تبليغاتX
دنیای شعر
اشعاری از همه شاعران

فریاد من از فراق یارست و افغان من از غم نگارست
بی روی چو ماه آن نگارین رخساره من به خون نگارست
خون جگرم ز فرقت تو از دیده روانه در کنارست
درد دل من ز حد گذشتست جانم ز فراق بی‌قرارست
کس را ز غم من آگهی نیست آوخ که جهان نه پایدارست
از دست زمانه در عذابم زان جان و دلم همی فکارست
سعدی چه کنی شکایت از دوست چون شادی و غم نه برقرارست
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 22:0 | لینک  | 

فریاد من از فراق یارست و افغان من از غم نگارست
بی روی چو ماه آن نگارین رخساره من به خون نگارست
خون جگرم ز فرقت تو از دیده روانه در کنارست
درد دل من ز حد گذشتست جانم ز فراق بی‌قرارست
کس را ز غم من آگهی نیست آوخ که جهان نه پایدارست
از دست زمانه در عذابم زان جان و دلم همی فکارست
سعدی چه کنی شکایت از دوست چون شادی و غم نه برقرارست
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:57 | لینک  | 

دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا تنم از بی‌دلی بیچاره شد بیچاره تر بادا
به تاراج عزیزان زلف تو عیاریی دارد به خونریز غریبان چشم تو عیاره تر بادا
رخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم دلت خاره‌ست و بهر کشتن من خاره تر بادا
گرای زاهد دعای خیر میگویی مرا این گو که آن آواره‌ی از کوی بتان آواره تر بادا
همه گویند کز خون‌خواریش خلقی بجان آمد من این گویم که بهرجان من خون خواره تر بادا
دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد و گر جانان بدین شادست یا رب پاره تر بادا
چو با تردامنی خو کرد خسرو با دو چشم تر به آب چشم پاکان دامنش همواره تر بادا
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:54 | لینک  | 

دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا تنم از بی‌دلی بیچاره شد بیچاره تر بادا
به تاراج عزیزان زلف تو عیاریی دارد به خونریز غریبان چشم تو عیاره تر بادا
رخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم دلت خاره‌ست و بهر کشتن من خاره تر بادا
گرای زاهد دعای خیر میگویی مرا این گو که آن آواره‌ی از کوی بتان آواره تر بادا
همه گویند کز خون‌خواریش خلقی بجان آمد من این گویم که بهرجان من خون خواره تر بادا
دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد و گر جانان بدین شادست یا رب پاره تر بادا
چو با تردامنی خو کرد خسرو با دو چشم تر به آب چشم پاکان دامنش همواره تر بادا
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 19:49 | لینک  | 


اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست
اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست
میان عیب و هنر پیش دوستان کریم تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست
عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست
مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست
اگر عداوت و جنگست در میان عرب میان لیلی و مجنون محبتست و صفاست
هزار دشمنی افتد به قول بدگویان میان عاشق و معشوق دوستی برجاست
غلام قامت آن لعبت قباپوشم که در محبت رویش هزار جامه قباست
نمی‌توانم بی او نشست یک ساعت چرا که از سر جان بر نمی‌توانم خاست
جمال در نظر و شوق همچنان باقی گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست
مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست و گر کنند ملامت نه بر من تنهاست
هر آدمی که چنین شخص دلستان بیند ضرورتست که گوید به سرو ماند راست
به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست
خوشست با غم هجران دوست سعدی را که گر چه رنج به جان می‌رسد امید دواست
بلا و زحمت امروز بر دل درویش از آن خوشست که امید رحمت فرداست
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 18:53 | لینک  | 

رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما فرمای خدمتی که برآید ز دست ما
برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما
با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما
جرمی نکرده‌ام که عقوبت کند ولیک مردم به شرع می‌نکشد ترک مست ما
شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد باشد که توبه‌ای بکند بت پرست ما
سعدی نگفتمت که به سرو بلند او مشکل توان رسید به بالای پست ما
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 18:43 | لینک  | 

رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما فرمای خدمتی که برآید ز دست ما
برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما
با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما
جرمی نکرده‌ام که عقوبت کند ولیک مردم به شرع می‌نکشد ترک مست ما
شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد باشد که توبه‌ای بکند بت پرست ما
سعدی نگفتمت که به سرو بلند او مشکل توان رسید به بالای پست ما
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 18:43 | لینک  | 

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
باری به چشم احسان در حال ما نظر کن کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را
من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم کسایشی نباشد بی دوستان بقا را
چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را
حال نیازمندی در وصف می‌نیاید آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را
بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را
یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت چندان که بازبیند دیدار آشنا را
نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را
ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را
سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 18:39 | لینک  | 

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را
خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را
باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را
از سر زلف عروسان چمن دست بدارد به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را
سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان چون تأمل کند این صورت انگشت نما را
آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت که سراپای بسوزند من بی سر و پا را
چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را
همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را
مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را
هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 18:32 | لینک  | 

خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا
گر سرم در سر سو دات رود نیست عجب سرسوای تو دارم غم سرنیست مرا
بی‌رخت اشک همی بارم و گل می‌کارم غیر ازین کار کنون کار دگر نیست مرا

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 22:39 | لینک  | 

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ
کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ
رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ
وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی گرچه مستوجب سد گونه جفایی، بازآ
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 22:3 | لینک  | 

راندی ز نظر، چشم بلا دیده‌ی ما را این چشم کجا بود ز تو، دیده‌ی ما را
سنگی نفتد این طرف از گوشه‌ی آن بام این بخت نباشد سر شوریده‌ی ما را
مردیم به آن چشمه‌ی حیوان که رساند شرح عطش سینه‌ی تفسیده‌ی ما را
فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند این عرصه‌ی شترنج فرو چیده‌ی ما را
هجران کسی، کرد به یک سیلی غم کور چشم دل از تیغ نترسیده‌ی ما را
ما شعله‌ی شوق تو به سد حیله نشاندیم دامن مزن این آتش پوشیده‌ی ما را
ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند خرسند کن از خود دل رنجیده‌ی ما را
با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی پاشید نمک، جان خراشیده‌ی ما را
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 22:0 | لینک  | 


کعبه‌ی دل


گه احرام، روز عید قربان سخن میگفت با خود کعبه، زینسان
که من، مرآت نور ذوالجلالم عروس پرده‌ی بزم وصالم
مرا دست خلیل الله برافراشت خداوندم عزیز و نامور داشت
نباشد هیچ اندر خطه‌ی خاک مکانی همچو من، فرخنده و پاک
چو بزم من، بساط روشنی نیست چو ملک من، سرای ایمنی نیست
بسی سرگشته‌ی اخلاص داریم بسی قربانیان خاص داریم
اساس کشور ارشاد، از ماست بنای شوق را، بنیاد از ماست
چراغ این همه پروانه، مائیم خداوند جهان را خانه، مائیم
پرستشگاه ماه و اختر، اینجاست حقیقت را کتاب و دفتر، اینجاست
در اینجا، بس شهان افسر نهادند بسی گردن فرازان، سر نهادند
بسی گوهر، ز بام آویختندم بسی گنجینه، در پا ریختندم
بصورت، قبله‌ی آزادگانیم بمعنی، حامی افتادگانیم
کتاب عشق را، جز یک ورق نیست در آن هم، نکته‌ای جز نام حق نیست
مقدس همتی، کاین بارگه ساخت مبارک نیتی، کاین کار پرداخت
درین درگاه، هر سنگ و گل و کاه خدا را سجده آرد، گاه و بیگاه
«انا الحق» میزنند اینجا، در و بام ستایش می‌کنند، اجسام و اجرام
در اینجا، عرشیان تسبیح خوانند سخن گویان معنی، بی زبانند
بلندی را، کمال از درگه ماست پر روح‌الامین، فرش ره ماست
در اینجا، رخصت تیغ آختن نیست کسی را دست بر کس تاختن نیست
نه دام است اندرین جانب، نه صیاد

شکار آسوده است و طائر آزاد

خوش آن استاد، کاین آب و گل آمیخت خوش آن معمار، کاین طرح نکو ریخت
خوش آن درزی، که زرین جامه‌ام دوخت خوش آن بازارگان، کاین حله بفروخت
مرا، زین حال، بس نام‌آوریهاست بگردون بلندم، برتریهاست
بدوخندید دل آهسته، کای دوست ز نیکان، خود پسندیدن نه نیکوست
چنان رانی سخن، زین توده‌ی گل که گوئی فارغی از کعبه‌ی دل
ترا چیزی برون از آب و گل نیست مبارک کعبه‌ای مانند دل نیست
ترا گر ساخت ابراهیم آذر مرا بفراشت دست حی داور
ترا گر آب و رنگ از خال و سنگ است مرا از پرتو جان، آب و رنگ است
ترا گر گوهر و گنجینه دادند مرا آرامگاه از سینه دادند
ترا در عیدها بوسند درگاه مرا بازست در، هرگاه و بیگاه
ترا گر بنده‌ای بنهاد بنیاد مرا معمار هستی، کرد آباد
ترا تاج ار ز چین و کشمر آرند مرا تفسیری از هر دفتر آرند
ز دیبا، گر ترا نقش و نگاریست مرا در هر رگ، از خون جویباریست
تو جسم تیره‌ای، ما تابناکیم تو از خاکی و ما از جان پاکیم
ترا گر مروه‌ای هست و صفائی مرا هم هست تدبیری و رائی
درینجا نیست شمعی جز رخ دوست وگر هست، انعکاس چهره‌ی اوست
ترا گر دوستدارند اختر و ماه مرا یارند عشق و حسرت و آه
ترا گر غرق در پیرایه کردند مرا با عقل و جان، همسایه کردند
درین عزلتگه شوق، آشناهاست درین گمگشته کشتی، ناخداهاست
بظاهر، ملک تن را پادشائیم بمعنی، خانه‌ی خاص خدائیم
درینجا رمز، رمز عشق بازی است جز این نقشی، هر نقشی مجازی است
درین گرداب، قربانهاست ما را بخون آلوده، پیکانهاست ما را
تو، خون کشتگان دل ندیدی ازین دریا، بجز ساحل ندیدی
کسی کاو کعبه‌ی دل پاک دارد کجا ز آلودگیها باک دارد
چه محرابی است از دل با صفاتر چه قندیلی است از جان روشناتر
خوش آن کو جامه از دیبای جان کرد خوش آن مرغی، کازین شاخ آشیان کرد
خوش آنکس، کز سر صدق و نیازی کند در سجدگاه دل، نمازی
کسی بر مهتران، پروین، مهی داشت که دل چون کعبه، زالایش تهی داشت
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:57 | لینک  | 

گفتم چشم گفت براهش بدار
گفتم جگرم گفت پراهش بدار
گفتم كه دلم گفت چه داري در دل
گفتم غم تو گفت نگاهش بدار

 

دزد و قاضی


 

برد دزدی را سوی قاضی عسس خلق بسیاری روان از پیش و پس
گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود دزد گفت از مردم آزاری چه سود
گفت، بدکردار را بد کیفر است گفت، بد کار از منافق بهتر است
گفت، هان بر گوی شغل خویشتن گفت، هستم همچو قاضی راهزن
گفت، آن زرها که بردستی کجاست گفت، در همیان تلبیس شماست
گفت، آن لعل بدخشانی چه شد گفت، میدانیم و میدانی چه شد
گفت، پیش کیست آن روشن نگین گفت، بیرون آر دست از آستین
دزدی پنهان و پیدا، کار تست مال دزدی، جمله در انبار تست
تو قلم بر حکم داور میبری من ز دیوار و تو از در میبری
حد بگردن داری و حد میزنی گر یکی باید زدن، صد میزنی
میزنم گر من ره خلق، ای رفیق در ره شرعی تو قطاع الطریق
می‌برم من جامه‌ی درویش عور تو ربا و رشوه میگیری بزور
دست من بستی برای یک گلیم خود گرفتی خانه از دست یتیم
من ربودم موزه و طشت و نمد تو سیهدل مدرک و حکم و سند
دزد جاهل، گر یکی ابریق برد دزد عارف، دفتر تحقیق برد
دیده‌های عقل، گر بینا شوند خود فروشان زودتر رسوا شوند
دزد زر بستند و دزد دین رهید شحنه ما را دید و قاضی را ندید
من براه خود ندیدم چاه را تو بدیدی، کج نکردی راه را
میزدی خود، پشت پا بر راستی راستی از دیگران میخواستی
دیگر ای گندم نمای جو فروش با ردای عجب، عیب خود مپوش
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:46 | لینک  | 

 
 
دوستت دارم كلامي زيباست
وزيباتر ميشود
ان هنگام كه
مينويسيش زير گلبرگ گل سرخ
لاي دفترت پنهاني
ونهانش ميداري از غير
تا بداني وبداند و ندانند
كه چقدر دوستش داري
 
با يك شكوفه
با تو
من آغاز مي كنم
حماسه ي بزرگ عشق را
 
 
بعد از من
مرا عمري به دنبالت كشاندي
سرانجامم به خاكستر نشاندي
ربودي دفتر دل را و افسوس
كه سطري هم از اين دفتر نخواندي
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سركشي هم فشاندي
گذشت از من ولي آخر نگفتي
كه بعد از من به اميد كه ماندي
 
شمع نيم مرده
چون بوم بر خرابه دنيا نشسته ايم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ايم
بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج
بيخود اميد بسته و بيجا نشسته ايم
ما را غم خزان و نشاط بهار نيست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ايم
گر دست ما ز دامن مقصد كوته است
از پا فتاده ايم نه از پا نشسته ايم
تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را
ما رخت خويش بسته مهيا نشسته ايم
يكدم ز موج حادثه ايمن نبوده ايم
چون ساحليم و بر لب دريا نشسته ايم
از عمر جز ملال نديدم و همچنان
چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نيم مرده چه زيبا نشسته ايم
اي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش
كز عالمي بريده و تنها نشسته ايم
تا همچو ماهتاب بيايي به بام قصر
مانند سايه در دل شب ها نشسته ايم
تا با هزار ناز كني يك نظر به ما
ما يكدل و هزار تمنا نشسته ايم
چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم
سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ايم
 
 
 
 
 
پرستو
ستاره گم شد و خورشيد سر زد
پرستويي به بام خانه پر زد
در آن صبحم ثفاي آرزويي
شب انديشه را رنگ سحر زد
پرستو باشيم و از دام اين خاك
گشايم پر به سوي بام افلاك
ز چشم انداز بي پايان گردون
در آويزم به دنيايي طربناك
پرستو باشم و از بام هستي
بخوانم نغمه هاي شوق و مستي
سرودي سر كنم با خاطري شاد
سرود عشق و ‌آزادي پرستي
پرستو باشم از بامي به بامي
صفاي صبح را گويم سلامي
بهاران را برم هر جا نويدي
جوانان را دهم هر سو پيامي
تو هم روزي اگر پرسي ز حالم
لب بامت ز حال دل بنالم
وگر پروا كنم بر من نگيري
كه مي ترسم زني سنگي به بالم
 
 
 
زير خاكستر ذهنم باقي ست
آتشي سركش و سوزنده هنوز
يادگاري است ز عشقي سوزان
كه بودم گرم و فروزنده هنوز
عشقي آنگونه كه بنيان مرا
سوخت از ريشه و خاكستر كرد
غرق درحيرتم از اينكه چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهي كه دلم مي گيرد
پيش خودم مي گويم
آن كه جانم را سوخت
ياد مي آرد از اين بنده هنوز
سخت جاني را ببين
كه نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بي تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پيش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
بعد تو ليك پس از آنهمه سال
كس نديده به لبم خنده هنوز
گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست كه از دديه من رفتي ليك
دلم از مهر تو آكنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما
همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتشي عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند
زير خاكستر جسمم باقي است
آتش سركش و سوزنده هنوز
 
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:49 | لینک  |