولد شد

| تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد | بسیار شد بلای تو، این نیز بگذرد | |
| عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند | خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد | |
| آیی و بگذری به من و باز ننگری | ای جان من فدای تو، این نیز بگذرد | |
| هر کس رسید از تو به مقصود و این گدا | محروم از عطای تو، این نیز بگذرد | |
| ای دوست، تو مرا همه دشنام میدهی | من میکنم، دعای تو، این نیز بگذرد | |
| آیم به درگهت، نگذاری که بگذرم | پیرامن سرای تو، این نیز بگذرد | |
| آمدم دلم به کوی تو، نومید بازگشت | نشنید مرحبای تو، این نیز بگذرد | |
| بگذشت آنکه دوست همی داشتی مرا | دیگر شده است رای تو، این نیز بگذرد | |
| تا کی کشد عراقی مسکین جفای تو؟ | بگذشت چون جفای تو، این نیز بگذرد |
| هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد | باشد که چو روز آید بروی گذرت افتد | |
| زیبد که ز درگاهت نومید نگردد باز | آن کس که به امیدی بر خاک درت افتد | |
| آیم به درت افتم، تا جور کنی کمتر | از بخت بدم گویی خود بیشترت افتد | |
| من خاک شوم، جانا، در رهگذرت افتم | آخر به غلط روزی بر من گذرت افتد | |
| گفتم که: بده دادم، بیداد فزون کردی | بد رفت، ندانستم، گفتم: مگرت افتد | |
| در عمر اگر یک دم خواهی که دهی دادم | ناگاه چو وابینی رایی دگرت افتد | |
| کم نال، عراقی، زانک این قصهی درد تو | گر شرح دهی عمری، هم مختصرت افتد |

| عشق شوقی در نهاد ما نهاد | جان ما را در کف غوغا نهاد | |
| فتنهای انگیخت، شوری درفکند | در سرا و شهر ما چون پا نهاد | |
| جای خالی یافت از غوغا و شور | شور و غوغا کرد و رخت آنجا نهاد | |
| نام و ننگ ما همه بر باد داد | نام ما دیوانه و رسوا نهاد | |
| چون عراقی را، درین ره، خام یافت | جان ما بر آتش سودا نهاد |
| عشق شوقی در نهاد ما نهاد | جان ما را در کف غوغا نهاد | |
| فتنهای انگیخت، شوری درفکند | در سرا و شهر ما چون پا نهاد | |
| جای خالی یافت از غوغا و شور | شور و غوغا کرد و رخت آنجا نهاد | |
| نام و ننگ ما همه بر باد داد | نام ما دیوانه و رسوا نهاد | |
| چون عراقی را، درین ره، خام یافت | جان ما بر آتش سودا نهاد |



| عشق، شوری در نهاد ما نهاد | جان ما در بوتهی سودا نهاد | |
| گفتگویی در زبان ما فکند | جستجویی در درون ما نهاد | |
| داستان دلبران آغاز کرد | آرزویی در دل شیدا نهاد | |
| رمزی از اسرار باده کشف کرد | راز مستان جمله بر صحرا نهاد | |
| قصهی خوبان به نوعی باز گفت | کاتشی در پیر و در برنا نهاد | |
| از خمستان جرعهای بر خاک ریخت | جنبشی در آدم و حوا نهاد | |
| عقل مجنون در کف لیلی سپرد | جان وامق در لب عذرا نهاد | |
| دم به دم در هر لباسی رخ نمود | لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد | |
| چون نبود او را معین خانهای | هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد | |
| بر مثال خویشتن حرفی نوشت | نام آن حرف آدم و حوا نهاد | |
| حسن را بر دیدهی خود جلوه داد | منتی بر عاشق شیدا نهاد | |
| هم به چشم خود جمال خود بدید | تهمتی بر چشم نابینا نهاد | |
| یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک: | فتنهای در پیر و در برنا نهاد | |
| کام فرهاد و مراد ما همه | در لب شیرین شکرخا نهاد | |
| بهر آشوب دل سوداییان | خال فتنه بر رخ زیبا نهاد | |
| وز پی برک و نوای بلبلان | رنگ و بویی در گل رعنا نهاد | |
| تا تماشای وصال خود کند | نور خود در دیدهی بینا نهاد | |
| تا کمال علم او ظاهر شود | این همه اسرار بر صحرا نهاد | |
| شور و غوغایی برآمد از جهان | حسن او چون دست در یغما نهاد | |
| چون در آن غوغا عراقی را بدید | نام او سر دفتر غوغا نهاد |

| هر دلی کو به عشق مایل نیست | حجرهی دیو خوان، که آن دل نیست | |
| زاغ گو، بیخبر بمیر از عشق | که ز گل عندلیب غافل نیست | |
| دل بیعشق چشم بینور است | خود بدین حاجت دلایل نیست | |
| بیدلان را جز آستانهی عشق | در ره کوی دوست منزل نیست | |
| هر که مجنون نشد درین سودا | ای عراقی، بگو که: عاقل نیست |

| جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست | جز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست | |
| این چشم جهان بین مرا در همه عالم | جز بر سر کوی تو تماشای دگر نیست | |
| وین جان من سوخته را جز سر زلفت | اندر همه گیتی سر سودای دگر نیست | |
| یک لحظه غمت از دل من مینشود دور | گویی که غمت را جز ازین رای دگر نیست | |
| یک بوسه ربودم ز لبت، دل دگری خواست | فرمود فراق تو که: فرمای، دگر نیست | |
| هستند تو را جمله جهان واله و شیدا | لیکن چو منت واله و شیدای دگر نیست | |
| عشاق تو گرچه همه شیرین سخنانند | لیکن چو عراقیت شکرخای دگر نیست |
| مشو، مشو، ز من خستهدل جدا ای دوست | مکن، مکن، به کف اندهم رها ای دوست | |
| برس، که بیتو مرا جان به لب رسید، برس | بیا که بر تو فشانم روان، بیا ای دوست | |
| بیا، که بیتو مرا برگ زندگانی نیست | بیا، که بیتو ندارم سر بقا ای دوست | |
| اگر کسی به جهان در، کسی دگر دارد | من غریب ندارم مگر تو را ای دوست | |
| چه کردهام که مرا مبتلای غم کردی؟ | چه اوفتاد که گشتی ز من جدا ای دوست؟ | |
| کدام دشمن بدگو میان ما افتاد؟ | که اوفتاد جدایی میان ما ای دوست | |
| بگفت دشمن بدگو ز دوستان مگسل | برغم دشمن شاد از درم درآ ای دوست | |
| از آن نفس که جدا گشتی از من بیدل | فتادهام به کف محنت و بلا ای دوست | |
| ز دار ضرب توام سکه بر وجود زده | مرا بر آتش محنت میازما ای دوست | |
| چو از زیان منت هیچگونه سودی نیست | مخواه بیش زیان من گدا ای دوست | |
| ز لطف گرد دل بیغمان بسی گشتی | دمی به گرد دل پر غمان برآ ای دوست | |
| ز شادی همه عالم شدست بیگانه | دلم که با غم تو گشت آشنا ای دوست | |
| ز روی لطف و کرم شاد کن بروی خودم | که کرد بار غمت پشت من دوتا ای دوست | |
| ز همرهی عراقی ز راه واماندم | ز لطف بر در خویشم رهینما ای دوست |
| جانا، نظری، که دل فگار است | بخشای، که خسته نیک زار است | |
| بشتاب، که جان به لب رسید است | دریاب کنون، که وقت کار است | |
| رحم آر، که بیتو زندگانی | از مرگ بتر هزار بار است | |
| دیری است که بر در قبول است | بیچاره دلم ، که نیک خوار است | |
| نومید چگونه باز گردد؟ | از درگهت، آن کامیدوار است | |
| ناخورده دلم شراب وصلت | از دردی هجر در خمار است | |
| مگذار به کام دشمن ، ای دوست | بیچاره مرا ، که دوستدار است | |
| رسواش مکن به کام دشمن | کو خود ز رخ تو شرمسار است | |
| خرم دل آن کسی، که او را | اندوه و غم تو غمگسار است | |
| یادیش ازین و آن نیاید | آن را که، چو تو نگار، یار است | |
| کار آن دارد، که بر در تو | هر لحظه و هر دمیش بار است | |
| نی آنکه همیشه چون عراقی | بر خاک درت چو خاک خوار است |
| هر سحر ناله و زاری کنم پیش صبا | تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما | |
| باد میپیمایم و بر باد عمری میدهم | ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟ | |
| چون ندارم همدمی، با باد میگویم سخن | چون نیابم مرهمی، از باد میجویم شفا | |
| آتش دل چون نمیگردد به آب دیده کم | میدمم بادی بر آتش، تا بتر سوزد مرا | |
| تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوم | وارهم زین تنگنای محنت آباد بلا | |
| مردن و خاکی شدن بهتر که با تو زیستن | سوختن خوشتر بسی کز روی تو گردم جدا | |
| خود ندارد بیرخ تو زندگانی قیمتی | زندگانی بیرخ تو مرگ باشد با عنا |
| نه آن جنسم که در قحط خریدار از بها افتم | همان خورشید تابانم اگر در زیر پا افتم | |
| به ذوق نالهی من آسمان مستانه میرقصد | جهان ماتمسرا گردد اگر من از نوا افتم | |
| درین دریای پرآشوب پنداری حبابم من | که در هر گردش چشمی به گرداب فنا افتم | |
| خبر از خود ندارم چون سپند از بیقراریها | نمیدانم کجا خیزم، نمیدانم کجا افتم | |
| تلاش مسند عزت ندارم چون گرانجانان | عزیزم، هر کجا چون سایهی بال هما افتم | |
| پی تحصیل روزی دست و پایی میزنم صائب | نمیروید زر از جیبم که چون گل بر قفا افتم |

| روزگاری شد ز چشم اعتبار افتادهام | چون نگاه آشنا از چشم یار افتادهام | |
| دست رغبت کس نمیسازد به سوی من دراز | چون گل پژمرده بر روی مزار افتادهام | |
| اختیارم نیست چون گرداب در سرگشتگی | نبض موجم، در تپیدن بیقرار افتادهام | |
| عقدهای هرگز نکردم باز از کار کسی | در چمن بیکار چون دست چنار افتادهام | |
| نیستم یک چشم زد ایمن ز آسیب شکست | گوییا آیینهام در زنگبار افتادهام | |
| همچو گوهر گر دلم از سنگ گردد، دور نیست | دور از مژگان ابر نوبهار افتادهام | |
| من که صائب کار یکرو کردهام با کاینات | در میان مردم عالم چه کار افتادهام؟ |
| خواری از اغیار بهر یار میباید کشید | ناز خورشید از در و دیوار میباید کشید | |
| عالم آب از نسیمی میخورد بر یکدگر | در سر مستی نفس هشیار میباید کشید | |
| شیشهی ناموس را بر طاق میباید گذاشت | بعد ازان پیمانهی سرشار میباید کشید | |
| تا درین باغی، به شکر این که داری برگ و بار | برگ میباید فشاند و بار میباید کشید | |
| آب از سرچشمه صائب لذت دیگر دهد | باده را در خانهی خمار میباید کشید |

| دل را نگاه گرم تو دیوانه میکند | آیینه را رخ تو پریخانه میکند | |
| دل میخورد غم من و من میخورم غمش | دیوانه غمگساری دیوانه میکند | |
| آزادگان به مشورت دل کنند کار | این عقده کار سبحهی صددانه میکند | |
| ای زلف یار، سخت پریشان و درهمی | دست بریدهی که ترا شانه میکند؟ | |
| غافل ز بیقراری عشاق نیست حسن | فانوس پردهداری پروانه میکند | |
| یاران تلاش تازگی لفظ میکنند | صائب تلاش معنی بیگانه میکند |
| دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است | چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است | |
| هر چه جز معشوق باشد پردهی بیگانگی است | بوی یوسف را ز پیراهن شنیدن مشکل است | |
| غنچه را باد صبا از پوست میآرد برون | بینسیم شوق، پیراهن دریدن مشکل است | |
| ماتم فرهاد کوه بیستون را سرمه داد | بی همآوازی نفس از دل کشیدن مشکل است | |
| هر سر موی ترا با زندگی پیوندهاست | با چنین دلبستگی، از خود بریدن مشکل است | |
| در جوانی توبه کن تا از ندامت برخوری | نیست چون دندان، لب خود را گزیدن مشکل است | |
| تا نگردد جذبهی توفیق صائب دستگیر | از گل تعمیر، پای خود کشیدن مشکل است |
| مهربانی از میان خلق دامن چیده است | از تکلف، آشنایی برطرف گردیده است | |
| وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است | جامهها پاکیزه و دلها به خون غلتیده است | |
| رحم و انصاف و مروت از جهان برخاسته است | روی دل از قبلهی مهر و وفا گردیده است | |
| پردهی شرم و حیا، بال و پر عنقا شده است | صبر از دلها چو کوه قاف دامن چیده است | |
| نیست غیر از دست خالی پردهپوشی سرو را | خار چندین جامهی رنگین ز گل پوشیده است | |
| گوهر و خرمهره در یک سلک جولان میکنند | تار و پود انتظام از یکدیگر پاشیده است | |
| هر تهیدستی ز بی شرمی درین بازارگاه | در برابر ماه کنعان را دکانی چیده است | |
| تر نگردد از زر قلبی که در کارش کنند | یوسف بیطالع ما گرگ باراندیده است | |
| در دل ما آرزوی دولت بیدار نیست | چشم ما بسیار ازین خواب پریشان دیده است | |
| برزمین آن کس که دامان میکشید از روی ناز | عمرها شد زیر دامان زمین خوابیده است | |
| گر جهان زیر و زبر گردد، نمیجنبد ز جا | هر که صائب پا به دامان رضا پیچیده است |
| رفتی و نام تو ز زبانم نمیرود | و اندیشهی تو از دل و جانم نمیرود | |
| گرچه حدیث وصل تو کاری نه حد ماست | الا بدین حدیث زبانم نمیرود | |
| تو شاهدی نه غایب ازیرا خیال تو | از پیش خاطر نگرانم نمیرود | |
| گریم ز درد عشق و نگویم که حال چیست | کاین عذر بیش با همگانم نمیرود | |
| خونی روانه کردهام از دیده وین عجب | کز حوض قالب آب روانم نمیرود | |
| چندان چو سگ به کوی تو در خفتهام که هیچ | از خاک درگه تو نشانم نمیرود | |
| ذکر لب تو کردهام ای دوست سالها | هرگز حلاوتش ز دهانم نمیرود | |
| از مشرب وصال خود این جان تشنه را | آبی بده که دست به نانم نمیرود | |
| دانم یقین که ماه رخی قاتل من است | جز بر تو ای نگار گمانم نمیرود | |
| آبم روان ز دیده و خوابم شده ز چشم | اینم همی نیاید و آنم نمیرود | |
| از سیف رفت صبر و دل و هردم اندهی | ناخوانده آید و چو برانم نمیرود |
| رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را | تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را | |
| بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند | چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا! | |
| ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم | کز نالههای زارم زحمت بود شما را | |
| از عشق خوب رویان من دست شسته بودم | پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را | |
| از نیکوان عالم کس نیست همسر تو | بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را | |
| در دور خوبی تو بیقیمتند خوبان | گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را | |
| ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت | باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را | |
| تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن | در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را | |
| ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی | مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را | |
| مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد | این است وجه درمان آن درد بیدوا را | |
| من بندهام تو شاهی با من هر آنچه خواهی | میکن، که بر رعیت حکم است پادشا را | |
| گر کردهام گناهی در ملک چون تو شاهی | حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را | |
| از دهشت رقیبت دور است سیف از تو | در کویت ای توانگر سگ میگزد گدا را | |
| سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت | «مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا» |
| رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را | تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را | |
| بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند | چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا! | |
| ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم | کز نالههای زارم زحمت بود شما را | |
| از عشق خوب رویان من دست شسته بودم | پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را | |
| از نیکوان عالم کس نیست همسر تو | بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را | |
| در دور خوبی تو بیقیمتند خوبان | گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را | |
| ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت | باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را | |
| تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن | در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را | |
| ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی | مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را | |
| مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد | این است وجه درمان آن درد بیدوا را | |
| من بندهام تو شاهی با من هر آنچه خواهی | میکن، که بر رعیت حکم است پادشا را | |
| گر کردهام گناهی در ملک چون تو شاهی | حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را | |
| از دهشت رقیبت دور است سیف از تو | در کویت ای توانگر سگ میگزد گدا را | |
| سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت | «مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا» |
| مرا مرنجان کایزد ترا برنجاند | ز من مگرد که احوال تو بگرداند | |
| در آن مکوش که آتش ز من برانگیزی | که آب دیدهی من آتش تو بنشاند | |
| اگر ندانی حال دلم روا باشد | خدای عز و جل حال من همی داند | |
| مرا به بندگی خود قبول کن زان پیش | که هرکه دیده مرا بندهی تو میخواند | |
| مباش ایمن بر حسن و کامرانی خویش | که هرچه گردون بدهد زمانه بستاند |
| مرا تا کی فلک رنجور دارد | ز روی دلبرم مهجور دارد | |
| به یک باده که با معشوق خوردم | همه عمرم در آن مخمور دارد | |
| ندانم تا فلک را زین غرض چیست | که بیجرمی مرا رنجور دارد | |
| دو دست خود به خون دل گشادست | مگر بر خون من منشور دارد |
| از بس که کشیدم از تو بیداد | از دست تو آمدم به فریاد | |
| فریاد از آن کنم که آمد | بر من ز تو ای نگار بیداد | |
| داد از دل پر طمع چه دارم | بر خیر چرا کنم سر از داد | |
| مردی چه طلب کنم ز آتش | نرمی چه طلب کنم ز پولاد | |
| شادی ز دل منست غمگین | در عشق تو ای بت پریزاد | |
| هرگز دل من مباد بیغم | گر تو به غم دل منی شاد | |
| من جان و جهان به باد دادم | ای جان جهان ترا بقا باد |
| کارم ز غمت به جان رسیدست | فریاد بر آسمان رسیدست | |
| نتوان گلهی تو کرد اگرچه | از دل به سر زبان رسیدست | |
| در عشق تو بر امید سودی | صد بار مرا زیان رسیدست | |
| هرجا که رسم برابر من | اندوه تو در میان رسیدست | |
| این آب ز فرق برگذشته است | وین کارد بر استخوان رسیدست |
| جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا | ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا | |
| زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون | جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا | |
| رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی | در حال خود گویم همی، یادی بود کارم ترا | |
| آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر | تیمار کار من بخور، کز جان خریدارم ترا | |
| هان ای صنم خواری مکن، ما را فرازاری مکن | آبم به تاتاری مکن، تا دردسر نارم ترا | |
| جانا ز لطف ایزدی گر بر دل و جانم زدی | هرگز نگویی انوری، روزی وفادارم ترا |
که نامی خوشتر از اينت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گيری
به غير از زهر شيرينت نخوانم
تو زهری زهر گرم سينه سوزی
تو شيرينی که شور هستی از تست
شراب جام خورشيدی که جان را
نشاط از تو غم از تو مستی از تست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانيم سوخت
نگاهم را به زيبايی گشودی
بسی گفتند دل از عشق برگير
که نيرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستيم و ديديم
که اين زهر است اما نوشداروست
چه غم دارم که اين زهر تب آلود
تنم را در جدايی می گدازد
از اين شادم که در هنگامه مرگ
غمی شيرين دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگيرد
مرا مهر تو در دل جاودانيست
و گر عمرم به ناکامی سر آيد
تو را دارم که مرگم زندگانيست
دوستي علف هرزه نباشد که برويد در خاک
دوستي( مي) نباشد که بريزيم در جام
کاش ميدانستي
دل بستن و کندن از اين بند نباشد آسان
دست من در طلب دخترکي است
که خطا ناکرده پشيمان باشد
دوستي خنده اجباري نيست
دوستي رقص صنوبرها نيست
و دل من آگاهست
و زمين سخت به خود مي لرزيد
باد بر شاخ درختان ميگفت:
با وفا همنفسي پيدا نيست !...
هر که در گوش دلم زمزمه اي سر ميداد
عشقشان عشق خياباني بود................
دوستي اشک يتيمي است که از ريشه جان مي آيد
دوستي عطرا قاقي ها نيست
چشم من خيره به ايوان بلند ابرهاست
من به دنبال تو ميگردم اي دوست
تو پيام آور شادي هايي
دوستي شايد بوسه مادر باشد وقت جان کندن طفل
دوستي شايد غم دريا باشد وقت افتادن ماهي در دام
من به دنبال تو ميگردم اي دوست
کاش مي دانستي ,کاش ميفهميدي
و به گوش همه ميگفتي تو
دوستي ما عشق ما
عشق خياباني نيست



|
|
|
|
حدود جواني
از شمال محدود است ، به آينده اي كه نيست
به اضافه ي عم پيري و سايه ي مخوف ممات
از جنوب به گذشته ي پوچي پر از خاطرات تلخ
گاهي اوقات شيرين
مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ
شروع جنگ حيات
مغرب ، فرسنگها از حيات دور ، آغوش تنگ گور
غروب عشق ديرين
اين چه حدوديست ! آيا شنيده اي و ميداني ؟
حدود دنياي متزلزلي است موسوم به : جواني
|
الرجاء كتابة البيانات التالية |
|
|
زبان سكوت
يك ساعت تمام ، بدون آنكه يك كلام حرف بزنم به رويش نگاه كردم
فرياد كشيد : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمي زني ؟
گفتم : نشنيدي ؟ .... برو 
گل سرخ و گل زرد
گل سرخي به او دادم ، گل زردي به من داد
براي يك لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
با تعجب پرسيدم : مگر از من متنفري ؟
گفت : نه باور كن ،نه ! ولي چون تو را واقعا دوست دارم ، نمي خواهم
پس از آنكه كام از من گرفتي ، براي پيدا كردن گل زرد ، زحمتي
به خود هموار كني 
آهنگي در سكوت
بپيچ اي تازيانه ! خرد كن ، بشكن ستون استخوانم را
به تاريكي تبه كن ، سايه ي ظلمت
بسوزان ميله هاي آتش بيداد اين دوران پر محنت
فروغ شب فروز ديدگانم را
لگدمال ستم كن ، خوار كن ، نابود كن
در تيره چال مرگ دهشتزا
اميد ناله سوز نغمه خوانم را
به تير آشياسوز اجانب تار كن ، پاشيده كن از هم
پريشان كن ، بسوزان ، در به در كن آشيانم را
بخون آغشته كن ، سرگشته كن در بيكران اين شب تاريك وحشتزا
ستمكش روح آسيمه ، سر افسرده جانم را
به درياي فلاكت غرق كن ، آوازه كن ، ديوانه ي وحشي
ز ساحل دور و سرگردان و تنها
كشتي امواج كوب آرزوي بيكرانم را با وجود اين همه زجر و شقاوتهاي بنيان كن
كه مي سوزاند اينسان استخوان هاي من و هم ميهنانم را
طنين افكن سرود فتح بيچون و چراي كاررا
سر مي دهم پيگير و بي پروا ! و در فرداي انساي
بر اوج قدرت انسان زحمتكش
به دست پينه بسته ، ميفزارم پرچم پرافتخار آرمانم را

| تو جفاکن که از اینسوی وفاداری هست | طاقت و صبر مرا حوصلهی خواری هست | |
| با دلم هر چه توان کرد بکن تا بکشد | کز من و جان منش نیز مددکاری هست | |
| میخرم مایه هر شکوه به صدشکر ز تو | من خریدار، گرت جنس دل آزاری هست | |
| گرد زنجیر به مژگان ادب پاک کند | آنکه در قید کسش ذوق گرفتاری هست | |
| ما به دامان تو نازیم که پاکست چو گل | ورنه در شهر بسی لعبت بازاری هست | |
| شکر جورش کن و خشنودی او جو وحشی | که درازست شب حسرت و بیداری هست |
