تبليغاتX
دنیای شعر
اشعاری از همه شاعران

ما خانه دل رهگذر عشق كنيم
تاج سر خود خاك ره عشق كنيم

عمريست كه انديشه ما اين باشد
كين نقد حيات بر سر عشق كنيم

يك شب به در خانه او رفتم مست
يك حلقه به در زدم گمان كردم هست
همسايه ولي پنجره بگشود و بگفت
او ماه عسل رفته/ سپس پنجره بست

عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه دوستت دارم و مي پرستمت
عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه به تو عشق اموختم و عاشقت هستم
عزيزم فراموشم خواهي كرد
باور كن اين حقيقت را
حقيقت تلخ است حقيقت زهر است
باور كن عزيزم باور كن
شبهايت را ستارگان چشمان ديگري
نور خواهند باريد
عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه دوستت دارم و مي رستمت
مرا كه عاشقت هستم


نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:19 | لینک  | 

در نگاهم خيره گرديدي
تا بداني درد جانكاهم
چشم خود بستم به آرامي
تا نداني من چه مي خواهم

دل تو را مي خواست اما
آرزويش را نهان كردم
سرفرازش با زبان كردم
با غرور زنده ام گفتم:در جهان چيزي نميخواهم
رفتي و با خويش مي گفتي:عاشق مغرور

دل چه مي خواهد
لب چه مي گويد



نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:8 | لینک  | 

تندرستان را نباشد درد ريش
جز به همدردي نگويم درد خويش
گفتن از زنبور بي حاصل بود
با يكي در عمر خود ناخورده نيش
تا تو را حالي نباشد همچو ما
حال ما باشد تو را افسانه پيش

خيال كردم تو هم درد آشنايي
به دل گفتم تو هم همرنگ مايي
خيال كردم تو هم در وادي عشق
اسير حسرت و رنج و بلايي
ندونستم تو بي مهر و وفايي
نفهميدم گرفتار هوايي
ندونستم پس ديدار شيرين
نهفته چهرهء تلخ جدايي
تو كه گفتي دلت عاشقترينه
دلت عاشقترين قلب زمينه
هميشه مهربونه با دل من
براي قلب تنهام همنشينه
چرا پس دل به تير بي وفايي
شده قربانيت بي خونبهايي

نفهميدي اميد نااميدي
رها كردي دلم رفتي/ كجايي؟

ز بس آزار دادي روز و شب دل
دل ديوانه ام آخر شد عاقل
دل غافل شد عاقل دست برداشت
ز اميد خيالي خام و باطل

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:2 | لینک  | 

اگر چه از غم دوري شكسته ام هردم
ومثل بغض خزان در درون خود زردم

مباد خسته ببينم نگاه خوبت را
مباد درد تو آيد به روي صد دردم

بخوان بخوان كه غزل با حضور تو گيراست
ببين براي گلويت ترانه آوردم

اگر چه رفته اي از دست من و من هم نيز
نبود اگر غم عشقت بگو چه مي كردم

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:46 | لینک  | 

 

امشب از باده خرابم كن و بگذار بميرم
غرق درياي شرابم كن و بگذار بميرم

قصه ي عشق بگوش من ديوانه چه خواني؟
بس كن افسانه و خوابم كن و بگذار بميرم

گر چه عشق تو سرابي ست فريبنده و سوزان
دلخوش اي مه به سرابم كن و بگذار بميرم

زندگي تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشي
بعد از اين مرده حسابم كن و بگذار بميرم

تا به كي خلقه شوم سر بدر خانه بكوبم
از در خويش جوابم كن و بگذار بميرم

اشك گرمم كه به نوك مژه شمع بلرزم
شعله شو يكسره ابم كن و بگذار بميرم

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:40 | لینک  | 

زندگي بازي نيست ؟!
زندگي برگ پژمرده ي پائيزي نيست ؟!
زندگي بوته ي خشك كوير؛ريشه ي پوك درخت ؛ خزه ي خيس قنات يا كلوخ لب جوي ؛
خس و خاشاك بيابانها نيست !!
زندگي ؛
گل اميد نگاه عاشق ؛ طپش قلب كبوترها در باران است ... !!!

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:35 | لینک  | 

با رفتن تو ماندم با يك غم پنهاني
بردي زبرم طاقت من ماندم و شيدايي

بي روي رخ ماهت شبهاي دلم تار است
با دوري روي تو رفت از دل من شادي

تو بودي و من با تو تا عرش سفر كردم
با رفتن تو اي گل من ماندم و تنهايي

ياد تو و عشق تو مهمان دل تنگم
آخر چه كنم اي يار با اين دل باراني

اينك شده ام مغموم از دوري تو بازآ
نگذار بميرد دل در بستر بيماري
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:33 | لینک  | 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بي برگي روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران
سرودش باد
جامه اش شولاي عريانيست
ور جز اينش جامه ميبايد
بافته بس شعله زد تار پودش با
گو برويد يا نرويد
هرچه در هر جا كه خواهد يا نميخواهد
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمم پرتو گرمي نميتابد
ور به رويش برگ لبخندي نميرويد
باغ بي برگي كه ميگويد كه زيبا نيست
داستان از ميوه هاي سر به گردون سايه اينك خفته در تابوت پست خاك ميگويد
باغ بي برگي خنده اش خوني است اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش ميچمد در آن
پادشاه فصلها پائيز

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:29 | لینک  | 

-"هي فلاني،
زندگي شايد همين باشد؟"


... عقده‌يِ خود را فرو مي‌خورد،
چون خميرِ شيشه‌، سوزان جرعه‌اي از شعله و نِشتر
و به دشواري فرو مي‌برد؛
لقمه‌يِ بغضي که قوتِ قالبش آن بود ...

-"هي، فلاني! زندگي شايد همين باشد؟
يک فريبِ ساده و کوچک.
آن هم از دستِ عزيزي که تو دنيا را
جز برايِ او و جز با او نمي‌خواهي.
من گمانم زندگي بايد همين باشد.

آه! ... آه! اما
او چرا اين را نمي‌داند، که در اين‌جا
من دلم تنگ است، يک ذره‌ست؟
شاتقي هم آدم است. اي دادِ بر من، داد!
اي فغان! فرياد!
من نمي‌دانم چرا طاووسِ من اين را نمي‌داند؟
که منِ بيچاره هم در سينه دل دارم.
که دلِ من هم دل است آخر؟
سنگ و آهن نيست
او چرا اين‌قدر از من غافل است آخر؟
آه، آه، اي‌کاش
گاه‌گاهي بچه‌ها را نيز مي‌اورد.
کاشکي... اما... رها کن، هيچ"
و رها مي‌کرد
او رها مي‌کرد جرفش را
حرفِ بيدادي که از آن بود دائم داد و فريادش
و نمي‌برد و نمي‌شد برد از يادش

اغلب او اين‌جا دهان مي‌بست
گر به ناهنگام، يا هنگام، دم در مي‌کشيد از دردِ دل گفتن
شاتقي، اين ترجمانِ درد،
قهرمانِ درد،
آن يگانه مردِ مردانه.
پوچ و پوک زندگي را نيم‌ديوانه
و جنونِ عشق را چالاک و يکتا مرد
او به خاموشي‌گرايان، شکوه بس مي‌کرد
و سپس با کوششِ بسيار
عقده‌يِ خود را فرو مي‌خورد
...

مهديِ اخوان ثالث

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 22:26 | لینک  | 

كاش در دهكده عشق فراواني بود...توي بازار صداقت كمي ارزاني بود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم...مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب...روي شفاف ترين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم ميكرد...قرض ميداد به ما هر چه پريشاني بود

كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم...رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست...كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود

چه قدر شعر نوشتيم براي باران...غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نميرفت به اين زوديها...دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود

كاش دلها پر افسانه نيما ميشد...و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا بود...نام گل هاي پر از شبنم ايراني بود

كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر...غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها...غرق هر چيز كه ميخواهي و ميداني بود

دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم...راز اين شعر همين مصرع پاياني بود
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 22:23 | لینک  | 

از من جدا مشو كه توام نور ديده اي آرام جان و مونس قلب رميده ايي از دامن تو دست ندارند عاشقان پيراهن صبوري ايشان دريده ايي منعم مكن ز عشق وي اي مفتي زمان معذور دارمت كه تو او را نديده اي آن سرزنش كه كرد تورا دوست حافظا بيش از گليم خويش مگر پا كشيده ايي
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 22:21 | لینک  | 

زندگي همانند لانه ماران است ؛
و مردم همچنانكه تو را مي‌بوسند در ذهن خود طناب دار تو را مي‌بافند !

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 22:4 | لینک  | 

زندگي هنگامه فريادهاست
سرگذشت درگذشت يادهاست

**********************

 دل خسته ام از اينجا
از آدماي دنيا
همين امروز و فردا
دل مي زنم به دريا

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:51 | لینک  |