گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو، ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من، مساله اي نيست

گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گوسد
آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي
كاشكي روي تورا مي ديدم
شانه بالا انداختنت را بي قيد
وتكان دادن دستت را
كه مهم نيست زياد
عاقبت مرد عجيب افسوس..

شب است و ماه مي رقصد
ستاره نقره مي پاشد
نسيم نسترنها
عطر گلها
ز لبهاي هوس انگيز زنبق بوسه مي گيرد.
من اما در حريم خلوتم تنهاي تنها
خداوندا تو در قران جاويدت هزاران وعده ها دادي
تو مي گفتي
كه نامردان بهشتت را نمي بينند
ولي من ديده ام نامرد نامردي كه با خون ضعيفان كاخ مي سازد.
تو مي گفتي اگر اهريمن شهوت بر انسان حكم فرمايد
من او را بر صليب خشم خويشتن مصلوب مي سازم
من اما ديده ام چشمان شهوت بار فرزندي كه بر اندام لخت مادرش دزدانه مي لغزد
تو ميگفتي
تو مي گفتي...
تف و لعنت بر اين قولت
اگر مردانگي اين است
به نامردي قسم نامرد نامردم
اگر دستي به قرانت بيالايم.
02.jpg)
وجودم تقدیم به تو "معصوم جان" ...
چشم
برای ديدن وجود حقيقی تو و هميشه ديدن بهترينها در تو ...
گوش
برای هميشه گوش دادن و شنيدن هرآنچه تو واقعاً ميگويی!
دهان
برای گفتن واقعيت ها و حرف زدن با تو به وقت سختيهای زندگی.
شانه
برای دادن اطمينان وقتی به آن نياز داری و بودن تکيه گاهی به وقت گريه هايت. 
بازو
برای در آغوش کشيدنت!
دست
برای گرفتن وقتی به وجود کسی احتياج داری و کمک برای ايستادن وقتی به زمين ميافتی.
قلب
برای نگاهداشتن مکانی هميشگی برای تو داخل آن ...
پا
برای هميشه قدم برداشتن در کنار تو!
وزيباتر ميشود
ان هنگام كه
مينويسيش زير گلبرگ گل سرخ
لاي دفترت پنهاني
ونهانش ميداري از غير
تا بداني وبداند و ندانند
كه چقدر دوستش داري


در نفرین:
آنکه از چشم تو افکند مرا بی تقصیر
چشم دارم به همین درد گرفتار شود
**********
هر آنکس فکندم جدا از عزیزان
الهی به مرگ عزیزان نشیند
***********
امید که هرگز به دل خوش ننشیند
انکس که ترا گفت که با من ننشینی
**********
ای خداوند یکی یار جفا کارش ده
دلبر عشوه گر سرکش خونخوارش ده
تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد
درد عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
************

از امروز می خواهم تغییراتی در وبلاگم ایجاد کنم
بدین صورت که تحت عناوین مختلف "تک بیتی" یا "دو بیتی"هایی
برای شما عزیزان بنویسم.
عنوان از شما = شعر از من
برای شروع:
در شکایت از سست عهدی و بیوفایی:
آنروز که تعلیم تو می کرد معلم
بر لوح تو ننوشت مگر حرف وفا را؟
**********
دیده ام دفتر پیمان وفا حرف به حرف
نام خوبان همه ثبت است ،همین نام تو نیست
************
جور و بیداد غایتی دارد
بی وفایی نهایتی دارد
************
بیوفا بین که نپرسید پس از رفتن من
که کجا رفت و چرا رفت و چه آمد بسرش؟
از نظرات خود مرا بی نصیب نگذارید. منتظرم.
اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن
با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن
زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن
زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن
مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت
از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن
دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار
اين شرر از من مگير از نو سياه پوشم مكن
چون صبا در جستجو خود به هر سويم مكش
همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن
اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز
هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن


خدایا عاشقش هستم ،خدا دستم به دامانت
مگیر او را دگر از من ، که میگیرم گریبانت
ای که دل بردی ز دلدار من،آزارش مکن
آنچه او کرده است با من ،تو در کارش مکن
نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من
اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم
گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم
شايد تو با خودئ گفته اي دارم اطاعت ميكنم
رفتم كنار پنجره ديدم تو را با بگذريم
چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم
تو التماسيم مي كني جوري فراموشت كتم
با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم
گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي
رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم


زیبا ترین حرفت را بگو
چرا که ترانه ی ما ترانه ی بیهودگی نیست
چرا که عشق حرفی بیهوده نیست![]()
اینجا قلب سالم را زالو تزریق میکنند
اینجا جسم زنده را یه دار میآویزند
وزبان صادق را به نار می آفکنند
اینجا جزگرزناراستی فریاد جوابی ندارد
اینجا قلب سالم را زالو تزریق میکنند
وچشمان بینا را خوراک کفتاران میکنند
اینجا بامدادرا کورندو شبانه را بینا
اینجا پا ها بی جستجواندو قلب ها بی تیک تاک
و لبان سخن نمیگویند جز به یاوه
اینجا قلب سالم را زالو تزریق میکنند
یکی صبح
یکی شب

پس از سفرهاي بسيار و
عبور از فراز و فرود امواج اين درياي توفان خيز
بر آنم
كه در كنار تو لنگر افكنم
بادبان بر چينم
پارو وانهم
سكان رها كنم
به خلوت لنگرگاهت در آيم
و در كنارت پهلو گيرم


که شاید یاد من باشی
شوی شاگرد نقاشی
و....
به روی بوم عمر من
زدی نقشی
ز بی نقشی
گهی بر غم کشیدی
من شدم خوشحال
که شاید تو درختی
تا فرود آیم به دستانت
ولی دیدم که خورشیدی
ز گرمایت شدم بی حال و بعد از مدتی اندک
شدم بی تاب
مرا دریاب
ورق را پاره کردم دور ریختم
...........
بروی صفحه ای دیگر
شدی کوهی
شدم کاهی
که من اندر تو ناپیدا و شاید هیچ
شدم غمگین
کمی پر رنگترم کردی
شدم چوبی
تو هم کوهی
چنانچه پیش از آن بودی
شدم خوشحال
مرا برد ناگهان سیلی
شدم مجنون بی لیلی
و شاید هم شدم فرهاد
زدم فریاد
زدم فریاد و همراهش زدم تیشه
به روی بوم نقاشی
ورق را پاره کردم دور ریختم
..............
به روی صفحه ای دیگر
شدم قلبی
تو هم تیری
میان سینه ام رفتی
مرا کردی دو تکه
ز عشقت خرد کردی
ورق را پاره کردم دور ریختم
............
.به روی صفحه آخر
شدم شبنم
که من آهسته و نم نم
چکیدم من ز برگ تو
که لایقتر ز این جمله
برایت نیست تصویری

مردنم را بي تو
گاه ميانديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد ؟

عشقم را نه از روی جملات نامه هايم بلکه
از چشمانم بخوان
برای فهميدن معنی نگاهم دنبال کتابها نرو
جوابش را در قلبت خواهی يافت





هنوز آن روی زیبا یادم آید
هنوز آن لعل خندان نگه سوز
هنوز آن چشم گویا یادم آید
هنوز آن ژاله ها کان شب فشاندی
ز چشم مست شهلا ، یادم آید
هنوز آن شب که سر بر دامن من
نهاده بودی آنجا ، یادم آید
هنوز آن شب که می بو ئیدمت موی
چنان شب بوی بویا، یادم آید
هنوز آن شب که می گفتی"مبادا
فراموشم کنی ها!" یادم آید
سخن می گفتمت تا از جدایی
تو می گفتی : مبادا ! یادم آید
هنوز آن روزها کامید دیدار
می افکندی به فردا یادم آید
که می گفتی چو می رفتم ز سویت:
مرو ، یا زود باز آ، یادم آید
که می گفتم چو میرفتی ز سویم:
مرو ، باز آ خدا را یادم آید
که می پر سید در پایان هر هجر
لبت حال لب ما یادم آید
هنوز آن دست در دست تو گشتن
به باغ و دشت و صحرا یادم آید
قرار و وعده و سوگند و پیمان
فراموشت شد، اما یادم آید
حساب سال و ماهم نیست اما
گرفتار توام تا یادم آید
ما را ز یاد می توان برد
از خاطر ما نمی توان رفت
سر نه چیزیست که در پای عزیزت فکنم

گر به پای تو دلآرا نکنم، گو چه کنم؟

هر کجا پای نهد بوسه زنم جایش را
که فدای تن و جان تو شو د جان و تنم

بوسه راه خانه تو تا من است
بوسه رقص روح در جشن تن است
بوسه نقب عطر در شبهاى ماست
بوسه شهد عشق بر لبهاى ماست
بوسه سهم آدم از عصيانگريست
بوسه تنها ارث حوا از پريست
بوسه عاشق را تسلى مىدهد
بوسه عارف را تجلى مىدهد
وقت بوسيدن بدن رم مىكند
جسم ما جان را مجسم مىكند
بوسه تشييع تمام واژههاست
بوسه بعد از اختتام واژههاست
هر چقدر از بوسه واگويم كم است
بوسه فرق جانور با آدم است
بوسه گاهى گريه باران مىشود
مثل اندوه بهاران مىشود
بوسه كودك بهار مادر است
بوسه مادر گلى خواب آور است

کاش میداد خدا هر نفسم جانی چند
تا به هر گام تو می کردم قربانی چند
(فروغی بسطامی)
دوستت دارم
بی نهایت
با صداقت
تا قیامت


بردي زبرم طاقت من ماندم و شيدايي
بي روي رخ ماهت شبهاي دلم تار است
با دوري روي تو رفت از دل من شادي
تو بودي و من با تو تا عرش سفر كردم
با رفتن تو اي گل من ماندم و تنهايي
ياد تو و عشق تو مهمان دل تنگم
آخر چه كنم اي يار با اين دل باراني
اينك شده ام مغموم از دوري تو بازآ
نگذار بميرد دل در بستر بيماري

غرق درياي شرابم كن و بگذار بميرم
قصه ي عشق بگوش من ديوانه چه خواني؟
بس كن افسانه و خوابم كن و بگذار بميرم
گر چه عشق تو سرابي ست فريبنده و سوزان
دلخوش اي مه به سرابم كن و بگذار بميرم
زندگي تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشي
بعد از اين مرده حسابم كن و بگذار بميرم
تا به كي خلقه شوم سر بدر خانه بكوبم
از در خويش جوابم كن و بگذار بميرم
اشك گرمم كه به نوك مژه شمع بلرزم
شعله شو يكسره ابم كن و بگذار بميرم

به دل گفتم تو هم همرنگ مايي
خيال كردم تو هم در وادي عشق
اسير حسرت و رنج و بلايي
ندونستم تو بي مهر و وفايي
نفهميدم گرفتار هوايي
ندونستم پس ديدار شيرين
نهفته چهرهء تلخ جدايي
تو كه گفتي دلت عاشقترينه
دلت عاشقترين قلب زمينه
هميشه مهربونه با دل من
براي قلب تنهام همنشينه
چرا پس دل به تير بي وفايي
شده قربانيت بي خونبهايي
نفهميدي اميد نااميدي
رها كردي دلم رفتي/ كجايي؟
ز بس آزار دادي روز و شب دل
دل ديوانه ام آخر شد عاقل
دل قافل شد عاقل دست برداشت
ز اميد خيالي خام و باطل



کاشکه يه روز با همديگه سوار قايق مي شديم
دور از نگاه ادما هر دومون عاشق مي شديم
کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا مي گرفت
گلاي سرخ دلمون کاش بوي دريا مي گرفت
کاش تو هواي عاشقي ليلي و مجنون مي شديم
باد که تو دريا مي وزيد ما هم پريشون مي شديم
کاش که يه ماهي قشنگ براي ما فال م يگرفت
برامون از فرشته ها امانتي بال مي گرفت
کاشکه به جز من هيچ کسي اين قدر زياد دوسِت نداشت
يا که دلت عشق منو اول عشقاش مي گذاشت

وقتي نيستي غم دنيا رويه قلبم ميشينه

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
میتابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
آه وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از جان دارو را
بسوی این تشنه جان سوخته میگردانی
موج موسیقی عشق
از دلم میگذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می کند ای غنچه رنگین! پرپر!
من درآن لحظه که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
درپنجه باد
رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز!
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
پیش ازاین سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش میگفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
( فریدون مشیری)

در روز هائی که پر هیاهو و سراسیمه در گذرند
عشقی پایدار قلب تو را فرا خواهد گرفت
ولی فقط یکبار
آنگاه که نوبت تو فرا میرسد
به سادگی آن را فرو مگذار
چون در چشم به هم زدنی عشق میمیرد و بخت میگریزد
و ناقوس تنهائی در زوایای وجودت طنین انداز میگردد
لحظه ای که سرنوشتدر گوش تو نجوا میکند
و عشق در قلبت میشکفد
تردید مکن زیرا سرانجام ارزش آن را در خواهی یافت
آنگاه که عشقی پایدار تنها یک بار به تو روی می آورد
فقط همین یک بار

تقديم به بهترين بهترين من
عزیزم نازنینم مهربانم
تمنای دلم آرام جانم
سلامی چون محبت گرم و پرشور
به شمعی کو شده از پروانگان دور
تراشد دل زهر حرفی بهانه
که وصفی از تو آرد در میانه
سلامی دوستانه عاشقانه
بر آن پیکان غربت را نشانه
برآن شمعی که دور ازمحفل ماست
ولیکن باز جایش در دل ماست
بهر محفل که یاران می نشینند
نشد خالی شبی جایت نبینند
شده حال دل ما مشکل ما
که هم دوری و هم اندر دل ما
به یاد آریم از مهر وصفایت
کند دلهای ما هرشب هوایت
(عماد خراساني

به مهر تو ای ماه زیبا قسم
به چهر تو ای مهر رخشا قسم
به آن سینه همچو صبح بهار
به آن زلف چون شام یلدا قسم
به آن شکرین خنده نوشبار
به آن دیدگان فریبا قسم
به آهی که از سینه ای سوخته
کشد شعله تا عرش اعلا قسم
به اشکی که از دیده عاشقی
به دامن چکد ژاله آسا قسم
به آن دردمندی که نومید وار
فرو بسته چشم از مداوا قسم
به گم کرده راهی که از کاروان
جدا مانده افتاده از پا قسم
به خونین جگر لاله داغدار
که بنشسته تنها به صحرا قسم
به جانهای از عاشقی بیقرار
به دلهای عاشق شیدا قسم
به آن ناله هایی که پر میکشند
بسوی خدا نیمه شبها قسم
به عمری که در آرزویت گذشت
به دیروز و امروز و فردا قسم
به دلدادگانی پریشان چو من
که در کوی یارند رسوا قسم
به آیین طنازی و دلبری
به"شیرین"به"لیلا"به"عذرا"قسم
به آن آتشین پرتو ایزدی
که تابید بر طور سینا قسم
اگر میشناسی خداوند را
به ذات خداوند یکتا قسم
که عشقت ز دل رفتنی نیست نیست
به پروردگار توانا قسم


