تبليغاتX
دنیای شعر
اشعاری از همه شاعران

با هم تا همیشه

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 17:24 | لینک  | 

<script language="javascript" src="https://www.sharemation.com\tavoosi\bikaran.weblog\bikaran\yourcounter.js"></script> <!--//this should be placed between <head> & </head> --->
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 18:6 | لینک  | 


محبت
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 18:55 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:29 | لینک  | 


اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را
رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست تو را
التفاتي به اسيران بلا نيست تو را
ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را
با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را


 فارغ از عاشق غمناك نمي بايد بود
جان من اينهمه بي باك نمي بايد بود


همچو گل چند بروي همه خندان باشي
همره غير به گلگشته گلستان باشي
هر زمان با دگري دست به گريبان باشي
زان بيانديش كه از كرده پشيمان باشي

جمع با جمع نباشند و پريشان باشي
ياد حيراني ما آري و حيران باشي


ما نباشيم كه باشد كه جفاي تو كشد
بي جفا باشد و صد جور براي تو كشد


شب به كاشانه اغيار نمي بايد بود
غير را شمع شب تار نمي بايد بود
همه جا با همه كس يار نمي بايد بود
يار اغيار دل آزار نمي بايد بود
تشنه خون من زار نمي بايد بود
تا بدين مرحله خونخوار نمي بايد بود


من اگر كشته شوم باعث بدنامي توست
موجب شهرت بي باكي و خودكامي توست


ديگري جز تو مرا اينهمه آزار نكرد
جز تو كس در نظر خلق مرا خوار نكرد


آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد
هيچ سنگين دل بيداد گر اين كار نكرد
اين ستمها دگري با من بيمار نكرد
هيچ كس اين همه آزار من زار نكرد


گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم... آزار مكش از پي آزردن من


جان من! سنگ دلي دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاك فتادن غلط است
چشم اميد به روي تو گشادن غلط است
روي پر گرد بروي تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز كوي تو فتادن غلط است
جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است


تو نه آني كه غم عاشق زارت باشد
چو شود خاك بر آن خاك گذارت باشد


مدتي هست كه حيرانم و تدبيري نيست
عاشق بي سر و سامانم و تد بيري نيست


از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست
خون دل رفته ز دامان تدبيري نيست
از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست
چه توان كرد پشيمانم و تدبيري نيست


شرح درماندگي خود به كه تقرير كنم
عاجزم چارة من چيست چه تدبيركنم


مدتي شد كه در آزارم و مي داني تو
به كمند تو گرفتارم و مي داني تو
از غم عشق تو بيمارم و مي داني تو
داغ عشق تو به جان دارم و مي داني تو
خون دل از مزه مي بارم و مي داني تو


از زبان تو  حديثي نشنيدم هرگز
از تو شرمنده يك حرف نبودم هرگز


مكن آن نوع كه ازرده شوم از خويت
دست بر هم نهم و پا بكشم از كويت 
گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت
نكنم بار دگر ياد قد دلجويت
ديده پوشم ز تماشاي رخ نيكويت
سخني گويم و شرمنده شوم از رويت


بشنو پند و مكن قصد دل آزرده خويش
ورنه بسيار پشيمان شوي از كرده خويش


چند صبح آيم و از خاك درت شام روم
از سر كوي تو خود كام به ناكام روم
صد دعا گويم و آزرده به دشنام روم
از پيت آيم و با من نشوي رام ... روم
دور دور از تو من تيره سرانجام روم
نبود زهره كه همراه تو يك گام روم


كس چرا اينهمه سنگين دل و بدخو باشد
جان من اين روشي نيست كه نيكو باشد


از چه بامن نشوي يار چه مي پرهيزي
يار شو با من بيمار چه مي پرهيزي
چيست مانع ز من زار چه مي پرهيزي
بگشا لعل شكر بار چه مي پرهيزي
حرف زن اي بت خونخوار چه مي پرهيزي
نه حديثي كني اظهار چه مي پرهيزي


كه تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن
چين بر ابرو زن و يك بار به ما حرف نزن!


درد من كشته شمشير بلا مي داند
سوز من سوخته داغ جفا مي داند
مسكنم ساكن صحراي بلا مي داند
همه كس حال من بي سرو پا مي داند
پاك بازم همه كس طور مرا مي داند
عاشقي همچو منت نيست خدا مي داند!


چاره من كن و نگذار كه بيچاره شوم
سر خود گيرم و از كوي تو آواره شوم


از سر كوي تو با ديده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر مي كني از پيش نظر خوا هم رفت
گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت
نه كه اين بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نيست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت


از جفاي تو من زار چو رفتم رفتم
لطف كن لطف كه اين بار چو رفتم رفتم


چند در كوي تو با خاك برابر باشم
چند پامال جفاي تو ستمگر باشم
چند پيش تو به قدرت همه كمتر باشم
از تو چند اي بت بد كيش مكدر باشم
مي روم تا به سجود بت ديگر باشم
باز اگر سجده كنم پيش تو كافر باشم


خود بگو كز تو كشم ناز و تغافل تا كي
طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا كي


سبزه دامن نسرين تو را بنده شوم
ابتداي خط مشكين تو را بنده شوم
چين بر ابرو زدن و كين تو را بنده شوم
گره ابروي پرچين تو را بنده شوم
حرف ناگفتن و تمكين تو را بنده شوم
طرز محبوبي و آيين  تو را بنده شوم


اله اله ز كه اين قاعده اندوخته اي
كيست استاد تو اينها ز كه آموخته اي


اينهمه جور كه من از پي هم مي بينم
زود خود را به سر كوي عدم مي بينم
ديگران راحت و من اينهمه غم مي بينم
همه كس خرم و من درد و الم مي بينم
لطف بسيار طمع دارم و كم مي بينم
هستم آزرده و بسيار ستم مي بينم


خرده بر حرف درشت من آزرده مگير!
حرف آزرده درشتانه بود خرده مگير!


آن چنان باش كه من از تو شكايت نكنم
از تو قطع طمع لطف و عنايت نكنم
پيش مردم ز جفاي تو حكايت نكنم
همه جا قصه درد تو روايت نكنم
ديگر اين قصه بي حد و نهايت نكنم
خويش را شهره هر شهر و ولايت نكنم...


خوش كني خاطر وحشي به نگاهي سهل است
سوي تو گوشه چشمي ز تو گاهي سهل است...



وحشي بافقي
 


نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:26 | لینک  | 

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی ، اگر بیند کسی؟ گفتم، که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در؟

گفتم که با افسون گری، او را ز سر وا می کنم

گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا؟

گفتم که با نوش لبم، آن را گوارا می کنم

گفتی، چه می بینی بگو، در چشم چون آینه ام؟

گفتم که من خود را در او، عریان تماشا می کنم

گفتی که از بی طاقتی، دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از این، من با تو سودا می کنم

گفتی ، اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو؟

گفتم، که صد سال دگر، امروز و فردا می کنم

گفتی، اگر از پای خود، زنجیر عشقت وا کنم؟

گفتم، ز تو دیوانه تر، دانی، نه پیدا می کنم

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:21 | لینک  | 

شب برای چيدن ستاره های قلبت خواهم آمد

بيدار باش من با سبدی پر از بو سه می آيم و آن

را قبل از چيدن ستاره های قلبت روی گونه هايت

می كارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:19 | لینک  | 

به دنبال کسی بودم که دردم را دوا باشد

ميان خستگی هايم صدای آشنا باشد

به دنبال کسی بودم که دستانش پر از اميد

ميان شهر چشمانش پر از عشق و صفا باشد

به دنبال کسی بودم که در اين وادی غربت

ميان اين همه سختی برايم تکيه گاه باشد

به دنبال کسی بودم که تقديمش کنم دل را

و او هم با نگاه من به خوبی آشنا باشد

به دنبال کسی بودم که چون دريای بی پايان

برايم بی کران باشد و آرام و نهان باشد

به دنبال کسی بودم که مانند شقايقها

هميشه عاشق و شيدا وليکن جاودان باشد

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:17 | لینک  | 

بازهم چشمان تو آکنده از شيدايی است

مست چشمانت شدم اين آخر رسوايی است

هر زمان با ياد تو قلبم پريشان می شود

با خيالت نارنين دنيا پر از زيبايی است

شه سوار قصه شيرين رسوا منی

حرف چشمان تو گفتن حرف بی همتايی است

تاب گيسوی تو ويران می کند قلب مرا

اين دل ويرانه ام بی تو پر از تنهايی است

هر زمان در انتظارت می نشينم تا به صبح

لحظه ديدار تو يک لحظه رويای است

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:16 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:11 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:9 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:5 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:3 | لینک  | 

 

ای عشق توام پرتوی از مهر خدايی

                         دنيای من از پرتو عشق تو طلايی 

من از همه سو بهر تو بازو بگشايم

                        باشد که تو باز آيی و بازو بگشايی

با ياد رخت حال و هوای دگرم هست

                         تا مرغ دلم شد به هوای تو هوايی

هر گوشه ای از دل ز نگاه تو نگارين

                        هر پرده ای از جان ز نوای تو نوايی

ای خنده ی شيرين تو جان مايه ی هستی

                         با گريه تلخم چه کنم وقت جدايی

درياب گرفتارقفس را نفسی چند

                    ای نغمه ی چشمان تو گلبانگ رهايی

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:57 | لینک  | 

تقدیم به "معصوم" عزیزم

اگر باد بودم می وزيدم،

اگر ابر بودم می باريدم،

اگر مهر بودم می تابيدم،

اگر خدا بودم می آفريدم تا بدانی دوستت دارم ....

اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم،

اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم،

اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم،

اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم،

اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم،         

از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم،

تو را نسيم ملايمی می کردم

از تو خدايی بزرگ می ساختم،

تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم....

دوست دارم معصوم جان

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:57 | لینک  | 

دوستت دارم
به ژرفا و پهنا و بلندايي
كه روحم را توان رسيدن به آن هست،
آنگاه كه سرشار از حسّي ناپيدا
به نهايت بودن
و كمال زيبايي هستم!

دوستت دارم
به اندازه خاموش‌ترين نياز هر روز
به آفتاب و نور شمع!

دوستت دارم
رها!
چنان مردماني كه براي حقيقت مي جنگند!
دوستت دارم
ناب!
چنان مردماني كه به سماع در مي آيند !

دوستت دارم
با شوقي
كه اندوه ديرسال مرا محو مي كند!
و با ايمان كودكي ام.

دوستت دارم
با عشقي كه از دست رفتني مي نمايد!
و با قديسين از دست رفته‌ام!

دوست دارمت
با نفس‌ها
لبخندها و
اشكهاي تمام زندگي‌ام!...

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:54 | لینک  | 

 

گمان نکنم
 
کسی خبر دارد از آمار این روزگار؟
کسی از زمین خوردن قیمت دل نگران شده است؟
گمان نمیکنم
 
امروز بیشتر از دیروز
و فردا بیشتر از امروز
دل را به هیچ میخرند
 و ساده می شکنند
و حتی ریزه ریزه هایش را هم
 نابود می کنند
مبادا کسی پیدا شود
و اعتراض کند
 
گر چه اگر من به جای آن ها بودم
این را هم
گمان نمی کردم.

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:48 | لینک  | 

  از دشمني تا دوستي يک لبخند

از جدايي تا پيوند يک قدم

از توقف تا پيشرفت يک حرکت

 از عداوت تا صميميت يک گذشت

از شکست تا پيروزي يک شهامت

 از عقب گرد تا جهش يک جرات

از نفرت تا علاقه يک محبت

از خست تا سخاوت يک همت

 از صلح تا جنگ يک جرقه

 از آزادي تا زندان يک غفلت

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:33 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:22 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:21 | لینک  |