تبليغاتX
دنیای شعر
اشعاری از همه شاعران

شبی در آتش غم سوخت آشیانۀ ما

شبی که رفت و نیآمد فروغ خانۀ ما

 

در انتظار تو سرتا به پای من شده گوش

کجاست صحبتِ یک موج با کرانۀ ما

 

سراغت از که بگیرم ... که را نشانه دهم ؟

کسی به فکر کسی نیست در زمانۀ ما

 
حقیقت
faraz

چه کنم ؟!.. هيچ ندارم که به پای تو بريزم   

جز همین اشک.. که گهگاه برای تو بريزم

آبرو... آنقَدَر اندوخته دارم به وجودم

که اگر پای تو لغزيد به جای تو بريزم



با تو

خسته ام از هر چه که بی اوست ... خسته ام از هر ثانيه که بی او ميگذرد


باتودوباره من شدم/ عاشق جان وتن شدم/ باتوگل ازگلم شکفت/باتودوباره من شدم

باتوجوانه زدهمه/شاخه خشک پيکرم/ باتو پراز ترانه شد/ برگ سفيد دفترم

 با تو دوباره جون گرفت/ هر چي که در من مرده بود

انگار پسم داد زندگي/ هر چي امانت برده بود

 با تونگاه مات من/ پر از گلاي ناز شد/ گُل لبان بسته ام/ بشوق بوسه بازشد

 با تو تمام خستگي/ از تن من بدر شده/درد غريبي کم کمک/ مرده و بي اثر شده

با تو دوباره ميرسم/ بحد بيحساب عشق/ به اوج بخشش و غرور/ به مرز پاک ناب عشق
 با تو درخت پُر برم/ باتوزبيش بيشترم/ ازبهترينها بهترم/ من با تو چيز ديگرم
با تو دوباره من شدم / با تو دوباره من شدم
کاش

کاش در دهکده عشق  فراوانی بود                   توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم               مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب                روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خوش کم می کرد            قرض من داد به ما هر چر پریشانی بود


تقدیم به همه کسانی که دوست دارند محبوب باشند

اگرنمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی

بوته ای در دامنه ای باش

ولی بهترين بوته ای باش كه در كناره راه می رويد

اگر نمی توانی درخت باشی ،بوته باش

اگر نمی توانی بوته ای باشی، علف كوچكی باش

و چشم انداز كنار شاه راهی را شادمانه تر كن

اگر نمی توانی نهنگ باشی، فقط يك ماهی كوچك باش

ولی بازيگوش ترين ماهی درياچه!

همه ما را كه ناخدا نمی كنند، ملوان هم می توان بود

در اين دنيا برای همه ما كاری هست

كارهای بزرگ و كارهای كمی كوچكتر

و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست

اگرنمی توانی شاه راه باشی ، كوره راه باش

اگر نمی توانی خورشيد باشی، ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمی گيرند

هر آنچه كه هستی، بهترينش باش!

عاشق

وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو

غير دل چيزی ندارم که بدونم لايق تو

دلمو از مال دنيا به تو هديه داده بودم

با تمام بی پناهی به تو تکيه داده بودم

هر بلايی که سرم آومد همه زجری که کشيدم

همه را به جون خريدم ولی از تو نبريدم

هر جا بودم با تو بودم هر جا رفتم تورو ديدم

تو سبک شدن تو رويا همه جا بتو رسيدم

اگه احساسمو کشتی اگه از ياد منو بردی

اگه رفتی بی تفاوت به غريبه دل سپردی

بدون اينو دل من شده جادو به طلسمت

يکی هست اينور دنيا که تو يادش مونده اسمت


می روم

ميروم خسته و افسرده وزار

سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا ميبرم از شهر شما

دل ديوانه وشوريده خويش

ميبرم تا که درآن نقطه دور

شستشويش دهم از لکه عشق

شستشويش دهم از رنگ گناه

زين همه خواهش بی جا و تباه

ميبرم تا زتو دورش سازم

زتو ای جلوه اميد محال

ميبرم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:56 | لینک  | 

گلستانی
که تمام گل هايش را
از سرشاخه ها چيده اند

دنيای بی تو!

تو هنوز امید داری

اگر مي تواني به غروب آفتاب نگاه كني و لبخند بزني ،پس هنوز اميد داري.

اگر مي تواني زيباي را در رنگ هاي يك گل كوچك پيدا كني ،پس هنوز اميد داري.

اگر مي تواني خوشي و شادماني را در حركت يك پروانه پيدا كني ،پس هنوز اميد داري.

اگر لبخند يك كودك ،قلب تو را گرم و پر حرارت مي سازد ،پس هنوز اميد داري.

اگر مي تواني خوبي را در انسان ها مشاهده كني ،پس هنوز اميد داري.

اگر قطرات باران كه بر سقف خانه مي چكند ،لالايي آرام بخشي را براي تو بگويد ،پس هنوز اميد داري.

اگر منظره يك رنگين كمان ،هنوز هم باعث مي شود كه تو با شگفتي به آن خيره شوي ،پس هنوز اميد داري.

اگر آدم هاي جديد را با نشاني از شور و شوق و خوش بيني ملاقات ميكني ،پس هنوز اميد داري.

اگر هنوز هم به كساني كه با تو در ارتباط هستند ،دست دوستي و ياري مي دهي ،پس هنوز اميد داري.

اگر هنوز هم با دريافت يك كارت يا نامه غير منتظره ،احساس خوشايندي داري ،پس هنوز اميد داري.

اگر در جستجوي زمان يا مكاني براي آرامش و تفكر هستي ،پس هنوز اميد داري.

اگر مي تواني به گذشته نگاه كني و لبخند بزني ،پس هنوز اميد داري.

اگر هنگامي كه با حادثه اي نا گوار مواجه شدي يا هنگامي كه گفته مي شود همه چيز بي فايده است ،هنوز هم مي تواني به بالا نگاه كني ،پس هنوز اميد داري.

اميد ،پديده شگفت انگيزي است .گاهي تسليم مي شود ، گاهي تحريف مي شود و گاهي اوقات پنهان مي شود ،اما به ندرت شكست مي خورد.

هنگامي كه هيچ چيز ديگري نمي تواند ما را ياري دهد ، اميد ما را زنده نگاه مي دارد.هنگامي كه چشمان ما نمي تواند مسير را مشاهده كند ،اميد قدم هاي ما را در مسير صحيح قرار مي دهد. هنگامي كه روح ما در مسير زندگي سرگردان است اميد ما را به حركت وا مي دارد.

اميد ، يك پديده شگفت انگيز است ،چيزي است كه در راه بازگشت به ما نيرويي دوباره مي بخشد.اميد مي تواند نور و روشنايي را به تاريك ترين مكان ها وارد كند.

پس هرگز اميد را از دست ندهيد.

********************

کلیدها

 

*زماني كه دري از شادي به روي شما بسته مي شود، در ديگري باز خواهد شد.اما معمولا ما آنقدر به در بسته نگاه مي كنيم ، كه در باز شده را نمي بينيم.

 

*بهترين دوست ، كسي است كه با وي بر روي نيمكتي بنشينيم ، بدون اينكه حرفي بزنيم حس كنيم بهترين مكالمه عمر خود را داشته ايم.

 

*در جاده ي زندگي ، به سرعت حركت نكنيد تا از زيبايي هاي اطراف لذت ببريد.زندگي سفري است كه بايد پله پله ، پيموده شود.

 

*به دنبال كسي بگرديم كه لبخندي بر روي لب هاي ما بنشاند ،زيرا با يك لبخند زندگي برايمان زيباتر مي شود.

 

*بهترين راه براي دريافت عشق ، بخشيدن آن است و مخفي كردن عشق سريع ترين راه از دست دادن آن.

 

*با مقايسه كردن خود با ديگران ، ارزش هايتان را دست كم نگيريد ،زيرا همه ي ما با هم تفاوت داريم.

 

*از مواجه شدن با خطرات نهراسيد.اين تنها شانسي هست كه مي توانيد شجاعت را بياموزيد.

 

*تا زماني كه چيزي را از دست نداده ايم ، به ارزش آن واقف نيستيم.

 

*تا زماني كه چيزي براي بخشيدن داريد ، صحنه را خالي نكنيد.

 

*روشن ترين آينده ، بر پايه فراموش كردن گذشته استوار است.

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪۵

مينياتور

عشق دریایی

 

     ماه و خورشید و ستاره یکطرف            تو یکطرف

     نرگس  و لادن و لاله   یکطرف            تو یکطرف

 

     عطرِ دیدارِ دوباره ات  خداخدای من

     بوی گلهای بهاره یکطرف                  تو یکطرف

 

     نبض ِ گیسوی تو را گرفتن   آرزوی من

     آخر ِ هر چه بهانه یکطرف                 تو یکطرف     

 

     زلفِ مهتاب و سکوتِ سبز و شانۀ نسیم

     شرم ِ شیرین ِ شبانه یکطرف               تو یکطرف

 

     بی تو شاه بیتِ غزل ، گداترین ِ بیت هاست

     بهترین شعرِ زمانه یکطرف                تو یکطرف

 

     عشق دریایی من ! به رنگِ آبی ات قسم

     که کران تا به کرانه یکطرف               تو یکطرف

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:41 | لینک  | 

سلام به آنها که با تمام وجود به " عشق" خود وفادارند

سلام به یگانه ناجی قلبم

به تمام هستی ام

به تمام وجودم

سلامی چو بوی خوش آشنایی

                                 بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان

                                 بدان شمع خلوتگه پارسایی

به عشق بزرگم "معصوم"

ز چشمم هر چه دور افتی، به دل نزدیکتر باشی

ترا کی می تواند روزگار از یاد من  گیرد ؟

 

 با هم تا همیشه

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:25 | لینک  | 

 

آمدی و خوبی آوردی

خوبی دلم را مهيای پذيرش عشق ساخت

و عشق آمد

و چون آمد

جوان شدم

سر تا پای

و با شور و نشاط نوشتم

نوشتم از جوانی

از مستی

از شوريدگی

و از عشق

در دفتر يادم.

و يادم همه و همه

از عشق تو لبريز شد.

آه . . .
.............

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 16:12 | لینک  | 


زندگی رسمخوشایندی است

زندگی بال پری دارد باوسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود

زندگی جذبه دستی است که میچیند

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل درکره ای دیگر

زندگی گل به (توان)ابدیت

زندگی (ضرب)زمین و ضربان دل ها

 

بعد من در ذهن تو یکنام میماند به جا               اتش یک عشق بی فرجام میماند به جا

بی تو ارام از کنار خاطراتت میروم                     یاد من در سایه ابهام میماند به جا

ماچرا از هم گذشتیم این سوالی سخت بود                 پاسخش در پرده ابهام میماند به جا

 

عمری را
چه راحت
به خاطر هم حرف زدیم
نشستیم
خواندیم
و رفتیم
کاش می شد یک لحظه فقط یک لحظه
به خاطر هم گر یه کنیم


 

داریم قدم می زنیم
هر چه تو می گویی درست
اما من هم حرفهایی دارم
ببین
آه خدای من
باز تنها دارم همراه خاطراتی دور قدم می زنم
 

من از دیدار سبزه و باران
از بودن در همیشه هستی
از تو می گفتم
و تو
همچنان تمشکهای
مانده بر خاطرات یک روز تعطیل را مزمزه می کردی

 


نگفته بودی
که می شود
با یک نگاه
فقط با یک نگاه
ندیدنت را برای همیشه کابوس تنهاییم می کنی
و دوباره دیدنت را آروزی تنهاییم
 
 
 
برای تو
بر ای من
برای همه سالهایی که بسان لحظه ای در سراشیبی زمان جاری گشت .
برای آنهمه قه قه خنده
برای همه آنهاست
که هق هق گریه ام ذهن خاطراتم را میشکند و در سنگلاخهای کو یر بی تو بودن
باران یادت را بر گونه هایم جاری می سازد
اگر فرصتی شد
با من گریه کن


در عمق نگاهت هنوز هم می توان خاطره یک شط را جاری ساخت.
خاطره یک نگاه
یک سلام
و یک یادش بخیر



امروز با هم برویم
من و اشک و خاطره تو
هر سه نفر برویم
تا کوچه اولین سلام
و می دانم باز خیس گریه تنها برمی گردم
 
 


 
 
 
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 15:4 | لینک  | 

برون شو اي غم از سينه كه لطف يار مي آيد
تو هم اي دل زمن گم شو كه آن دلدار مي آيد
نگويم يار را شادي كه از شادي گذشتست او
مرا از فرط عشق او ز شادي عار مي آيد
مسلمانان مسلمانان مسلماني ز سر گيرد كه
كفر از شرم يار من مسلمان وار مي آيد
در و ديوار اين سينه همي درد ز انبوهي
كه اندر در نمي گنچد پس از ديوار مي آيد.

 

زندگي يعني چكيدن همچو شمع از گرمي عشق
زندگي يعني لطافت گم شدن در نرمي عشق
زندگي يعني دويدن بي امان در وادي عشق
رفتن و اخر رسيدن بر در ابادي عشق

ديوانه وار پشت سرت راه ميروم يك كهكشان دلم كه پي ماه ميروم
موساي عاشقم كه به وحي خداي عشق
با دختر شعيب سر چاه ميروم
خوبي چنان كه عاشق خود ميشوي خودت
من سر به خاكت اي بت خودخواه ميروم
ناگفته اند اذان به نماز ايستاده ام
فتواي چشم توست كه بيگاه ميروم


با چشمان تو
مرا به الماس ستارگان
نيازي نيست
با اسمان بگو

 

گربه بازوي قوي رستم دستان باشي
گربه گنج وزرو مال همچو قارون باشي
گر به صورت به جهان يوسف كنعان باشي
اخرازدست اجل خسته ونالان باشي

 


 

احساس می کنی که زمين بی قواره است!
انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!
باران بدون عاطفه خشکی می آورد
رنگين کمان يخ زده بی رنگ می شود
هر کس به جز عزيز دلت يک غريبه است
وقتی دلت برای دلی تنگ می شود!!!

 


 

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
انگار پاي عقربه ها لنگ می شود!
تکراريند پنجره ها و ستاره ها
خورشيد بی درخشش و گل، سنگ می شود
پيغام آشنا که ندارند بلبلان
هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود


 

منتظر باش اما معطل نشو
تحمل كن ولي توقف نكن
قاطع باش ولي لجباز نباش
صريح باش اما گستاخ نباش
بگو اره ولي نگو حتما
بگو نه ولي نگو ابدا

 

يادمان باشد از امروز جفائي نكنيم
گرچه در خويش شكستيم صدائي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهر بي سر وپائي نكنيم

 

شبي غمگين ، شبي باراني شبي سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من ميگفت تنهايي غريب است
ببين با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستي ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبي به پا کرد
او هرگز شکستم را نفهميد
اگر چه تا ته دنيا صدا کرد


لطفا ( نظر) یادتون نره

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 13:58 | لینک  | 



 

دنیا شبیه توست مثل دلبری هات

 

چیزی شبیه رنگ رنگ روسری هات

 

مثل شکوه بادبادک بازی باد

 

وقتی که می رقصاندش بازیگری هات

 

چیزی شبیه دل به لبخند تو دادن

 

مثل گل تردید در نا باوری هات

 

افسوس اما شهر ارزان می فروشد

 

در پارکهای شوخ، شرم دختری هات

 

ای شهرزاد قصه های سالها پیش

 

افسانه ام کن با تب افسونگری هات

 

گم کرده ام آه ای هزار و یک درد

 

خورشید را قصه ی دیو و پری هات

 

شاهی؟ گدایی؟ مرشدی؟ پیری؟ چه هستی؟

 

دل بسته ام عمری است بر پیغمبری هات

 

امشب عمو زنجیر باف قصه ام را

 

آورده ام در حلقه ی پا منبری هات

 

نذر مرا با کاسه ای گندم ادا کن

 

تا پر بگیرم در حریم پاپری هات

 

امروز یادم کن که فردا دیگر از من

 

گردی نخواهد خاست با یادآوری هات

 

*

دنیا شبیه توست..... وقتی ماه باشی ،

 

حتی خدا دل می دهد بر دلبری هات

 

 

از من دلشده ديوانه ترى نيست كه نيست

بايد اين بار، به حالِ دلِ ديوانه گريست

ياد باد آنهمه پندار كه در سر مى رفت

كاين دل فارغ من تا ابد از عشق بريست

عهد كردم نشوم عاشق و مجنون كسى...

لاف مردانه كه گويد سخن مرد يكيست

ز زنيّت شده ام مسخره لاف زنان

حرف بيهوده زدم، دامنم از عُذر تُهيست

امشب اين قصه عشقم بنويسيد به زر

هركه دانست، بداند حذرى ديگر نيست


تمامی سخن معشوق

ترا آن به که راه خویش گیری

شکیبایی در این ره پیش گیری

روی چون عاقلان در خانه زین پس

نگردی این چنین دیوانه کس

مکن با چشم سر مستم دلیری

که از روبه نیاید شیر گیری

مکن با زلف شستم عشقبازی

که این کاری است با لختی درازی

هر آنکس کو نداند پایه خویش

ببازد ناگهان سرمایه خویش

کجا مانند تو مسکین گدائی

رسد در وصل چون من پادشاهی

چه خیزد زین گریبان چاک کردن

فشاندن اشک و بر سر خاک کردن

....

تو ای مجنون که عشق نام داری

شراب شوق من در جام داری

ترا آن به که با دردم نشینی

که جان در بازی از رویم ببینی

مگر نشنیده ای ای از خرد دور

که پروانه ندارد طاقت نور

برو می ساز با اندوه و خواری

که سازد عاشقان را بردباری

 

 
 ميدونم دوستم داري
ميدوني دوستت دارم
ميدونم هر جا باشي دوستم داري
ميدوني هر جا باشم دوستت دارم
ميدونم جام تو قلبت چون دوستم داري
ميدوني جات تو قلبم چون دوستت دارم
ميدوني دوستت دارم چون عاشقتم
ميدوني تو نباشي من ميميرم چون عشقتم
بازم ميگم تا بدوني ميدونم كه ميدوني

خيلي دوستت دارم...
 
باور نداشتم كه گل ارزوي من
با دست نازنين تو به خاك اوفتد
با اين همه هنوز به جان ميپرستمت
 
براي من ز كهكشان
گل ستاره هديه كن
ز باغ سبزها دور ها
مرا دمي صدا بزن
مرا نشان به مفرش نگاه خود
مرا نشان به باله هاي ابرها
مراببر به شهر شور ها و نور ها
مرا به همره خيال خود
به سوي اسمان ببر
به دشت بي كران ببر
عشق را دوست دارم نه در قفس
بوسه را دوست دارم نه در هوس
و تو را دوست دارم تا اخرين نفس
 
 
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 13:11 | لینک  | 

بزار بگم دوستت دارم
اگر چه خیلی سخته
حکایت ما آدما حکایت درخته
درختی که به ساقه و به ریشه هاش می نازه
گل میکنه میوه میده همیشه سرفرازه
زندگی یک درخته و من ریشه ام تو ساقه
اگه که ما با هم باشیم دنیا دیگه یه باغه

اسیر آنکه گشتم من خداوندا اسیرش کن     هر آنکس کرد مسکینم خداوندا فقیرش کن

به تیر غمزه ی ابرو هر آنکس زد به قلب من     شکسته بال و دل خسته تو ای دنیا ز تیرش کن

نصیب من شده اکنون حصیر و کنج ویرانه     کند شادی اگر دشمن خدا قسمت حصیرش کن

بدام افتاده ام اکنون ز بیداد و بد دنیا     هر آنکس میکند شادی خداوندا اسیرش کن

ز غم قلبم پر از خون شد تنم از تب همی سوزد    بخندد گر به من دشمن پر از حرمان ضمیرش کن

هر آنکس بی گنه کرده مرا خرد و خمیر از غم     میان دست پر قدرت همی خرد و خمیرش کن

گرفتارم خداوندا به دام زشت نامردی    هر آنکس کرد نامردی گرفتار و ذلیلش کن

حقیر و بینوا گشتم ز مکر و کید این مردم    حقارت هر کسی خواهد خداوندا حقیرش کن

شهیرم کرد بی دینی به دینی و نا پاکی    تو میدانی چسان هستم به بی دینی شهیرش کن

بمن گفتند کردی تو گناه بس بزرگ اما     گرفتار گناهان بزرگ و بس کبیرش کن

گنه ناکرده افتادم بدام بند و زندانها     هر آنکس باعث این شد بسی زجر کثیرش کن

کنون پیر و زمین گیرم ز ظلم بی حد مردم    تو هم ای پادشاه من ز هجران خرد و پیرش کن

هر آنکس ظلم بنماید بکن خوار و خفیف اما     هر آنکس کرد نیکوئی بزرگ و هم امیرش کن

هر آنکس کرد بدخوئی شود بیچاره در دنیا    هر آنکس لطف بنماید سپهدار و وزیرش کن

بس کوشید ضرابی که گردد در جهان دلخوش     نشد اما تو ای شاها در این دنیا خبیرش کن

 

                  نظرتون در مورد قدم گذاشتن تو این مسیر چیه ...؟

 

چطوریش بهتره ...؟؟؟

تنها ...؟

با یه همراه و همراز ....؟

یا دسته جمعی ....؟

به نظر من که مهم تو مسیر بودنه ...

راستی چه جوری میشه رفت اینجا ...

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟

- مپنداريد بوم نااميدي باز ،
به بام خاطر من مي كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –

مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماري جانگزا دارند .

نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست .

همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست .
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ،
زمان در خواب بي فرجام ،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست “ جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

نميخواهم بميرم!!!

نميخواهم بميرم با که بايد گفت؟

کجا بايد صدا در داد؟

                             در زير کدامين آسمان،

                                                     روی کدامين کوه؟

که ذرات هستی ره برد توفان اين اندوه

که از افلاک عالم بگذرد پژواک اين فرياد!

کجا بايد صدا در داد؟

 

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمين کر، آسمان کور است

نميخواهم بميرم با که بايد گفت؟

 

اگر زشت و اگر زيبا

اگر دون و اگر والا

من اين دنيای فانی را

هزاران بار از آن دنيای باقی دوست تر دارم.

 

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه گرد آلود سختی هاست

نميخواهم از اينجا دست بردارم!

تنم در تاروپود عشق انسانهای خوب نازنين بسته است.

دلم با صدهزاران رشته، با اين خلق

                                         با اين مهر، با اين ماه

                                         با اين خاک و با اين آب...

                                                               پيوسته است

 

مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نيست

توان ديدن دنيای ره گم کرده در رنج و عذابم نيست

هوای همنشينی با گل و ساز و شرابم نيست.

جهان بيمار و رنجور است.

دو روزی را که بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردی ز جانش بر ندارم نا جوانمرديست.

 

نميخواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم

بمانم تا عدالت را برفرازم،بيفروزم

 

نميخواهم بميرم، ای خدا!

                                              ای آسمان!

                                                                 ای شب!

نميخواهم

                      نميخواهم

                                    نميخواهم

                                                مگر زور است؟

 

(فريدون مشيری)

خاطره

باز هم من موندم و يک دنيا خاطره!

يادت مياد اون روز رو؟ روز اوّل!

يادت مياد فقط يک کلام گفتی: با من ميمونی؟

گفتم:آره!

گفتی:تا کی؟

گفتم:تا هميشه!

سهم من از زندگی تو بودی و سهم تو از زندگی من!هيچ چيز نميخواستيم.

گفتی از زندگی چی ميخوای؟

گفتم آرامش!

گفتی زندگی مهربون است.هر چی بخوای بهت ميده.

گفتی از من چی ميخوای؟

گفتم صداقت!

گفتی تا وقتی زنده اي صادقی!

گفتی بزرگترين آرزوت چيه؟

گفتم تو و خوشبختی!

گفتی منو داری پس خوشبخت باش!

پرسيدی بعد از من....؟

گفتم هيچی!

قول دادی منو به آرامش برسونی، صادق باشی و خوشبختم کنی.

زندگيمون يکی بود.هر روز سبد سبد آرامش، يه بغل صداقت و چندتا شاخه خوشبختی برام هديه آوردی تا نشون بدی سر قولت هستی!

سبدهای آرامش رو دست نزده کنار گذاشتم،بغل بغل صداقت رو جمع کردم و شاخه های خوشبختی رو خشک کردم تا با ديدنشون ياد تو بيفتم.

پرسيدی چقد دوستم داری؟

با دست از زمين تا آسمون نشون دادم و گفتم اينقدر!

گفتی همين!

گفتم کم نيست به چشم کم مياد ولی بزار بياد،بزار کسی ندونه،ولی تو بدون فاصله از زمين تا آسمون خيلی زياد است.

.....

از اون روزها خيلی ميگذره.نميدونم خوشبختی کوچيک ما برای کی سنگين و بزرگ بود که نتونست ببينه.

سهممون از خوشبختی عادلانه نبود ولی به همون راضی بوديم.

الان ديگه نه اون همه آرامش منو راضی ميکنه،نه صداقت تو فايده اي داره و نه اون همه خوشبختی خشک شده!

يادته ميگفتی اگه اشکی از چشمام بريزه زمين و آسمون يکی ميشه.ولی ديگه نه اشک های من دينی به گردن کسی داره، نه اون همه عشق و محبت و خاطره دلی رو ميلرزونه.

هر دو خسته ايم ولی نه از هم! از آدمها ، از اين چهار ديواری که برامون ساختند.همه جا دنبال يه ذره نور ميگرديم.يه ذره نور، يه آرزو، يه ستاره که دوامش همون يه ذره نوری است که تو اون روزها جا گذاشتيم.

باز هم همه جا به هر کسی که ميرسم از تو ميگم، از پشت اين همه فاصله از تو ميگم از عشق از صداقت،از زندگی.

باز هم ميايستم و سکوت ميکنم فقط بخاطر تو.سکوتی شلوغ و بزرگ! از زمين تا آسمون از من تا تو.

ميبينی؟نه تو گناهکاری نه من.حق با ماست و با هيچکس های دور و برمون!

اينو بدون خوشبختی ما هر قدر کوچيک باشه خيلی بزرگه!

ميبينی؟ نگاه کن! ما تنها نيستيم. ميشنوی؟ گوش کن! صدای خنده هيچکس ها رو ميشنوی؟ ما تنها نيستيم. هيچوقت هم نبوديم. ولی کاش....

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:49 | لینک  | 

زمين دلگيــر همــچون عـصــر كــوچ ايل مي باشد


زمان بي تو چنـان سرگشته در تعجيل مي باشد


چنان از عشق خالي شد زمين بعد از تو كه انگار


زمـان بـــرگشتـــه وقــت مــــردن هابيل مي باشد


پس از تو عشق ممنوع است بنويسيد بر قلبم


كه دل تــا اطــــلاع ثانـــــــوي تعطيل مي باشد




بيا در كوچه هاي تنگ غربت براي هر غريبي سايه باشيم
. بيا هر شب كنار نور يك شمع به فكر پيچك همسايه باشيم
 
 اگر صد بار قلبي را شكستيم بيا يك بار با احساس باشيم
. بيا در يك شب آرام و مهتاب كمي هم صحبت يك ياس باشيم
 
 بيا وقتي كه باران باز باريد براي تر شدن آماده باشيم 
 
   ما همه روزي از اينجاميرويم
كاش اين پرواز را باور كنيم

××××××××××××××

 



 

خدايا: "عقده "ي مرا از دست "عقيده" ام مصون بدار.
خدايا: به من قدرت تحمل عقيده ي" مخالف" ارزاني كن.
خدايا: مرا آگاه و هوشيار دار تا پيش از شناختن "درست "و" كامل" كسي ,يا فكري ,_مثبت يا منفي _ قضاوت نكنم.
خدايا: مرا,در ايمان ,"اطاعت مطلق" بخش تا در جهان" عصيان مطلق" باشم.
خدايا: به به ما انسانها ..بفهمان كه : آدم از خاك است,بگو كه:يك پديده ي مادي نيز به همان اندازه خدايا را معني مي كند كه يك پديده ي غيبي ,در دنيا همان اندازه خدا وجود دارد كه در آخرت.
خدايا: به من "زيستني" عطا كن كه در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است. حسرت نخورم, و "مردني" عطا كن كه بر بيهودگيش,سوگوار نباشم.
بگذار تا آنرا من ,خود انتخاب كنم اما آنچنان كه تو دوست مي داري.
خدايا: چگونه زيستن را توبه من بياموز,
چگونه مردن را خود خواهم دانست.
خدايا: رحمتي كن تا ايمان , نام و نان برايم نياورد,قوتم بخش تا نانم را _ و حتي نامم را در خطر ايمانم افكنم
خدايا : به هر كه دوست مي داري بياموز كه: عشق از زندگي كردن بهتر است,وبه هر كه دوست تر مي داري,بچشان كه : دوست داشتن از عشق برتر


 

 ************

 




به راستي که خدا آنجا که به عقل بشر نمي رسد دري مي گشايد.
اين حقيقت را دريابيد و محکم به آن بچسبيد.
اگر از احساس خود ناراضي هستيد،
تصورات خود را عوض کنيد!
ا 

 

Hosted by Tinypic.com

 

روايت عشق

Hosted by Tinypic.com


Hosted by Tinypic.comHosted by Tinypic.com


 

در پي آن نگاه هاي بلند
حسرتي ماند و
آه هاي بلند

                           از استاد فریدون مشیری

0000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000
0000000777770000000777770000000
0000077777777700077777777700000
0000777777777770777777777770000
0000777777777777777777777770000
0000777777777777777777777770000
0000077777777777777777777700000
0000007777777777777777777000000
0000000077777777777777700000000
0000000000777777777770000000000
0000000000000777770000000000000
0000000000000007000000000000000
0000000000000000000000000000000

سلام

      غنچه با دل گرفته گفت:

            زندگی 

                      لب ز خنده بستن است

                                        گوشه ای درون خود نشستن است

      گل به  خنده گفت:

           زندگی

                     شکفتن است

                                   با زبان سبز راز گفتن است

                          گفت و گوی غنچه و گل از درون باغچه

                                   با هم به گوش میرسد

                       تو به چه فکر می کنی  راستی کدامیک راست گفته اند

                                     من که فکر میکنم

                          گل به راز زندگی اشاره کرده است

                              هرچه باشد او گل است

                               گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است   

                             شما فکر میکنین کدوم راست گفته؟

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪


سلام يادمان باشد:

اگر به کسي بد بگويي:

 اگر به کسي بد بگويي و او واکنشي نشان ندهد همه انرژي منفي آن موقعيت متوجه خودت خواهد شد. بد خواستن براي ديگران بد گو يي فحاشي و نفرين همه از جمله مواردي هستند که مي توانند وضع تو را بدتر کنند. وقتي از کسي يا چيزي بدت مي آيد از آن فاصله بگير.

 ***************

انرژي نهفته:

 وقتي حس مي كني دوست داري مثلاً پاهايت را تكان دهي اين كار را بكن، انرژي نهفته اي در بدنت هست كه از اين طريق مايل است به بيرون راه يابد. اين انرژي شايد خشم يا غم پنهاني باشد كه تغيير شكل داده فرصت بده تا از وجودت رخت بربندد.

***************

با خودت حرف بزن:

 اگر كسي را نداري، با خودت حرف بزن. اين باور ساده لوحانه را كنار بگذار كه اگر با خودت حرف بزني ديگران فكر مي كنند ديوانه اي! حرف زدن با خود كار عاقلانه ايست. چرا كه عاقل مي داند حرفهايي كه بايد زده شوند اگر ناگفته بمانند در جايي از ذهن به شكل يك انرژي منفي پنهان شده و به نحو نامناسبي ناگهان بروز مي كنند.

***************


 

 

 من از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد و او بر سر راهم مشکلاتي قرار داد تا نيرومند شوم

من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد و او پيش پايم مسائلي گذاشت تا آنها را حل کنم

من ازخدا خواستم به من ثروت عطا کند و او به من فکر داد تا براي رفاهم بيش تر تلاش کنم

 من از خدا خواستم به من شهامت دهد و او خطراتي در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه کنم

من از خدا خواستم به من عشق دهد و او افراد زجر کشيده اي را نشانم داد تا به آنها محبت کنم

من از خدا خواستم به من برکت دهد و خدا به من فرصت هايي داد تا از آنها بهره مند شوم

 شايد من ظاهراٌ هيچ کدام از چيز هايي را که از خدا خواستم ،

دريافت نکردم ولي به همه ي چيز هايي که نياز داشتم ،

 رسيدم

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪


خداحافظ كلامي تلخ و غمگين است.
سلام

بالاخره روزي كه نبايد مي رسيد رسيد.

   امشب من خود كشي خواهد كرد

مني كه عاشق تو بود امشب پايان عشق من است

  عشقي پاك عشقي مقدس عشق افلاطوني عشق دو نيمه سيب

امشب من خود كشي خواهد كرد

و تمام وجودش در مرگش به سوگ خواهد نشست من به تو تعلق نداشت

و تو به روياهاي من تعلق نداشتي تو از دنياي ديگري بودي و من از دنياي ديگر

امشب من به خود و عشقش پايان خواهد داد و فرداي بزرگ متولد خواهد شد

امشب هزاره ققنوس عشق من است و فردا از خاكسترش من ديگر متولد خواهد شد

ومني كه ديگر عاشق تو نيست اما دوستت دارد

كسي كه سوگوار مرگ عشق خويش است.

چه باك عشقم نتوانست نگاهش دارد.

هر خداحافظي اندكي مردن است خاموشي سر آغاز فراموشي چه كوتاه است عشق و چه دراز است فراموشي دلم به لز دست دادنت راضي نبود گرچه اين آخرين رنجي است كه او به من ميدهد و اين آخرين

جمله اي است كه برايش مي نويسد.:

اي كاش اينطوري نمي شد.مراقب خودت باش.خداحافظ اي دوست داشتني ترين عشق من.

******************


 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:34 | لینک  | 



عاقبت روزي فرا خواهد رسيد
که سر انگشت فلک
طالع سعد به کار من وتو مي سازد
عاقبت روزي فرا خواهد رسيد
که من عاشق تو
به تمناي نگاهت دل خود مي بازد
عاقبت يک روز ميدانم که من
زير سقف آسمان بيکران
مي گذارم سر بروي شانه ات
عاقبت يک روز ميدانم که من
يک بغل نيلوفر آبي عشق
مي فشانم بر قد دردانه ات
اي تو اي نابترين
اي تو ناياب ترين
عاشقي هست که در حسرت تو مي سو زد
و به عشقت شب خود را به سحر مي دوزد
اي تو اي دختر عشق
خبري هست که با باد صبا مي گويم
و نشان رخ دلجوي تو را
در دل حادثه ها مي جويم
اي تو اي پاکترين
اي غزلناکترين
در گذرگاه فصول
قلب خود را چو چراغي
به سر ناروني خواهم کاشت
تا نسيمي ز شميم خوش تو
خبري تازه بيارد به برم
من تو را خواهم داشت
اي تو جذابترين
پر تب و تاب ترين
باغبانم من اگر
قدمت بر سر گلزار دلم بگذاري

                 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

راز گل سرخ

 


 کار ما نيست شناسايي گل سرخ


کار ما شايد اين است


که در افسوس گل سرخ شناور باشيم


سهم من از گل سرخ يک نگاه گيراست


به گل سرخ نگاه کنيد


راستش را بگوييد عاشقش نشديد


اگر نگاه ما بر گل سرخ اسماني باشد


عطرش که بر مشام ما ميرسد


عطر تمام احساس عاشقان است


سهم تو از گل سرخ اين است


گل سرخ وقتي که مرد و خشکيد


ان را رها ميکني يا در ابش مياندازي


سهم ما از گل سرخ يک زيبايي محض است


زيبايي که حسش بردلها تا ابد مي ماند


دلهايتان اسماني لبهايتان خندان و حضوراتان جاودان نظر يادتون نره!!!

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

بي تو مي ميرم


خيال کردم اگه يه روز نباشم


مي تونم يه کمي ازت جدا شم


همه گفتن واست چشم انتظاره


اخه اون طفلکي ياري نداره!!!


گمون کردم اگه باهات نباشم


مي تونم يه کمي سر به هوا شم


حالا ديدم يه روز بيش از هزاره


ديدم چشماي نازت بي قراره


خيال کردم يه روز بي تو مي تونم


حالا برگشته ام پيشت دوباره


بدوني خوب من اي مهربونم


يه روز بي تو ديگه من نمي تونم.

                                 *******************


 

ترا من چشم در راهم شباهنگام


 

كه مي گيرند در شاخ سايه ها رنگ سياهي


 

وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم


 

شباهنگام


 

در آندم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند


 

در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام


 

گرم ياد آوري يا نه , من از يادت نمي كاهم 


 

ترا من چشم در راهم


                                                         ~~~~~~~~~~~~~~~


 

عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه دوستت دارم و مي پرستمت
عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه به تو عشق اموختم و عاشقت هستم
عزيزم فراموشم خواهي كرد
باور كن اين حقيقت را
حقيقت تلخ است حقيقت زهر است
باور كن عزيزم باور كن
شبهايت را ستارگان چشمان ديگري
نور خواهند باريد
عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه دوستت دارم و مي رستمت
مرا كه عاشقت هستم


 

 

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد و بي اميد
در وادي گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با آبهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو مگو که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي وظلمت چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يک باره راز ما

رفتم که گم شوم چو يکي قطره اشک گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم که در سياهي يک گور بي نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگي

من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
ميخواستم که شعله شوم سرکشي کنم
مرغي شدم به کنج قفس خسته و اسير


روحي مشوشم که شبي بي خبر ز خويش
در دامن سکوت به تلخي گريستم
نالان ز کرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم که لايق تو و عشق تو نيستم


نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:11 | لینک  | 


نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:3 | لینک  | 


نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:3 | لینک  | 


نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:3 | لینک  | 

آه, اگر بتوانم روزي, آه درختي باشم کوچک و تنها تنها به اندازه سايباني کوچک که در زير چترم عابري خسته دمي کوتاه بياسايد چه زيبا مي شوم من و چه مغرور آه, اگر بتوانم روزي, آه ستوني باشم من لاغر و بي سقف بي جفت و بي نفس تنها به اندازه گرده هاي ره گم کرده اي بي کس که دمي کوتاه حتي خس خس نفسهايش را در تن بي رمق من بدمد و گرد و غبار لباسهايش را در ريه هاي فرتوت من چه زيبا ميشوم و چه مغرور آه, اگر بتوانم روزي, آه جزيره اي باشم من تنها و غمزده کوچک و ناچيز تنها به اندازه عشقبازي دو موج جوان تنها به اندازه کف خورک دريايي ژرف چه زيبا ميشوم من و چه مغرور........ %%%%%%%%%%%%%%% عاقبت روزي فرا خواهد رسيد که سر انگشت فلک طالع سعد به کار من وتو مي سازد عاقبت روزي فرا خواهد رسيد که من عاشق تو به تمناي نگاهت دل خود مي بازد عاقبت يک روز ميدانم که من زير سقف آسمان بيکران مي گذارم سر بروي شانه ات عاقبت يک روز ميدانم که من يک بغل نيلوفر آبي عشق مي فشانم بر قد دردانه ات اي تو اي نابترين اي تو ناياب ترين عاشقي هست که در حسرت تو مي سو زد و به عشقت شب خود را به سحر مي دوزد اي تو اي دختر عشق خبري هست که با باد صبا مي گويم و نشان رخ دلجوي تو را در دل حادثه ها مي جويم اي تو اي پاکترين اي غزلناکترين در گذرگاه فصول قلب خود را چو چراغي به سر ناروني خواهم کاشت تا نسيمي ز شميم خوش تو خبري تازه بيارد به برم من تو را خواهم داشت اي تو جذابترين پر تب و تاب ترين باغبانم من اگر قدمت بر سر گلزار دلم بگذاري @@@@@@@@@@@@@@@@ کار ما نيست شناسايي گل سرخ کار ما شايد اين است که در افسوس گل سرخ شناور باشيم سهم من از گل سرخ يک نگاه گيراست به گل سرخ نگاه کنيد راستش را بگوييد عاشقش نشديد اگر نگاه ما بر گل سرخ اسماني باشد عطرش که بر مشام ما ميرسد عطر تمام احساس عاشقان است سهم تو از گل سرخ اين است گل سرخ وقتي که مرد و خشکيد ان را رها ميکني يا در ابش مياندازي سهم ما از گل سرخ يک زيبايي محض است زيبايي که حسش بردلها تا ابد مي ماند دلهايتان اسماني لبهايتان خندان و حضوراتان جاودان نظر يادتون نره!!! %%%%%%%%%%%%%% بي تو مي ميرم خيال کردم اگه يه روز نباشم مي تونم يه کمي ازت جدا شم همه گفتن واست چشم انتظاره اخه اون طفلکي ياري نداره!!! گمون کردم اگه باهات نباشم مي تونم يه کمي سر به هوا شم حالا ديدم يه روز بيش از هزاره ديدم چشماي نازت بي قراره خيال کردم يه روز بي تو مي تونم حالا برگشته ام پيشت دوباره بدوني خوب من اي مهربونم يه روز بي تو ديگه من نمي تونم. """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:1 | لینک  | 

 

حرف هايی که بچه ها به خدا گفتند

خدای عزيز! فکر نمی کردم که نارنجی و ارغوانی به هم بياد؛تا وقتی که غروب خورشيدی رو که ۳شنبه ساخته بودی ديدم؛ دستت درد نکنه

خدايا! ادمای بد به نوح می خنديدند و می گفتند؛ تو احمقی که در زمين خشک کشتی می سازی اما اون خيلی باهوش بود ؛ چون شيفته تو بود. اين همون کاريه که من می خوام بکنم

ما تو کتابا خوونديم اديسون روشنايی رو اختراع کرد؛ اما توی مدرسه دينی می گن تو اين کارو کردی.پس شرط می بندم که اديسون فکر تو رو دزديده

خدای عزيز شرط می بندم که برای تو خيلی سخته که به همه ی آدم ها در همه ی دنيا عشق بورزی؛ ما يک خانواده۴ هستيم ؛ولی من نمی توانم اين کارو بکنم

خدای عزيز اگر ۱شنبه توی مسجد رو نگاه کنی بهت کفشای جديدمو نشون ميدم

خدای عزيز شايد اگر هابيل و قابيل هر کدوم ۱ اتاق خواب جداگانه داشتن همديگرو نمی کشتند
آقای خدای عزيز! دلم می خواست آدما رو ا جوری می ساختی که آسون تيکه پاره نشن .من تا حالا ۳ جای بخيه و ۱ جای زخم دارم

چرا تو سالهای قبل معجزه می فرستادی اما ديگه هيچ معجزه ای نمی فرستی


روزهايی که تو ميری تعطيلات؛چه کسی جات کار می کنه

خدايا نگران من نباش ؛من هميشه ۲ طرفه خيابانو نگاه می کنم

                              ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر باشد.

                              ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

گل در بر و مي دركف و معشوق بكام است ... سلطان جهانم به چنين روز غلام است

گو شمع نياريد در اين جمع كه امشب ... در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است.....

                                 *************************


سلام بر همه ی آنهائی که ناقوس قلبشان آهنگ مهرو وفا میزند

 

ديگه دوستت ندارم

(مريم حيدرزاده)

سلام اوني كه تو دلم درخشيد

من ديگه دوست ندارم ببخشيد
بهتره كه نپرسي علتش رو
چون كه خودت ندادي فرصتش رو
من واسه كسي كه دوست ندارم
نمي تونم شاخه گل بيارم
از چشم من افتادي نازنينم
دوست ندارم ديگه تورو ببينم
اگه دلت همين حالا بشكنه
بهتر از آوارگي هاي منه
من كسي رو مي خوام كه نيست مثل تو
پشيمونم دوستت ندارم برو
پشيموني گرچه نداره سودي
خوب شد كه فهميدم بدي به زودي
ديگه تموم شد اون همه غم و رنج
وقت قرار و شوق ساعت 5
برو پيشه هر كسي كه دوست داري
حق نداري اسم منم بياري

                                     """""""""""

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:46 | لینک  | 

امروز محتاج توام

به جاي دسته گل بزرگي كه فردا بر قبرم نثار مي كني

امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن

بجاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي

امروز با تبسم مختصري شادم كن

بجاي آن متن های تسليت گويی كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي

امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن

من امروز به تو نياز دارم نه فردا

                  ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

كاش معشوق ز عاشق طلب جان مي كرد
تا كه هر بي سروپايي نشود يار كسي

                    ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

شبی مست گذشتم از کنار خانه ای
چشم مستم خيره شد بر پنجره ی خانه ای
پدری پير و فلج در گوشه ای از خانه ای
مادری مات و پريشان همچو يک پروانه ای
پسری از سوز سرما همچو يک ديوانه ای
دختری مشغول عيش ونوش با بيگانه ای
از ان پس قسم خوردم مست نگذرم از کنار خانه ای
تا نبينم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

                    ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

زندگي

نوشتن بر خاک آسانتر و بر سنگ سخت تر است
با انگشت بر خاک مي نويسي و با تيشه بر سنگ
نوشته هاي خاکي مهمان اولين نسيم است

و نوشتن سنگي مهمان تمام تاريخ

زندگي را بر خاک مي نويسي يا بر سنگ ؟

                                  ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:42 | لینک  | 

اينک نديدن خوشتر است

                           دوران ما هم می رسد 
                     

             اين خواب طولانی تر است 

                                           رؤيای ما هم مي رسد ......

در موج خیز اندوه

              دل ،

                     کشتی نجات است  

               " ای باد شرطه

                                  برخیز ! "   

روزی ما دوباره کبوتر هايمان را پيدا
خواهم کرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد
گرفت
روزی که کمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است
روزی که ديگر درهای خانه شان را
نمی بندند
قفل
افسانه ای است
و قلب برای زندگی بس ايت
روزی که معنای هر سخن دوست
داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال
سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگی
است
تا من به خاطر آخرين شعر رنج
جستجوی قافيه نبرم
روزی که هر لب ترانه اي ست
تا کمترين سرود بوسه باشد
روزی که تو بيايي برای هميشه
بيايي
و مهربانی و زيبايی يکسان شود
روزی که ما دوباره برای
کبوتر هايمان دانه بريزيم
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که ديگر
نباشم.

فدای سرت اگه من خیلی تنهام

فدای سرت اگه گریون چشمام

فدای سرت اگه دلمو شکستی

میگن عاشق یکی دیگه هستی

ای که همه هستی و مستی ز توست

در نظر بنده اهل يقين

شکر گزاران همه در سجده اند

ای صنم نقش و نگار آفرين

خالق فرزانه ماه و زمين

 گر چه ددان در پی ظلمند و کين

 عشق تو سرمايه هر عاشق است

عاشق بی عشق تو شد مستکين

هرچه از اين تحفه بگويم کم است

تحفه ديگر نبود غير از اين

اينک از آمال جهان خسته ام

 ياوريم کن که نگردم غمين

*********************

کی توان ترک تو ای قبله ی دلها کردن

  که محال است دگر مثل تو پیدا کردن          

                                    ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:39 | لینک  | 

رانی نخوريد«



در حالی كه آبمیوه «رانی» بخش قابل توجهی از بازار نوشيدنی‌های ایران را در اختیار خود گرفته و هر روز به جمع مشتریان این آبمیوه افزوده می‌شود، مراجع علمی از غیربهداشتی بودن این آبمیوه خبر می‌دهند.
به گزارش خبرنگار شریف نیوز، شركت «رانی» در عربستان سعودی واقع است و هیچ مجوزی برای واردات آن به ایران وجود ندارد و طبق گزارش سازمان بازرسی كل كشور، آب‌ميوه رانی قاچاق می‌باشد.

شرکت رانی، اسانس و ذرات خشك میوه را ـ كه در صنعت آب‌میوه به آن‌ها «پالپ» گفته می‌شود ـ از كشورهای دیگر وارد کرده و اسانس و پالپ را به آب اضافه كرده و آبمیوه تولید می‌كند. ذرات معلقی که در آبمیوه مشاهده می‌شود، دلیلی بر تازگی آن نیست، بلکه تازگی ظاهری «رانی» به علت وجود ماده‌ای به نام «بنزوات سدیم» می‌باشد.

همچنین طبق گزارش یک موسسه معتبر، با آزمایش چند قوطی آب‌میوه رانی در یكی از آزمایشگاه‌های كشور، نتایجی كه برای قوطی حاوی نكتار انبه رانی به دست آمده حاكی از این است كه این قوطی مقدار 96.2 ppm بنزوات سدیم دارد و همچنین مقدار بنزوات سديم در شیشه نكتار موز، 263 ppm می‌باشد.
بنزوات سديم، ماده‌ی است که در صنعت مواد غذایی به عنوان نگهدارنده کاربرد دارد. از این ماده به میزان بسیار کم در سس مایونز و نوشابه استفاده می‌شود ولی طبق گزارش اداره استاندارد و تحقیقات صنعتی ایران، استفاده از این ماده در هر نوع آب‌میوه غیرمجاز است. علت غيرمجاز بودن استفاده از بنزوات سديم در آب‌ميوه اين است كه آبميوه به صورت گرم در قوطی ريخته و پر می‌شود و به دلیل واكنش‌هایی که بنزوات سدیم در حرارت انجام می‌دهد، استفاده از آن ممنوع می‌باشد؛ اما در نوشابه‌ها به اين دليل كه نوشابه به صورت سرد پر می‌شود، استفاده از اين ماده مجاز است.

گفتنی است، با توجه به محرز بودن عدم رعایت حداقل استانداردها در آبمیوه «رانی» و اطلاع برخی دستگاه‌های مسئول، هنوز معلوم نیست که چگونه این آبمیوه در این سطح گسترده به کشور وارد و توزیع می‌شود؟؟؟؟

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 1:29 | لینک  | 


هميشه بايد...
يه چشم هميشه بايد توش اشك باشه ، وگرنه ميسوزه .
يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شكنه .
يه كبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .
يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساكت ميشه .
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .
يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ كس نمي چسبه .
يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با كاغذ سفيد فرقي نداره .
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه كلاف سردرگمه .
يه قلب پاك هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .
يه ديوار بايد به يه تير تكيه كنه وگرنه ميريزه .
يه چشم اشك آلود ، يه دل غم آلود ، يه كبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاك، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني داره ، جائي كه :
چشماي اشك آلودت رو من پاك كنم ، دل غم آلودت رو من شاد كنم ، جفت كبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي كوچيكت رو من خندون كنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاكي قلبت رو با سلامت عشقم معني كنم ، و فقط از اينكه به من تكيه مي كني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه.
-------------------------------


بی تو مهتاب شبی،باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم،گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید!
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم،
تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه،محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهء ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید،تو به من گفتی:
ازین عشق حذر کن
لحظه ای چند برین آب نظر کن
آب،آیینه عمر گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی،چندی ازین شهر سفر کن
با تو گفتم:حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر،لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،من نرمیدم،نه گسستم...
باز گفتم که:تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم،نرمیدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو،اما به چه حالی از آن کوچه گذشتم
 


براي لحظه لحظه با تو بودن آتش روشن مي كنم.
فرار نكن!چرا براي ديدن خاكسترت صبر نمي كني؟
زيباترين صحنه را برايت درست كرده ام،چرا به آتش وجود خودم نظر نميكني؟
براي آخرين ساعات عمرت در قلب من،چرا خرماوحلوا نذر نميكني؟
هميشه خستگي هايت براي من بوده،چرا در اين آخرين لحظه خستگي ات را بدر نمي كني؟
به جاي تمام جشنهاي كوچك قلبم آتشي روشن است.چرا براي ديدن اين آتش سياه،براي يك لحظه خطر نمي كني؟
تو كه هميشه از اين آتش سياه مي ترسيدي،پس چرا از ترس انتقامش،به جاي ديگرسفرنميكني؟
به پاي قلب سياهت ريخته شد شعر هاي من،چرا به كوچه باغ شعرهايم گذر نمي كني؟
برو كه هيچ كس منتظرت نخواهد نشست،تويي كه از شكستن دل هيچكس حذر نمي كني.......!!؟

دلم برات تنگ شده جونم
ميخواهم ببينمت نميتونم
بين ما ديوارهاي سنگي
فاصله يه عمر ميدونم
بغض ترانمو شكستم
ميخوام بگم عاشقت هستم
تو عين ناباوري يك شب
خالي گذاشتي هر دو دستم
تو بودي تمام هستي مستي راستي تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورمو لبهاي خسته من
*************************
نيمه شب از خوابم پا ميشم
نيستي پيشم باز ديوونه ميشم
دوري تو تيشه زد به ريشم
بي صدا از من خالي ميشم
هم صدا با بيداري ميشم
گونه هام خيس از شبنم غم
نيستي پيشم
و بودي تمام هستي مستي راستي تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي خسته من

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 1:15 | لینک  | 

تو به من خندیدی!
و نمی دانستی من به چه دلهره,از باغچهء همسایه سیب را دزدیدم.
باغبان از پی من تند دو ید.
سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و سالهاست هنوز خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من در اندیشه این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...
سیب نداشت......

شعر زير رو یک نفر در جواب شعر حميد مصدق نوشته:

من به تو خنديدم
چون که می دانستم
تو به چه دلــهره از باغچه همسايه سيب را دزديدی،
پدرم از پی تو تند دويد
و نمی دانستی که
باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است!

من به تو خنديدم
تا که باخنده ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من
آرام آرام
حيرت و بغض نگاه تو
تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم:
«که چه می شد اگــر باغچه خانه ما سيب نداشت؟؟!!!»

پرواز در اوج آسمانها
دل من روي زيمنه دل تو ، تو آسمونه
آنقدر دوست دارم من كه فقط خدا مي دونه
بيا يه عهدي ببنديم ببينيم كدوم يك از ما
تا ته جاده ي دنيا بر سر عهدش مي مونه
بعضي قلبا بي ستارن يه ستاره هم ندارن
شايدم ستاره هاشون مثله ما تو كهكشونه
برجاي غرور بلندن كه دارن به ما مي خندن
كاش با هم بريم يه جا كه بر خلاف شهرمونه
يادمه پرسيدم از تو كه مي شه با هم بمونيم ؟
گفتي اين كه دست ما نيست بذارش پاي زمونه

چه بباري چه بتابي چه بخندي چه بخوابي
عزيزم چه فرقي داره واسه اون كه شد ديوونه
نكنه بري يه روزي با يه قايق از كنارم
واسه ي دلم نذاري نه اشاره نه نشونه
مي دونم يه جاي اين عشق خستگي كار مي ده دستت
مرغ عشقمون رو آخر مي كني بي آشيونه
من نمي دونم چي ميشه نمي شه بگذرم از تو
شايد اون موقع ببارم تا شايد بياي به خونه
خلاصه فقط مي خواستم قصمون رو گفته باشم
مي دونم كه آخر عشق با خداي مهربونه
دل من فكراشو كرده كه صبور و باوفا شه
كاش دل تو هم صبور شه اين روزا اگر بتونه
ديگه حرفي نيست عزيزم بجز اشكي كه مي ريزيم
كاش بپرسي راز عشق و از گلاي ناز پونه ........
-----------------------------
دل نوشت:
به گل گفتم عشق چيست؟گفت:از من خوشبو تر است.
به پروانه گفتم عشق چيست؟گفت از من زيباتر است.
به شمع گفتم عشق چيست؟گفت از من سوزانده تر است .
به عشق گفتم اخر توچيستي؟گفت نگاهي بيش نيستم..........
شكستن يك دل........
چقدر توان مي خواهد مگر ؟
كه پندا شتي
آن كه قوي بود ،تو بودي !

بايد اي دل!
اندكي بهتر شويم....
يا نه...
اصلا آدمي ديگر شويم...
از همين امروز هنگام نماز....
با خدا قدري صميمي تر شويم......


گاهي آدم بيش از هميشه به آسمون نگاه ميكنه
گاهي اما سرشو پايين ميندازه
تا چشماش توي چشماي كسي نيفته
هميشه يه غريبه خوبه تا براش حرفاتو بزني
ولي يه آشنا لازمه تا حرفاتو گوش بده
گاهي اما بغض گلوي تو را فشار ميده
و چشمات پر از اشك ميشه ،
هيچ كس نميدونه درد تو چيه
ولي تو منتظري يكي پيدا بشه
بي آنكه براش حرفي بزني حرفاتو بفهمه
گاهي اينقدر منتظر ميموني كه
چشات خشك ميشه و دلت ميتركه
اون وقت فقط ميتوني چشماتو به آسمون بدوزي
و ديگه به آدماي زميني نگاه نكني....
شايد اينجوري بي وفايي آدما يادت بره....
شايد....

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 1:10 | لینک  | 

angle
اينم شعر "عشق" اثر مهدي سهيلي خداييش شعر خیلی قشنگیه.
نشاط انگيز و ماتم زايي اي عشق
عجب رسوا كن و رسوايي اي عشق
اگر دستت به كامي جرعه ريزد
بيفتد مست و ديگر بر نخيزد
تو را يك فن نباشد ، ذوفنوني
بلاي عقل و مبناي جنوني
ز تو در چشم ، ديوي حور گردد
سياهي در نظرها نور گردد
تو ليلي را به شهرت طاق كردي
ز خوبي شهره آفاق كردي
اگر بر او نمك دادي تو دادي
بدو خوي ملك دادي تو دادي
لبش خوشرنگ اگر كردي تو كردي
دلش را سنگ اگر كردي تو كردي
به از ليلي فراوان بود در شهر
تو او را كرده اي جانانه دهر
تو مجنون را به شهر افسانه كردي
ز هجران زني ديوانه كردي
تو او را ناله و اندوه دادي
ز محنت سر به دشت و كوه دادي
چه دل هايي ز تو درياي خون است
چه سرها از تو صحراي جنون است
به " شيرين " دلستاني ياد دادي
وز آن " فرهاد " را بر باد دادي
سر و جان و دلش جاي جنون شد
گران كوهي ز عشقش بيستون شد
ز شيرين تلخ كردي كام فرهاد
بلند آوازه كردي نام فرهاد
يكي را بر مراد دل رساندي
يكي را در غم و حسرت نشاندي
يكي را همچو مشعل برفروزي
ميان شعله ها جانش بسوزي
خوشا آنكس كه جانش از تو سوزد
چو شمعي پاي تا سر برفروزد
خوشا عشق و خوشا ناكامي عشق
خوشا رسوايي و بدنامي عشق
خوشا بر جان من هر شام و هر روز
همه درد و همه داغ و همه سوز
خوشا ! عاشق شدن ، اما جدايي
خوشا عشق و نواي بينوايي
خوشا ! در سوز عشقي سوختن ها
ميان شعله اش افروختن ها
چو عاشق از نگارش كام گيرد
چراغ آرزوهايش بميرد
اگر مي داد ليلي كام مجنون
كجا مشهور مي شد نام مجنون؟
هزاران دل به حسرت خون شد از عشق
يكي در اين ميان مجنون شد از عشق
در اين آتش هر آنكس بيشتر سوخت
چراغش در جهان بهتر برافروخت
نواي عاشقان در بي نواييست
بقاي عشق و عاشق در جداييست

                    ******************

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.
خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.
خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.
خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل طوفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناجيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستم‏گران و ظالمان قرار ندهي.
خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.
خسته ‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏كنم، و م

ي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.
خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده


خدايا....!!!
به هر كه دوست ميداري بياموز كه:
عشق از زندگي كردن بهتر است
و به هر كه دوست تر ميداري بچشان كه:
دوست داشتن از عشق بهتر است...


شاعر اين شعر رو نمشناسم ولي شعر خيلي قشنگي گفته ...
دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودن
خودش رو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش مي خوست ولي
آخرش توي غبارا زد و رفت
دنباله كليد خوش بختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
------------

من از اون آسمون آبي مي خوام *********من از اون شب هاي مهتابي ميخوام
دلم از خاطره هاي بد جدا ************** من از اون وقت هاي بي تابي مي خوام
من مي خوام يه دسته گل به آب بدم****** آرزوهام رو به يك حباب بدم
سيبي از شاخه ي حسرت بچينم ******** بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ايوون بهاره دل من ***************** يه بيابون لاله زاره دل من
مثل يك دسته گل اقاقيا ****************دلم رو باز مي كنه بيا بيا
تو ميري پشت علف ها گم مي شي******* من مي مونم و گل اقاقيا
گل ايوون بهاره دل من ****************** يه بيابون لاله زاره دل من
-------------


بهانه واسه موندن
ای تو بهانه واسه موندن ........ ای نهايت رسيدن
ای تو خود لحظه بودن ......... تا طلوع صبح خورشيد رو دميدن
ای همه خوبی همه پاکی ........ تو کلام آخر من
ای تو پر از وسسه عشق......... تو شدی تمامی زندگی من
اسم تو هر چی که می گم......... همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هر جا که می رم ........ جاری تو چشمهای منتظر من
....
ای تو بهانه واسه موندن ......... ای نهايت رسيدن
ای تو خود لحظه بودن ...... تا طلوع صبح خورشيد رو دميدن
....
تو رو اون لحظه که ديدم ............ به بهانه هام رسيدم
از تو تصويری کشيدم ........... که اون و هيچ جا نديدم
تو رو از نگات شناختم ........... غصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم ............ با تو يک خاطره ساختم
......
ای تو بهانه واسه موندن ........... ای نهايت رسيدن
ای تو خود لحظه بودن ......... تا طلوع صبح خورشيد رو دميدن
ای همه خوبی همه پاکی .......... تو کلام آخر من
ای تو پر از وسسه عشق ........ تو شدی تمامی زندگی من


مهرباني عالمي دارد ، نمي دانم چرا؟
رنج و هجران هم غمي دارد ، نمي دانم چرا؟
دره هاي سبز پر گل ، قصه هاي ساده را
در ميان سينه ها دارد ، نمي دانم چرا؟
شور هاي مستي و ديوانگي هاي سحر
عطر ياسي بر سر سجاده ها دارد ، نمي دانم چرا؟
حوض ماهي هاي قرمز روشن شفاف تر
باز هم چشمان پر از اشكها دارد ، نمي دانم چرا؟
گوشه هاي قلب عاشق خانه معشوقه است
بي وفايي سر برون از خانه ها دارد ، نمي دانم چرا؟
ديده را گر مي شدي بنديم بهتر ميشدي
انتظار روز ، پر از درد ها دارد ، نمي دانم چرا؟
كاش مي شد چون رهي ما راهي دلها شويم
راهي دل هم هزاران غصه ها دارد ، نمي دانم چرا؟



 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 1:0 | لینک  | 

 به چشمان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

 بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم

عشق در كجا؟ پنجره زيبايي
مهمان نگاهم شو در يك شب رويايي
بگشاي به روي من يك پنجره زيبايي
فانوس نگاهم را آويخته ام بر در
من منتظرم زيرا گفتند تو مي آيي
تا عابد چشمانت ره گم نكند هر شب
بر كوچه بتابان نور اي ماه تماشايي
بي تاب تر از موجم بي خواب تر از دريا
من مانده ام و يادت با يك شب يلدايي
تو رفتي و با ليلي همراه شدي در عشق
من مانده ام و مجنون با يِك دل صحرايي
گيرم كه بيايد او امشب به ملاقاتم
اي دل تو چه خواهي كرد با اين همه شيدايي
.::طيبي::.

خانه دوست كجاست؟
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست."
<سهراب>
---------------

ساعت گيج زمان
دنگ...، دنگ ....
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.

دنگ...، دنگ ....
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سر زمان ماسيده است.
تند برمي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد ، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم.

دنگ...
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهاينده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.

پرده اي مي گذرد،
پرده اي مي آيد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
رنگ مي لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ :
دنگ...، دنگ ....
دنگ...


بيا تا قدر همديگر بدانيم
كه تا ناگه ز يكديگر نمانيم
بيا تا مهرباني پيشه سازيم
به مشتي زرقو برق ، خود را نبازيم .
چه آمد بر سر اقوام خويشان
كه گرديد جمعشان اينطور پريشان
چرا فاميل ها از هم جدايند
چرا دوستان و رفيقان بي وفايند
چرا خواهر ز خواهر مي گريزد
برادر با برادر مي ستيزد .
نبينيم خنده اي بر روي لبها
نه روز آرامشي داريم نه شبها
نه كس را لحظه اي آسوده بيني
به صد كار جمله را آلوده بيني
نه آسايش ، نه آرامش ، نه راحت
همه مشتاق يك آن استراحت
به ظاهر خانه هامان كاخ شاه است
درونش يك جهان اندوه و آه است
يكي حج مي رود سالي دو سه بار
كنارش خواهرش نادار و ناچار
تمام خير و بركتها بر افتاد
طبيعت با شما مردم در افتاد
تمام كارها گشته ريايي
نجابت شد عوض با بي حيايي
همه در عالمي ديگر بگردند
عبوس و مسخ و بي احساس و سردند
بيا تا قدر يكديگر بدانيم
غرور و كينه را از خود برانيم
بيا تا دست يكديگر بگيريم
ضمانت نيست تا فردا نميريم ..........
-------------------

forget
بعد از تو در شبان تيره و تار من
ديگر چگونه ماه
آوازهاي طرح جاري نورش را
تكرار مي كند
بعد از تو من چگونه
اين آتش نهفته به جان را
خاموش ميكنم ؟
اين سينه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش مي كنم؟
من با اميد مهر تو پيوسته زيستم
بعد از تو ؟ اين مباد كه بعد از تو نيستم
بعد از تو آفتاب سياه است
ديگر مرا به خلوت خاص تو راه نيست
بعد از تو
در آسمان زندگيم مهر و ماه نيست
بعد از من آسمان آبي است
آبي مثل هميشه
آبي


زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هركسي نغمه خودخواندوازصحنه رود
صحنه بيوسته به جاست
خوشتران نغمه كه مردم بسبارندبه ياد

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:51 | لینک  | 

 دردم از یار است ودرمان نیز هم

 دل فدای او شد وجان نیز هم

http://www.seyrosolook.co.sr

من در اين خانه به گمنامي نمناك علف نزديكم
من صداي نفس باغچه را ميشنوم
و صداي ظلمت را وقتي از برگي مي ريزد
و صداي چك چك چلچله از سقف بهار
و صداي صاف باز و بسته شدن پنجره ي تنهايي
و صداي پاك پوست انداختن مبهم عشق
متراكم شدن ذوق پريدن در باد
و ترك خوردن خود داري روح
و صداي پاي قانوني خون را در رگ
ضربان سحر چاه كبوتر ها
تپش قلب شب آدينه
جريان گل ميخك در فكر
من صداي وزش ماده را ميشنوم
و صداي كفش ايمان را در كوچه ي شوق
و صداي باران را روي پلك تر عشق
روي آواز انارستان ها
من به آغاز زمين نزديكم
نبض گلها را ميگيرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب
عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه ي اشيا جاري است
" سهراب سپهري"
**********************

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:41 | لینک  | 

با فکر کردن به اينکه هيچ چيز در اين دنيا عادلانه نيست زندگی کن.

*تا انسان احمق است به بهشت ميرود... زمانی که ميوه آگاهی را چشيد سقوط ميکند.

*خداوند بود و هيچ نبود... نيازی به هيچ نداشت...و او خواست که ما باشم تا ثابت شود قدرت هنرمند در هنرش .

راحب

 

*باور داشتن، چیزی است و عمل کردن٬ چیز دیگری است. بسیاری همچون دریا سخن می گویند اما زندگی شان مرداب راکدی است. دیگرانی سر خویش را بر فراز قلل کوه بلند می کنند، و حال آنکه جانهایشان به دیوار های تیره و تار دخمه ها بند است.

جبران خليل جبران

 

*بيرون شما دنيای فعاليت است. درونتان دنيای هستی است.

*اگر اين هم قرار باشد بگذرد از آن تو نيست . شکست از آن تو نبود... پيروزی هم از آن تو نيست. مرگ از آن تو نبود... زندگی هم از آن تو نيست. تو فقط نظاره گر هستی ... هر چيزی ميگذرد... اين نيز ميگذرد.

اوشو


چه تفاوت دارد

چه تفاوت دارد

چوبه ي دار من و تو صليبي باشد

يا درختي كه به هر شاخه ي آن

ميوه ي كالي پيداست

ميوه بايد برسد

تا كه شيرين شود اين مرگ،

براي تو و من

 

چه تفاوت دارد

كه مرا جامه ي اطلس به تن، اركيده بدست

يا كه با يك كفن ساده به خاكم بدهند؟

گوئی اين خانه مرا كم دارد

تا بر اين سنگ سياه حك بشود:

كه فلاني در فلان تاريخ آمد به جهان

و در اين قطعه به خاكش دادند

و پلاكش اين است 36

روحش آمرزيده شود

و همين...

 

تو بگو،

چه تفاوت دارد

تاج گل بر در اين خانه برند

يا که هی در بزنند

من كه آنجا نيستم

تو بگو هر كه دلش خواست مرا ياد كند

شب جمعه

پشت هر چراغ قرمز كه نگه مي دارد

شاخه اي گل بخرد،بو کند 

حالش را ببرد.

 

بعدمرگم

چه تفاوت دارد

تو بيايي در اين خانه و زاري بكني

اشك تو آن هنگام

از من مرده چه دردي را دوا خواهد كرد؟

من كه هستم حالا

و همين حالا،

همين حا لا تو را كم دارم

.

 


به او بگو...

مي داني قرارم كجاست؟

بگو آنكه مي پندارم به من نزديك تر از خويش است كيست؟

نشانش را و نامش را نميدانم

همين اندازه ميدانم

كه او دنيايي از مهر است

ولي يكجا نمي ماند

گمانم از من و از ما گريزان است

راستي اگر روزي تو او را ديدي از نزديك

بگو فلاني بيقرارت بود

نه، راستش را نگو

بگو ديوانه اي ديدي كه شبها بر حلال ماه دراز ميكشد

اما نگو ستاره ها را مي دزدم

مي خواهم تسبيحي از ستاره برايش بسازم

بگو چند وقتي است سراغش را از كلاغ ها ميگيرم

نگو با كلاغ ها مهربانم

اينطور به من نگاه نكن!

چقدر ساده اي كلاغ ها بهانه اند

من به سياهي دل بسته ام

نمي بيني از خورشيد گريزانم

اينها را به او نگو فقط گوش كن

با تو هستم قاصدك

گوشهايت با من است؟

داشتم چه مي گفتم؟؟؟

هان. به او بگو...

بی تو من زنده نمانم

 

 

بی تو طوفانزده دشت جنونم

 

صید افتاده به خونم

 

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟

 

***

 

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

 

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

 

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

 

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

 

تو ندیدی .

 

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

 

چون در خانه ببستم ؛

 

دگر از پای نشستم

 

گو ئیا زلزله آمد ؛

 

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

 

***

 

بی تو من در همه شهر غریبم

 

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

 

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

 

تو همه بود و نبودی

 

تو همه شعر و سرودی

 

چه گریزی ز بر من؟

 

که زکویت نگریزم

 

گربمیرم ز غم دل؛

 

به تو هرگز نستیزم

 

من و یک لحظه جدایی؟

 

نتوانم نتوانم

 

بی تو من زنده نمانم

 

نتوانم نتوانم

 

نتوانم زنده بمانم .....

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:16 | لینک  | 

میگویند جهنم بد است اما چرا ؟

شاید خوب باشد.

میگویند گناه بد است اما چرا ؟

شاید خوب باشد.


چه کسی تا بحال در ستایش جهنم سخن رانده است؟

میگویند که بیداریم و همه چیز واقعی است اما چرا ؟

شاید در خوابیم و همه چیز یک پرده از خیال .


میگویند قهر بد است؟

اما دروغ میگویند.


خدا بیش از همه قهر میکند .*


میگویند جنگ بد است ؟

اما ما فرزندان جنگ هستیم.

میگویند خشم بد است؟

اما حقیقت هم بر ما خشم میگیرد.
..................................................
* هوالواحد القهار

 

يك بار در خواب خورشيد سوزان عشق خویش را ديدم
با گيسواني زيبا، با بوته اي سبز و ميخكي در دست
با لبان شيرين وسخنان تلخ
با ترانه هايي غم انگيز و نغمه هايي اندوهگين
ديريست روياهايم رنگ باخته و محو شده اند
روياي دوست داشتني من یکسره پنهان شده است!
تنها آتشي سوزان برايم مانده
كه آن را در اشعاري نغز ريخته ام
تنها تو ماندي. اي سرود يتيم! اكنون تو نيز دور شو!
و در پي آن رويايي باش كه ديريست از نظرم محو شده
آنگاه كه او رايافتي ، سلام مرا به او برسان
سلامي روشن از من به آن سايه ي بي وفا



نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:40 | لینک  | 

شب رو شیشه سکوت می نویسم مست مست
عاشقی یعنی جنون عاشقی یعنی شکست
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست
تا تو با منی زمانه با من است
بخت وکام جاودانه با من است

دل ودین وعقل وهوشم همه را به آب دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی؟

وفا کنیم وجفا کشیم وخوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
 
 
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:6 | لینک  | 

If I had one wish

This is what it would be

That someone would treat you

As bad as you treat me

I have feelings

Even though you don't think so

That just goes to show

All you don't know

You think that hurting me

Is all just fun and games

Until you wake up one day

Calling out my name

Then you will come back

On your hands and knees

Then I'll make you remember

All the hurtful things you did to me

You will cry and beg

Lying helpless on the floor

Then I will help you to your feet

And kick you out the door

You can seem heartless now

But I can be that way too

Your time to hurt is over

And mine has come to hurt you

 

 

اگه تنها يه ارزو داشته باشم

اون آرزو اينكه كه يه نفر به همون اندازه كه

با من بد رفتار كردي باهات بد رفتاري كنه

من هم براي خودم احساساتي دارم

علارغم اونچه تو فكر ميكني

ميخوام اونها را بهت نشون بدم

تمام اون چيزهائي كه نميدوني را

خيال ميكني آزردن من تنها سرگرمي و بازي دنياست

يه روزي ميرسه كه از خواب غفلت بيدار ميشي

اسمم را صدا ميزني

و در حاليكه به زانو افتادي بر ميگردي

و من وادارت ميكنم تمام آن بدي ها و بد رفتاري ها كه در حق من كردي

 

به ياد بياري   را

تو گريه و التماس ميكني

دز حاليكه بي پناه بر روي زمين افتادي

و من ياريت ميكنم تا بر خيزي

و تو را از در بيرون مي اندارم

حالا بي قلب و عاطفه به نظر ميرسي

اما وقتشه كه نشون بدم من هم ميتونم مثل تو بي عاطفه باشم

زمان آزارها و دلشكستن هاي تو به پايان رسيده

 

و حال نوبت من است كه آزارت بدهم

 

نوبت من

نوبت من

نوبت من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

..........................................................

 

 

راز

 

 

نه آتشم كه به مشتي آب خاكسترم كني

نه دروغم كه معصومانه باورم كني

نه شعارم كه ساده دلانه از برم كني

من شعرم !

*

نه آوازي كهنه ام كه از يادم ببري

نه سازي خسته

 كه به زخمة ناسازخويش بدري

نه خاطرة ديروز و خيال فردا

كه آسان از برابرم گذري

من امروزم !

*

مثل شعري نگفته اما نرفته از ياد

مثل اشكي كه ناغافل از چشمي افتاد

مثل گرده هاي گل در كف باد

من رازم !

                         

                                              ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

باورم نيست که آن دختر مغرور بهار     
                   عاشق چشم پسر خوانده پاييزشد      
 
 
باز چشمم یاد باران کرده است...
 

می دانم لحظه ای می رسد که قلب من از حرکت می ايستد.

درآن لحظه روح سرکشم،

 فارغ از اين قيد وبند خاکی، رها می شود.

وچه شيرين است لحظه ی رهايی.

 

 

نگاه كرد پنداشتم دوستم دارد *** نگاهم كرد
دل به او بستم *** نگاهم كرد
در نگاهش هزاران شور عشق خواندم *** نگاهم كرد
*** نگاهم كرد ***
ولي بعدها فهميدم كه او فقط نگاهم كرد .

 

 

نامهربانان بدانند....

محبت کوچکترين پاداش عاشق است

                        وعاشق خريدار محبت است 

                                                  نه گدای محبت....

                                       ~~~~~~~~~~~~~~

من به چشمهاي بي قرار تو

قول مي دهم :

ريشه هاي ما به آب

شاخه هاي ما به آفتاب مي رسد

قايقی خواهم ساخت  خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از اين خاک غريب

که در آن هيچ کسی نيست که در بيشه ی عشق

قهرمانان را بيدار کند

 

.

می خارد پوست شعر من
با اینکه دستم کوتاه است
هم از دنیا
هم از شعر

یک نفر بیاید
عصایی به من بدهد
تا هم به دنیا برسم
هم به پوست حساس شعرم

..........................................................

به فرهاد کوه دادند
به من
تپه ای هم نرسید
مبادا
کسی عاشقم شود !

..........................................................

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:21 | لینک  | 

Click to view or critique

 

در اتاقی که به اندازه يک تنهاييست،
..دل من که به اندازه يک عشق است،
....به بهانه های ساده خوشبختی خود مينگرد
 
Click to view or critique

گاهي كه دلم



به اندازهء تمام غروبها مي گيرد



چشمهايم را فراموش مي كنم



اما دريغ كه گريهء دستانم نيز مرا به تو نمي رساند



من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس



مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست



و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد



و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند



با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست



از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد



و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد



و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد



از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است



من هنوز ترا دارم
    

                                   ***************

يه جاي امن و دنج میخوام براي بلند بلند فكر كردن،
براي حرفهاي دلم،
براي دلتنگي هام
و براي شادي هام ...

براي شكستن خودم ...

براي اينكه " خودِ خودم " باشم ...!


آرزوهایم در مه گم می شوند
. هراسان
به دنبال می دوم
دراین روزهای گنگ و بی انتها
عشقی نیست
...یاری ،
غصه ی دیداری
..
پابرهنه می دوم
به سوی ابرهای سرگردان
...گم می شوم
در هوای رمزآلود معلق
در ابرهای آشفته ی بی هیاهو
...
آرزوهای گم شده ی من
خیلی بلند اند
دستم نمی رسد
بگیرمشان
...

 


 
 
 
 
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:15 | لینک  | 

من ماندم و.....

آن روز

         که ديوار شيشه اي قلبم را شکافتي

        و درآغوش مهر و محبت ديگران آرام گرفتي؛

همه نوازشت کردند.

بوسه بر گونهء خيست زدند.

دلداري ات دادند که:

                            خوب شد؛ جستي. رها شدي. پرواز کردي.

                            از آن فضاي تنگ و تاريک و سوت و کور

                           از آن جاي نمور و بي مقدار

                                                             با آن هواي هميشه ابري اش.

رفتي

من ماندم و ...

من ماندم و ...

**

مانده ام.

           گاهي اينطور مي شود. اينجاي نوشته نمي دانم چه بگويم. چند حرف به ذهنم مي رسد اما کدام خوب است.

مثلا مي شود گفت:

        من ماندم و تنهايي و دلي که علاوه بر تمامي اوصاف بدش. حالا؛ بي قرار هم هست.

        مي دانم. تا باد بيايد و از اينجا بروم. تا ابدالآباد. روي دست خودم باد خواهد کرد. (اينکه خوب نيست)

يا اينکه بگويم:

         من ماندم و دل شکستگي و بي خيالي غيبت عجيب نا به هنگام تو. اصلا خوب کردي. ناز   

         شستت؛ آمدي؛ بردي؛ زدي؛ ريختي؛ شکستي و رفتي؛ خوب کردي؛ گلي به گوشهء جمالت.

         (اين هم که حرف من نيست).

و يا يک طور ديگر:

          من ماندم و دلم. دل دلم. عيب ندارد. حالا از همان ديوار ترک خورده که تو... رفته اي.

          اشعه هاي نور بر من مي تابد. روشنم کرده. دلم روشن است که... (خوب اين بهتر شد اما...)

**

هي... اماچه سود... وقتي که نيستي.

                                  چه فرق مي کند.

من اين وقت ها

                   که بر سر سه راهي نوشته هايم مي مانم.

گزينه چهارم را انتخاب مي کنم:

                                      (هيچکدام) را انتخاب نمي کنم.

سکوت

اين( شايد عاشقانه) خيلي وقت است در انتهاي همان نقطه چين هاي بعد از( من ماندم و) تمام شده.

دلم مي خواهد بروم زير باران قدم بزنم.

                            *********چراغ دل

شبها، چراغ دلت رو روشن بذار، تا فرشته ها راه پاكي رو گم نكنن!

شبهاي بي فرشته سنگين مي گذره،

مثل روزهاي "بي او" ...

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 1:32 | لینک  | 

من ، تو ، شوق رسيدن!

مي گويند: بتاب!
از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم!
مي گويند: بخوان!
از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!
مي گويند: برقص!
از بلنداي ناز تا خواهش نياز!
و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم!
مي گويند: بمان!
از ديروز روز تا فرداي شب!


و من...
و من مي روم!
که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
مي روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فرداي روزتر؛
اما؛
آخر بي همسفر که نمي شود پريد!
بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد!
تو بالهاي مرا بگيري و من دستان تو را!
و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کني!

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 1:15 | لینک  | 

دل من 

دل من دير زماني ست كه مي پندارد:
دوستي نيز گلي ست…مثل نيلوفر و ناز
ساقه ي ترد ظريفي دارد
بي گمان سنگ دل است آنكه روا مي دارد جان اين ساقه ي نازك را دانسته بيازارد
در زميني كه ضمير من و توست
از نخستين ديدار ؛ هر سخن هر رفتار
دانه هايي ست كه مي افشانيم؛برگ و باري ست كه مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش مهر است
گر بدان گونه كه بايست به بار آيد
زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد
آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف
كه تمناي وجودت همه او باشد و بس!
بي نيازت سازد از همه چيز و همه كس
زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز
عطر جان پرور عشق؛گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج مي بايد كرد
رنج مي بايد برد… دوست مي بايد داشت!
فريدون مشيري

شوق

 

ياد داری كه ز من خنده كنان پرسيدی

 


چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟

 


چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد

 


اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نياز

 

 

چه ره آورد سفر دارم ای مايه عمر؟

 


سينه ای سوخته در حسرت يك عشق محال

 


نگهی گمشده در پرده رؤيائی دور

 


پيكری ملتهب از خواهش سوزان وصال

 

 

چه ره آورد سفر دارم ... ای مايه عمر؟

 


ديدگانس همه از شوق درون پر آشوب

 


لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نياز

 


بوسه ای داغتر از بوسه خورشيد جنوب

 

 

ای بسا در پی آن هديه كه زيبنده تست

 


در دل كوچه و بازار شدم سرگردان

 


عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم

 


پيكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان

 

 

چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس

 


جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشيد

 


دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من

 


عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشيد

 

 

حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم

 


ای اميد دل ديوانه اندوه نواز

 


بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم

 


چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز

                     ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

عشق يعني ...

عشق يعني ... كاري كني كه جز عشق تو هيچي نبينه.
 
 
عشق يعني ... اين فكر كه چقدر خوبه اون تو رو بخواد.
 
 
عشق يعني ... قشنگ ترين لباستو براش بپوشي.
 
 
عشق يعني ... ترانه اي كه تو رو به ياد اون ميندازه.
 
 
عشق يعني ... بذاري از خودش تعريف كنه.
 
 
عشق يعني ... منتظر تلفنش باشي.
 
 
عشق يعني ... بدوني واسه تولدش چه هديه اي دوست داره.
 
 
عشق يعني ... ديدن خوشحاليش.
 
 
عشق يعني ... با نگاهت اونو به خودت جذب كني.
 
 
عشق يعني ... غرورشو جريحه دار نكني.
 
 
عشق يعني ... سليقه شو مسخره نكني.
 
 
عشق يعني ... فكر نكني مجبوره تا ابد با تو بمونه.
 
 
 
 
 
عشق يعني ... وقتي فقط ديدنش كافيه تا تو رو از خود بي خود كنه.
 
 
 
عشق يعني ... لباسي رو كه برات خريده بپوشي.
 
 
 
عشق يعني ... زير نور مهتاب براش شعر بخوني.
 
 
عشق يعني ... وقتي خوابه تماشاش كني.
 
 
 
عشق يعني ... بدون اون انگار تو بيابون سر گردوني.
 
 
 
عشق يعني ... دلشو نشكني.
 
 
عشق يعني ... وقتي اونو مي بيني داغ كني.
 
 
عشق يعني ... واسه ش آواز عاشقانه بخوني.
 
 
عشق يعني ... مرتب ببريش بيرون.
 
 
عشق يعني ... بهش بگي بدون آرايش هم قشنگه.
 
 
عشق يعني ... نقطه ضعفاشو بشناسي

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:22 | لینک  | 

 

پیش از سحر تاریک است،

اما تا کنون نشده که خورشید طلوع نکند!

به سحر اعتماد کنید.

 

 

 

 

 

 

 

گفتی تا آخر دنیا با تو هستم،

حالا میفهمم که چرا میگن دنیا دو روزه!

 

 

هنوز هم باورم نمی شود بعد از آن همه انتظار برای دیدن چشمانت ، چه شد که به سادگی از دیدنت گذشتم.../؟؟؟

 

می خواستم به چشمانت خیره شوم تا درد غریبی را که از نداشتنت در چشمانم خانه کرده بود ، بخوانی ولی نمی دانم چرا چشمانم تنها شاهد سنگفرش خیابان شده بود....؟؟؟!!

 

می خواستم دستهایت را در دستهایم بگیرم ، تا سردی اش را که به خاطر جدایی از دستان گرمت بود را احساس کنی....

ولی نمی دانم چرا فقط در جیبهایم کز کرده بودند......؟؟؟!!

 

هنوز هم باورم نمی شود........ولی فقط اینو می دونم که :

 

     "  اگه بیای ببینمت             دوباره باز جون میگیرم  "

        سختی های گذشته رو      این دفعه آسون میگیرم

 

     "   شیرینترین لحظه ها       لحظه با تو بودنه      "

         کنارتو نشستنو              شعرو غزل سرودنه..

بهاری زندگی کنيم

مهم نيست چند بهار را در كنار هم زندگي كنيم، مهم اين است كه چند لحظه بهاري زندگي كنيم.
فقط 2 ثانيه طول مي كشد كه بگويي :"دوستت دارم"فقط 3 ثانيه طول مي كشد تا امواج عشق را با نگاهت در مردمك چشمانش بنشاني، فقط 5 ثانيه زمان مي خواهد دستش را در دستانت بگيري تا قلبش از محبت سيراب شود، تنها چند ثانيه وفت مي بردكه تلفني به او بگويي :"دلم برايت تنگ شده" . و اين لحظه هاي ثانيه هاي بهاري زيباترين لحظه هاي عمر ما در كنار  هم است.وقتي محبت را اينگونه ابراز مي كنيم مثل درختها در بهار زيبا مي شويم.ما آدمها مي توانيم در چهره هم قلبهايمان راببينيم . وعشق چه صورتهارا زيبا ميكند درست مثل شكوفه هاي رنگارنگ كه درختها راقشنگ مي كند.
يادمان باشد عمر كوتاه است،مثل گل هاي بهاري و در پايان زندگي هيچ يك تز ما نخواهيم گفت ايكاش چند گردنبند جواهربيشتر داشتم يا ايكاش خانه ام بزرگتر يا اتومبيلم مدل بالاتر بود اما خيلي از ما خواهيم گفت كاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تاخوب به هم نگاه كنيم و همه ناگفته هاي مهرآميز يك عمر را در چند ثانيه به هم بگوييم.

شبي

 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني

تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هايت دعا كردم.

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلها يي كه در تنها ييم روييد

با حسرت جدا كردم.

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي :

دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم.

همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشماها يم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد

وا كردم

نمي دانم چرا رفتي؟

نمي دانم چرا ؟ شايد خطا كردم!

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم تا كي؟براي چه؟ ولي رفتي!!!!!!!

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد رفتنت ، رسم نوازش در غمي  خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بالهايش غرق در انبوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستيم از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنكه مي دانم تو هرگز نام مرا با عبور سبز خود نخواهي برد،

هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام

بر گرد!!!

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اينهمه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو:

در راه عشق و انتخاب تو خطا كردم.

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است

ومن در اوج پاييزي ترين ويرانه ي يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا، شايد به رسم عادت پروانگيمان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزو هايت دعا كردم!!

                     **********

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:16 | لینک  | 

عیسی مسیح بر راهی میگذشت. نابینایی که از درد نادیدن میسوخت بر دامنش چنگ زد و مهاجم و گدازان از دل فریاد میکشید و میگریست و ضجه میزد و رها نمیکرد عیسی دستش را گرفت و بر پایش داشت و گفت <<نیروی ایمانت تو را شفا داد >>

نیایش اگر بطور تهاجمی و مصرانه و مستمر انجام گیرد به اجابت میرسد

انگاه که تقدیر نیست و از تدبیر نیز کاری ساخته نیست خواستن اگر با تمام وجود با بسیج همه ی اندام ها و نیرو های روح و با قدرتی که در صمیمیت هست تجلی کند. اگر همه ی هستیمان را یک خواستن کنیم . یک خواستن مطلق شویم و اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه و سرشار از یقین و امید و ایمان بخواهیم پاسخ خویش را خواهیم گرفت .

ایمان نیرومند میافریند. هر در فروبسته ای که کلیدش در دست مانیست که با سر انگشت مهارت, حیله, تدبیر و نبوغ باز شدنی نیست با حمله ی تند و سر سختانه ی خواستنی که ازقدرت اعجازگر یقین و عشق واخلاص حالت تهاجمی امرانه گرفته باشد فرو میشکند.

وقتی عشق فرمان میدهد محال سر تسلیم فرود میاورد

دكتر علي شريعتي

                        *******

 

آمدی خوش به برم زمزمه کن ترانه ای

  بخوان برای دل من نغمه عارفانه ای

هوی من و های منی ، روح غزل های منـی   به خلسه می بری مرا ، خلسه شاعرانه ای

باغ خزان ديده مـــنم ، داغ جوانــه ديــده ام 

  بمان که رمز رويشی ، بهار پر جوانه ای

بی تو دلم مرثيه گو ، ديده به گريه کرده خو    صبح يقين آرزو ، تو بهترين بهانه ای

     زلال آب چشمه ای ، جذبه هر کرشــمه ای  

    شـــط نجيب عصمتی ، پاکی بی کرانه ای

باغ گل ياسمنی ، نکهت صبح منی             اوج رفيع عاطفه ، فسانه در افسانه ای

                                 شوکت ناب غزلی ، مباد کز من گـســــــــلی    

      نشسته ای خوش به دلم ، سرود عاشقانه ای

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫



- دل غنچهء سربسته محبت است،

- دل صدف دهان بستهء فداکاری است،

- دل مادر آبستن شادی است،

- دل ابر باران زای مهربانی است،

اما چه ازرشی دارد ...

- غنچه ای که هرگز نشکفد و از عطر دلاویز خود فضا را پر نکند،
- صدفی که هرگز دهان باز نکند تا مروارید گرانبهایش چشمها را خیره کند،
- مادری که بچه اش را از نعمت "بودن" محروم کند،

- و ابری که هرگز نبارد و گلی را سیراب نکند؟

 

 

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:7 | لینک  | 

با تو بودن از تو گفتن زيباست با تو بودن از تو گفتن زيباست مثل آواز قناري تو بهار با تو بودن از تو گفتن زيباست مثل آواز قشنگ جويبار با تو بودن از تو گفتن زيباست مثل نيلوفر آبي در آب مثل اشكهاي لطيف شبنم روي گونه هاي زنبقهاي خواب با تو بودن از تو گفتن زيباست مثل بارش بارون تو كوير مثل رويش دوباره چمن روي تن يخ زده زمين پير تويي مهتاب سحر ، تويي بارون كوير از تن خستهء من گرد غربت را بگير مثل خورشيد بزن و آبم كن مثل لالايي شب خوابم كن به تن خسته بزن رنگ دگر دل ما را تو ببر تا به سحر $$$$$$$$$$$$$$$ آری آغاز دوست داشتن اســــت، گر چه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم، كه هـــمين دوست داشتن زيباست از سياهی چرا هراسيدن، شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب بجای می ماند، عطرخــواب آور گل ياس است آه بگذار گم شوم در تـــــو، كس نــــيابد دگر نشــانه ی من روح سوزان وآه مـــرطوبت، بــــوزد بر تـــن ترانه ی من آه بگذارزين دريـچه ي باز، خفــته بر بــــال گرم رويـــاها همـره روزها ســفـــر گيرم، بگـــريــزيـــم ز مــرز دنـياها دانــی از زندگی چه می خواهم، من توباشم توپای تا سر تو زنــدگــی گر هـــزار بــاره بـــود، بار ديگر تو بار ديگر تو آنچه در من نهفته دريايی است، كی توان نهـــفـتنـم باشـــد با تو زين سهمـگـيـن توفـــان، كاش يـــارای گــفـتـنم باشد بس كه لبريزم از تو می خواهـــم، بروم در مــيان صحراها سر بسايم به سنگ كوهستان، تن بكوبم به مـــوج دريــاها آری آغاز دوست داشتن است، گر چه پايان راه نا پيداست من به پايان دگر نينديشم، كه همين دوست داشتن زيباست ############################ سلام ای تنها بهونه واسه نفش کشيدن ، هنوزم پر می کشه دل، واسه به تو رسيدن واسه جواب نامت ، می دونم که خیلی ديره، بذار به حساب غربت نکنه دلت بگيره، عزيزم بگو ببينم که چه رنگ روزگارت خيلی دوست دارم تو مهتاب بشينم يه شب کنارت ، سرتو با مهربونی بذاری به روی شونم تو فقط واسم دعـا کـــن آخـه ، دنبال بهونم، حالم واگه بـپرسی خوبـــــــه تعريفی نداره، چون بلا تکليف عاشــق ، آخه تکليفی نداره ، نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه بارون ، چقــدرازدريــا ما دوريـم بی گناهيم هر دو تامـون ، بدجــوری بــه هم می ريزه من و گاهی اتفاقی ، تـو اگــه نباشی از من نمی مونه چــيـزی باقـــی ، میدونی که دست من نيست بازی های سرنوشته ، رو قشنگ ها خط کشيـده ، زشـتـا رو واســم نوشته، بازکه ابری شد نگاهت ، بغزتم واسـم عزيزه ، اما اشـکات و نگه دار نــذار اينجـــوری بريزه، من هنوز چيزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد ، باقی شوبگم می بينی گريه هات کلی حروم شد ، حال من خيلی عجيبه دوست دارم پيشم بشينی ، من نـگاهت بکنــم تو تو چشــمــام عشق روببينی ، يادته من و تو داشتيم ساده زندگی می کرديم ، از همين چشمه شفاف رفع تشنگی می کرديم ، يه دفعـه يه مهمـون اومد عقـلم و يه جوری دزديد ، دلت و به روش نـياورد از هـمــون دقيقه فهميد، اولش فکر نمی کردم که دلـم رو برده باشـه، يا دلم گول چشای روشنش و خـورده باشه اما نه، گذشت و ديــدم دل من ديــوونه تر شد به تــو گفتم و دلت ازقصـه مـــن با خــبر شد اولش گفتم يه حسه یا يه احترام ساده ، امــا بعد ديدم که عشقــه آخه اندازش زياده ، تــو بازم طاقت آوردی مثــله پونــه ها تـو پاييز، سرنوشت تو سفـيد ماجـــرای من غم انگــيز. بدجوری ديــوونتم من فکر نکـنی اعترافه هميشه نبودن تو، کترده اين دل رو کـلافـــه، ميدونم فرقی نـداره واسـت عاشـق بودن مـن مـــی دونم واست يکی شد بــــودن و نــبودن من می دونم دوستم نداری مثل روزای گذشته ، من خودم خوندم تو چشمات ، يه کسـی اين رو نوشته ، اما روح من يه درياست ، پر از موج و تلا طـم، ساحــلش تويی و موجــاش ، خــنجرای حرف مردم ، آخ چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن ، رفــتن يه راه دشوار واسه هرگزنــرسيدن، من که آسمون نبودم اما عشق تو يه ماهه ، سرزنش نـکن دلم رو به خدا اون بــی گــناهه ، تو که چشمای قشنگت خونه صد تا ستارست ، تو که لبخند طلا ييت واسه من عمر دوبارست ، بيا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن ، من بدون تـو می ميـرم بيا و بهم کمـک کن @@@@@@@@@@@@@@اين كه خاك سيهش بالين است اختر چرخ ادب پروين است گرچه جز تلخي از ايام نديد هر چه خواهي سخنش شيرين است صاحب آن همه گفتار امروز سايل فاتحه و ياسين است دوستان به كه ز وي ياد كنند دل بي دوست دلي غمگين است خاك در ديده بسي جان فرساست سنگ برسينه بسي سنگين است بيند اين بستر و عبرت گيرد هر كه را چشم حقيقت بين است هر كه باشي و زهرجا برسي آخرين منزل هستي اين است آدمي هر چه توانگر باشه چون بدين نقطه رسد مسكين است اندر آن جا كه قضا حمله كند چاره تسليم و ادب تمكين است زادن و كشتن و پنهان كردن دهر را رسم و ره ديرين است خرم آن كس كه در اين محنت گاه خاطري را سبب تسكين است پروين اعتصامی
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:57 | لینک  | 

ياد تو كنم دلم به فرياد آيد
نام تو برم عمر شده ياد آيد
هرگه كه مرا حديث تو ياد آيد
با من در و ديوار به فرياد آيد

---------------

من عاشقي از كمال تو آموزم
بيت و غزل از جمال تو آموزم
در پرده دل خيال تو رقص كند
من رقص خوش از خيال تو آموزم

----------------

من با تو نيامدم كه صحرا بينم
يا بر لب جوئي به هوس بنشينم
مقصود من آن است كه تو لاله و گل
مي چيني و من درد تو بر چينم

-----------------

خوش است خلوت اگر يار،يار من باشد

من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگين سليمان به هيچ نستانم

كه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مدار خدايا در حريم وصال

رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد

×××××××××××××

خرم آن لحظه كه مشتاق به ياري برسد
آرزومند نگاري به نگاري برسد
ديده بر روي،چو گل بندد،تبود خبرش
گر چه در ديده ز نوك مژه خاري برسد
لذت وصل نداند،مگر سوخته اي
كه پس از دوري بسيار به ياري برسد
قيمت گل نشناسد مگر آن مرغ اسير
كه خزان ديده بود پس به بهاري برسد

--------------

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:41 | لینک  | 

گوشم هربار زنگ ميزند از شوق
          نام تورا می برم !
                     شگفتا !
                         گهگاه،
بينم نامم ز خاطرتو گذشته است. . .
          ای که به ياد منی به ياد تو هستم !
بر در و ديوار تاروپود وجودم،
   نام تو را دست گرم عشق نوشته است،
وين دل سر گشته ، اين کبوتر عاشق،
گرد تو تنها نه،
گرد نام تو گشته است،

نام تو را می برم، هميشه، به هر حال
نام تو در من طنين بال فرشته است
       نام تو در من نسيم باغ بهشت است .
                                              
                                                    شعر :فريدون مشيری

Loneliness

 هر سپیده دمی ،
               
        لبخند روشن خداوند است

                      به روی زندگی ،
                                         
          هرطلوعی ،

           فرصتی ست تازه برای ما ،

            که بیدار شویم ،
  
             از نو به دنیا بیاییم

            و بدین سان ،

         مدام خود را بیافرینیم . . .           
                   
                      ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

"قاصدك"

قاصدك،غم دارم
غم آوارگي و دربدري
غم تنهائي و خونين جگري
قاصدك واي بر من،همه از خويش مرا مي رانند
همه ديوانه و ديوانه ترم مي خوانند
مادر من غم هاست
مهد و گهواره من ماتم هاست
قاصدك دريابم!روح من عصيان زده و طوفانيست
آسمان نگاهم بارانيست
قاصدك،غم دارم
غم به اندازه سنگيني عالم دارم
قاصدك،غم دارم
غم من صحراهاست
افق تيره او ناپيداست
قاصدك ديگر از اين پس منم و تنهائي
و به تنهاي خود در هوس عيسايي
و به عيسايي خود،منتظر معجزه اي غوغايي
قاصدك،حال گريزش دارم
مي گريزم به جهاني كه در آن پستي نيست
پستي و مستي و بدمستي نيست
مي گريزم به جهاني كه مرا ناپيداست
شايد آن نيز فقط يك رؤياست!!!

 ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

ديوونه تو من
تو خواباي من تو
دنبال تو من
رؤياي من تو
آواره ي تو من
دنياي من تو
تو خيال تو من
بي خيال من تو

                              ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

خسته و پاي پياده،از دل شبها گذشتم
واسه به تو رسيدن،همه پل هارو شكستم
اما تو يه روز برفي،پا رو عاشقيم گذاشتي
گل اعتمادو بردي،منو دست غم سپردي
پشت سرم يه راه دور،يه دنيا آه و اشكهاي شور
پيش روم،يه باغ گل،يه دنيا رازو چشمه نور
تا به كي رو شونه عشق،بار تنهائي رو بردم
تا به كي به پات نشستم،ثانيه هارو شمردم
اگه تو يه مهر جادو،رو تنه لطيف عشقي
ميشكنم من اين طلسمو،كه رو سادگيم گذاشتي
ميگذرن شبها و روزا،گريه ها معني نداره
اما من تو فكر فردام،فصل آغازي دوباره

 

                                        ~~~~~~~~~~~~~

عاشقانه ها !

عاشق چو شوي تيغ به سر بايد خورد
زهري كه رسد همچو شكر بايد خورد
هر چند ترا بر جگر آبي نبود
دريا دريا خون جگر بايد خورد

******

تا ولوله عشق تو در گوشم شد
عقل و خرد و هوش فراموشم شد
تا يك ورق از عشق تو از بر كردم
سيصد ورق از علم فراموشم شد

******

مخور غصه كه يارت خواهد آمد
به دل صبر و قرارت خواهد آمد
برو در گوشه اي آسوده بنشين
كه آخر در كنارت خواهد آمد

******

به قربان دل عاشق پرستت
دلم شد غارت چشمان مستت
نماند آرزويي بر دل من
اگر گيري تو دستم را به دستت

******

بلند بالا!نديدم كامي از تو
كشيدم سالها بد نامي از تو
كشيدم سالها بر كنج غربت
نيامد بي وفا پيغامي از تو

******

به قربان دو چشم شب چراغت
شب و روز گريه كردم از فراغت
اگر يك روز نبينم روي ماهت
زمرغان هوا گيرم سراغت

******

هم روي تو را طاقت ديدار كم است
هم چشم مرا جرات اين كار كم است
من كمتر از آنم كه تو را درك كنم
آگاهي من ز عشق بسيار كم است

*****

از آتش عشق تو به جان مي سوزم
چون خرمن شعله بي امان مي سوزم
گويند شمع تا سحر در سوز است
بيچاره منم كه جاودان مي سوزم

******

سر راهت نشينم تا بيايي
در شادي به روي ما گشايي
شود روزي به روز مو نشيني
كه تا بيني چه سخته بي وفايي

******

از شبنم عشق،خاك آدم گل شد     شوري برخاست،فتنه اي حاصل شد
       يك قطره خون چكيد و نامش،دل شد

******

ياران،ياران،ز هم جدائي مكنيد
در سر هوس گريز پايي مكنيد
چون جمله يكيد،دو هوايي مكنيد
فرمود وفا،كه بي وفايي نكنيد

******

در عشق تو عقل با جنون خواهم كرد
ديوانگي خويش كنون خواهم كرد
شوريده به خاك،سر فرو خواهم برد
شوريده ز خاك،سر برون خواهم كرد

******


نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:39 | لینک  | 

يکی را دوست می دارم ولی افسوس نمی داند، نگاهش می کنم.نگاهم می کند، ولی افسوس از چشمانم نمی فهمد چه در دل دارم . . .

صدايش را هر شب در خواب می شنوم . . .

بويش را هر روز در باد احساس می کنم . . .

گرمی نفسش هنوز صورتم را گرم می کند،

عطش نگاهش هنوز قلبم را می فشارد،

کاش با او بودم . . .

کاش با من بود . . .

کاش من خودم بودم . . .

کاش قلبی داشتم، اشکی داشتم که هديه می کردم . .

************

"لحظه دیدار"

لحظه دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام.مستم.

باز می لرزد دلم.دستم.

باز گوئی در جهان دیگری هستم.

های!نخراشی به غفلت گونه ام را  تیغ!

های!نپریشی صفای زلفکم را دست!

و آبرویم را نریزی دل!

....لحظه دیدار نزدیک است.

                                          *************

راه عشق

عشق راه است و ما در راه عشق

                                                ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

بيا، ز سنگ بپرسيم!

درون آينه ها در پی چه ميگردی ؟
بيا زسنگ بپرسيم ؛   که از حکايت فرجام ما چه ميداند!
بيا ز سنگ بپرسيم ,      زان که غير از سنگ ,
 کسی حکايت فرجام ما نميداند

هميشه از همه نزديکتر به ما سنگ است!
نگاه کن ؛
نگاهها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ ,

چه سنگ بارانی !    گيرم گريختی همه عمر ,

کجا پناه بری ؟       خانة خدا سنگ است!

^

به قصّه های غريبانه ام ببخشاييد!
که من ,    _که سنگ صبورم _

نه سنگم و نه صبور,
دلی که ميشود از غصّه تنگ, می ترکد ,

چه جای دل که درين خانه ,سنگ می ترکد.
چنان درنگ به ما چيره شد که سنگ شديم!

دلم از اينهمه سنگ و درنگ مي ترکد!

^
بيا زسنگ بپرسيم ,  که از حکايت فرجام ما چه ميداند,

از آن که عاقبت کار جام, با سنگ است !

بيا ز سنگ بپرسيم . . . . .
نه بي گمان همه در زير سنگ مي پوسيم . . . .
ونامی از ما بر روی سنگ ميماند ؟

درون آينه ها در پی چه ميگردی ؟؟؟
                                           
                         شعر :فريدون مشيری

DSC01233

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:33 | لینک  | 

بی تو ای دوست در این کوی دویدن تا کی؟

خون دل خوردن و واپس نگریدن تا کی؟

                               **********

زندگی زیبا ست ای زیبا پسند             زیبه اند یشان به زیبایی رسند

آنچنان زیباست این بی باز گشت         کز برا یش می توان از جان گذش

در هلهله انگار چشمم به تو خنديد

مست از سر بوسه در آينه رقصيد!

 

دستان تمنايم در دست تو تنها بود

مـهر دل معبودم در چشم تو پيدا بود

 

دلداده ي هم بوديم با ياد نبودنها

از خاطره دلگيرم از نغمه سرودنها

 

بعد از سفر قلبت درمانده و بيمارم

در بستر اين ايام آواره ي تكرارم

 

گر روزي گذر كردي بر گور غزلهايم

تكرار بكن با من: محتاج تمنايم!

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:25 | لینک  | 

یک روز مثل پرنده طوفان زده آشیان گم کرده ای

از دیاری غریب به سرزمین عشق تو روی آوردم.

سرزمینی که خیال میکردم پراز نور است.

حرارت خورشید و بوی باران دارد.

عطر گل و بهار جاودان دارد.

ولی افسوس که مرغ بیشه های غریب

نمیدانست روز این سرزمین را امیدی نیست

و روشناییش را دیری نمی پاید...

                     ××××××××

بیادت هست می گفتی

اگر ترکم کنی

تمام عمر خاموشم

بیادت هست می گفتی

نرو هرگز

که من بی تو فراموشم

بیادت هست می گفتی

که در هر لحظه ام

تنها صدای توست در گوشم

کنون آن روزها رفته

تو هم رفتی

واینک من شدم تنها

اسیر دردها

غمها

        ٫٫٫٫٫٫٫٫٫

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:10 | لینک  | 

دلم شکستی ورفتی دلت شکسته مباد

در امید چو من بر رخ تو بسته مباد

مرا به آتش هجران اگر چه بنشاندی

دو چشمت از غم هجران به خون نشسته مباد

                         ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

باتو شده ام دوست ودانم که تویی دشمن جانم

از چه با دشمن جانم شده ام دوست   ندانم

                             ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

تا تو با منی زمانه با من است

                      بخت و کام جاودانه با من است

                    !!!!!!!!!!!!!!!!!!

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

                     ~~~~~~~~~~~

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:56 | لینک  | 


خدايا!

به علماي ما مسئوليت،و به عوام ما علم ،و به مؤمنان ما روشنايي،و به روشنفكران ما ايمان ،و به متعصبين ما فهم،و به فهميدگان ما تعصب، و به زنان ما شعور، و به مردان ما شرف

،وبه پيران ما آگاهي،و به جوانان ما اصالت،وبه اساتيد ما عقيده،وبه دانشجويان ما ...نيز عقيده،و به خفتگان ما بيداري ،و به بيداران ما اراده ،وبه مبلغان ما حققيقت،و به نويسندگان ما

تعهد ، و به هنرمندان ما درد،وبه شاعران ما شعور ،وبه محققان ما هدف ،و به نوميدان ما اميد،و به ضعيفان ما نيرو، و به محافظه كاران ما گستاخي ،و به نشستگان ما قيام ، و به

راكدان ما تكان ،و به مردگان ما حيات،وبه كوران ما نگاه،و به خاموشان ما فرياد ، و به مسلمانان ما قرآن ، و به شيعيان ما علي ، و به فرقه هاي ما وحدت ، و به حسودان ما شفا ،

و به خودبينان ما انصاف ، و به فحاشان ما ادب ، و به مجاهدان ما صبر ، و به مردم ما خود آگاهي ، و به همه ي ملت ما همت تصميم واستعداد فداكاري و شايستگي نجات و عزت

ببخش.

به مناسبت 29 خرداد سالروز شهادت

دكتر شريعتي


  
خدايا ،
اگر براي آن به سوي تو مي آيم
كه مرا از شعله هاي دوزخ نجات بخشي
بگذار كه در آن جا بسوزم
و اگر براي آن به سوي تو مي آيم
كه لذت بهشت را به من بخشي
بگذار كه در هاي بهشت به رويم بسته شود
اما اگر براي خاطر تو به سويت مي آيم
خدايا ،
مرا از خويش مران
متبركم كن
تا در كنار زيباييي جاودانه ات
تا ابد لانه كنم

               ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤


يك اگر با يك برابر بود …

معلم پاي تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر كلاسيها‏
لواشك بين خود تقسيم ميكردند
وان يكي در گوشه اي ديگر “ جوانان “ را ورق ميزد
براي اينكه بيخود هاي و هوي ميكرد و با آن شور بي پايان
تساويهاي جبري را نشان ميداد
با خطي خوانا بر روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين نوشت: يك با يك برابر است.
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد برخيزد…
به آرامي سخن سرداد:
تساوي اشتباهي فاحش و محض است .
نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت و
معلم مات برجا ماند
و او پرسيد : اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آيا باز يك با يك برابر بود ؟
سكوت مدهشي بود و سوالي سخت .
معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت :
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آنكه زور و زر بدامن داشت بالا بود آنكه
قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آنكه صورت نقره گون چون قرص مه ميداشت بالا بود
و آن سيه چرده كه ميناليد پايين بود ؟
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو ميشد
حال ميپرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفتخواران از كجا آماده ميگرديد ؟
يا چه كس ديوار چين ها را بنا ميكرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم ميشد ؟
يا كه زير ضربت شلاق له ميگشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس ميكرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد :
يك با يك برابر نيست…..

خسرو گلسرخي
            ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬


الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
ببوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاده در دلها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می دارد که بر بندید محملها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محلفها
حضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

                            ~~~~~~~~~~~~~~

 

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:40 | لینک  | 


برمنار آشنايی ها نمی سوزد چراغی


نوشته: عبدالکريم سروش


 شعر در مجله کيان     

خستهء خاکم وگر بر آسمان آرمانم
                                           
تخته بند غفلتم ور خود به معنی رازدانم

همين قفس برگيرتا اين  نفس باقی است ما را
                                          
اين یقين سينه سوزم بس که در حبس گمانم

خاک ما را خرم از لبخند باران خيز خود کن
                                           
بين که خاری خسته جان از خنجر خشم خزانم

بر منار آشنائی ها نمی سوزد چراغی
                                           
آتش اندر تيرگی افتد که آتش زد به جانم

ای بهار عاشقی گرمای تابستانيت کو؟
                                           
که خزان گرد زمستان خيمه زد بر آشيانم

به کجای اين شب آويزم قبای ژنده ام را؟
                                           
آفتابی، اختری، ماهی نمی پرسد نشانم؟

سينه مالامال در دست ای دريغا غمگساری
                                           
دل ز تنهائی به جان آمد خدا را دلستانم

از نگاه شور ديوان تلخم ای شيرين وزين پس
                                           
شعر خود را در شراب چشم هايت می نشانم

در نگارستان معنا صد عبارت می نگارم
                                           
کز شبستان نگاهت یک اشارت واستانم

نور نابت نوش بادا ای دهان سبز بستان
                                           
من چه بی برگم که عمری در تمنای دهانم

نازنينا هل که بر نامت نماز آريم اکنون
                                           
شکر نعمت را که فردا در سرايت ميهمانم

خرمن شب با دليری های شبگيران چه سنجد
                                           
باش گو تا برق غيرت برجهد از ديدگانم

شمع خاموشم صبور از شمع خاموشان نشينم
                                           
ای سکوت خلوت کروبيان چونت بخوانم؟

 

************************************

*********************************



 

 

                                     *********************


 

                                           ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

برگ از درخت سیر می شه و گرنه پاییز بهونه است

عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت
بخت و رای و زور و زر بودم دریغ
کاندر این غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندرآیم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت
بیم جان کاین بار خونم می خورد
ورنه این دل چند بار از دست رفت
مرکب سودا جهانیدن چه سود
چون زمام اختیار از دست رفت
سعدیا با یار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که یار از دست رفت

                                                    ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

 صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگو
نامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
شمه‌ای از نفحات نفس یار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
بهر آسایش این دیده خونبار بیار
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست
خبری از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوه‌ای زان لب شیرین شکربار بیار
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگین کن
وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار

                                               ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

عاشقی محنت بسیار کشید                تا لب دجله به معشوقه رسید
نشده از گل رویش سیراب               که فلک دسته گلی داد به آب
نازنین چشم به شط دوخته بود           فارغ از عاشق دلسوخته بود
دید در روی شط  آید به شتاب           نو گلی چون گل رویش شاداب
گفت به به چه گل زیبایی است           لایق دست چو من رعنایی است
حیف از این که گل که برد آب او را      کند از منظره نایاب او را
زین سخن عاشق معشوقه پرست         جست در آب چو ماهی در شست
خواست که آزاد کند از بندش             نام گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا که ز هجرم برهی             نام بی مهری بر من ننهی
مورد
نیکی خاصت کردم                 از غم خویش خلاصت کردم
باری آن عاشق بی چاره چو بط          دل به دریا زد و افتاد به شط
 دید آبی است فراوان و درست           به نشاط آمد و دست از جان شست
دست و پایی زد و گل را بربود           سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو              ما که رفتیم ، بگیر این گل تو
جز برای دل من بوش مکن              عاشق خویش فراموش مکن
بکنش زیب سر ای دلبر من              یاد آبی که گذشت از سر من

                                                    ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

لحظه دیدار نزدیک است
 باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را دست
وآبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است

                                   ************************

شد زغمت خانه ی سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
از طلبِ گوهرِ گویای عشق
موج زند ، موج ، چو دریا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وای دلم
در طلبِ زهره رخ ماهرو
می نگرد جانب بالا دلم
روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وای دلم

آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم
از دلِ تو تا دل من نکته هاست
آه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وای دلم

                                                 *************

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:28 | لینک  | 

[Angel Image]









نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:21 | لینک  | 

یادش نمیره

تویه ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته

یکی با چشمونه گریون گوشه ای تنها نشسته

نگاه پر اضطرابش به افق به بی نهایت

ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت

تو چشاش حلقه اشکه تویه قلبش غمه دنیا

منتظر به راهی آره یا بیاد امروز و فردا

باورش نمیشه عشقو همه دنیاش زیر آبه

تنها مونده تویه ساحل زندگی براش عذابه

تنهایی براش عذابه

خاطرات لبه دریا دیگه از یادش نمیره

همه دنیاش زیر آبو خودشم به غم اسیره

دسته بی رحمه زمونه عشقشو برده به دریا

حالا از خودش می پرسه می یادش آیا و آیا

عاشقی که تنها باشه تویه دنیا نمی مونه

نمی مونه.!

دله عاشق رو شکستن شده کاره این زمونه

خاطرات لبه دریا دیگه از یادش نمیره

همه دنیاش زیر آبو از غمه دوریش میمیره

هرگز از یادش نمیره

از غمه دوری میمیره

دیگه از یادش نمیره

 

                                                 *************************

زندگی
دل تنگم بگو

همه رفتن کسی دورو برم نیست چونین بیکس شدن در باورم نیست
نگار من رفتی تو از کناره من وای از منو این دل بیقرار من رحمی کن ای خدا به روزگار من دل ناگرون که زیادت برم نمیره این غصه دیگه از سرم یادم بمون ای مهربون یه وقت نشی نامهربون>

همه رفتن کسی با ما نموندش کسی خط دل مارو نخوندش همه رفتن ولی این دل مارو همون که فکروش نمی کردیم سزوندش.

شبا که تنهام توی راهی محوه نگاهه اون ستاره هایی یادت باشه که یارت یه گوشه ای نشسته تو
 تنهای حرفات همش حرف از دوست دارم بود چشات می گفت دلت گرفتارم بود.

یادم بمون یه وقت نرم زیادت یادت باشه کی بود که هی عشقو نشون می دادت

شبا که تنهام توی راهی محوه نگاهه اون ستاره هایی یادت باشه که یارت یه گوشه ای نشسته تو
 تنهای
دل ناگرونم که زیادت برم نه میره این غصه دیگه از سرم یادم بمون ای مهربون یه وقت نشی نا مهربون

 

عشق

***************

سیزده خط برای زندگی

یک:دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با توبودن پیدامیکنم
   
دو:هیچ کس لیاقت اشکهای تورا ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود

سه:اگر کسی تو را آن طور که میخواهی دوست ندارد  به این معنی نیست که تورا با تمام وجودش دوست ندارد

چهار:دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند

پنج:بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هر گز به او نخواهی رسید

شش:هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

هفت:تو ممکن است در تمام دنیا یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی

هشت:هر گز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران

نه:شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را  به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گزار باشی

ده:به چیزی که گذشت غم نخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن

یازده:همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حل همواره به دیگران اعتماد کن و مواظب باش که کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی

دوازده:خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی که او تو را بشناسد

سیزده:زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق که انتظارش را نداری

وسلام

دلم اندازه ی اين ابرا گرفته
عشق تو خنده از اين لبها گرفته
چی بگم؟ هرچی بگم فايده نداره
غم عالم توی قلبم جا گرفته

من همين دو روز دنيا مهمونه توام
عمر آدمی يه آه و يه دمه
اگه صد سال ديگه هم عمر بکنم
واسه ديدن روی تو کمه

*************** ghose.blogfa.com**********

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:8 | لینک  | 

عشق شیرین و فرهاد
گفتم تو شیرین منی ...... گفتا تو فرهادی مگر ؟

گفتم خرابت میشم ....... گفتا تو آبادی مگر ؟

گفتم ندادی دل به من .... گفتا تو جان دادی مگر؟

گفتم زه کویت میرم ....... گفتا تو آزادی مگر ؟

گفتم فراموشم مکن ......گفتا تو در یادی مگر ؟
                                ×××××××

......

 

 

مرا انسان بخوان

شايد كه روزي بعد

برايت قصه ي عشقي بخوانم

تو را در فكر خود جايي دهم من

برايت با زبان شعري بگويم

مرا انسان بخوان

تا جان خود را

براي با تو بودن

همان قرباني ديرين بسازم

تو انسان بودن من را

براي خود نمي خواهي

تو مي خواهي مرا

قرباني بازي بي معناي خود سازي

تمام گرمي روح مرا گيري و

از آن در دل سردت كني آتش

مرا انسان نبودن راه تاريك است

تو از من راه تاريكي گرفتي

به من از شعله ي گرم نگاهت نور دادي

ولي اين شعله بر جانم گرفتست

من را آتش زدست اين نور سوزان

مرا انسان بخوان شايد كه روزي بعد

چنين شعري از اين ذهنم ببارد

و معناي خوش انسان شدن را

برايت من بگويم باز

                            ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

  برای همیشه دوستت دارم. بدرود

تنهایی تنها

غريب راه...


جاي پاي رهروي پيداست
كيست اين گم كرده ره وين راه نا پيدا چه مي پويد؟
مگر او زين سفر زين ره چه مي جويد؟ ازين صحرا مگر راهي به شهر آرزويي هست؟
به شهري كاندر آغوش سپيده ي مهر به باران سحرگاهي خدايش دست و رو شسته است
به شهري بر كرانه ي پاك هستي كه از آن سر به درياي عدم جاويد پيوسته است
به شهري كز همان لحظه ي ازل بر دامن مهتاب پاكي و وفا و عشق آرام بغنوده است
به شهري كش پليدي هاي انسان اين پليد افسانه گيتي سر انگشت خيال از چهره زيباش بزدوده است
كجا اي رهنورد راه گم كرده، بيا برگرد در اين صحرا بجز مرگ و بجز حرمان كسي را آشنايي نيست
بيا برگرد آخر اي غريب راه! كزين جا ره به جايي نيست
نمي بيني كه آنجا در پناه تك درختي خشك زره مانده غريبي رهنوردي بينوا مرده است
و در آن چشم سردش آن چشم، در نگاه گنگ و حيرانش هزاران غنچه اميد پژمرده است
نمي بيني كه از حسرت، كمند صيد بهراميش افكنده است و با دستي كه در دست اجل بوده است
بر آن تك درخت خشك حديث هر كه اين ره را رود، كنده است:
كه من پيمودم اين صحرا، نه بهرام است و نه گورش
كجا اي رهنورد راه گم كرده، بيا برگرد،
در اين صحرا بجز مرگ و بجز حرمان كسي را آشنايي نيست
بيا برگرد آخر اي غريب راه
كزين جا ره به جايي نيست

دكتر علي شريعتي

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:31 | لینک  | 

خدایا با قایق کوچک خود میان امواج خروشان اقیانوس مانده ام . پس ساحل نجات کو ؟

خدایا ابرهای فشرده و تیره بر آسمان وجودم سایه افکنده ! آفتاب درخشانت را از شرق دلم بتابان .

خدایا در چارچوب راه زندگی سرگردان و تنها مانده ام . یک اشاره تو حق تقدم برای عبور از خطر برای من خواهد بود .

خدایا ناخدایی منتظر برای سفر به جزیره محبت هستم . با زورقی آماده بادهای موافق خود را به سویم بوزان .

خدایا به عادتها و سنتهای بچه گانه پایبند شدم . کوچ کردن را به من بیاموز .

خدایا راحتی و آسایش در قفس زیستن توان پرواز کردن را در من کشته . مرا با شکستن بند به اوج آسمان ببر .

خدایا شب که ستاره های اسمان را میشمارم دلم میگیرد . نکند روزی ستاره بخت من خاموش شود .

خدایا دلم پر شده از قفلهایی که با هیچ رمزی باز نمیشود . کلیدهایش در دست توست .

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند،

شعر من نیلوفر مرده درمرداب را ماند،

ابر بی باران اندوهم،

خار خشک سینه کوهم.

سالهارفته است کز هر ارزو خالی است اغوشم.

نغمه پرداز جمال و عشق بودم - آه-

حالیا خاموش خاموشم،

یاد از خاطر فراموشم.

روز، چون گل، می شکوفد بر فراز کوه

عصر، پرپر میشود این نو شکفته - در سکوت دشت -

روزها این گونه پرپر گشت

لحظه های بی شکیب عمر

چون پرستوهای بی آرام در پرواز

رهروان را چشم حسرت باز...

اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است،

من - که جام هستیم از اشک لبریز است - میپرسم:

" در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد؟

با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟"
ناله من میتراود از در و دیوار

آسمان اما سرا پا گوش و خاموش است!

همزبانی نیست تا گویم به زاری - ای دریغ -

دیگرم مستی نمیبخشد شراب،

جام من خالی شدست از شعر ناب،

ساز من : فریادهای بی جواب!

نرم نرم از راه دور

روز، چون گل میشکوفد بر فراز کوه

روشنایی میرود در آسمان بالا

ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است، اما من:

همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب

هم چنان پژمرده در پهنای اين مرداب،

هم چنان لبریز از اندوه میپرسم:

"جام اگر بشکست؟
ساز اگر بگسست؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟"...

" فريدون مشيری "

***************************************************

بودن........

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

**********************

ای دو چشمت سبزه زاران
گريه ات اشک بهاران
ميروم غمگين و نالان
اشک غم ديگر نيافشان
ای سراپا مهربانی
ای نگاهت آسمانی
در دل نامهربانم
شوق ماندن می نشانی
عاشق و چشم انتظاری
پاک و روشن چون بهاری
هرچه گفتم باورت شد
حيف از احساسی که داری
چشمه ايی خشک و سياهم
خسته ايی گم کرده راهم
بگذر از من چونکه ديگر
زشت و سرتاپا گناهم
ترسم آخر در کنارم خسته وآزرده گردی
با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی
ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت
ميروم چون می هراسم شعله ايی افسرده گردی
ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی
قلب سردم را چه بی حاصل به سويت ميکشانی
قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی
من گنهکارم تو خوب و مهربانی
مهربانی

 

زندگی

با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست!

                           ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 ورزشگاه ازادی

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:13 | لینک  | 

هان چه حاصل از آشنایی ها

گر پس از آن بود جدایی ها

من و با تو,چه مهربانی ها

تو و با من چه بی وفایی ها

من و از عشق پوشیدن

تو و با عشوه خودنمایی ها

در دل سرد سنگ تو نگرفت

آتش این سخنسرایی ها

چشم شوخ تو طرفه تفسیریست

آشکارا به بی حیایی ها

مهر روی تو جلوه کرد و دمید

در شب تیره روشنایی ها

گفته بودم که دل به کس ندهم

تو ربودی به دلربایی ها

چون در آینه روی خود نگری

می شوی گرم خودستایی ها

موی ما هر دو شد سپید و هنوز

تویی و عاشق ازمایی ها

شور عشقت شراب شیرین بود

ای خوشا شور آشنایی ها

***********

زان لحظه که دیده بر رخت واکردم

دل دادم و شعر عشق انشا کردم

نی نی غلطم کجا سرودم شعری

تو شعر سرودی و من امضا کردم.

                                  **********

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 20:20 | لینک  | 

A Special Place In My Heart... Express it to your sweetheart/ friends/ loved ones.A Special Place In My Heart... Express it to your sweetheart/ friends/ loved ones.A Special Place In My Heart... Express it to your sweetheart/ friends/ loved ones.A Special Place In My Heart... Express it to your sweetheart/ friends/ loved ones.A Special Place In My Heart... Express it to your sweetheart/ friends/ loved ones.
وقتی نیستی همه فصلا واسه من تیره وتار بود موندنت اما یه رویا یه رویایی موندگار بود
 

کسي هم دل تو را خواهد شکست


دوستت دارم
تقدیم به عزیز ترین دوستم{..........}

 

 

ای دوست......

باور کن...!

من که با تو صادقم.

  اگه هستم یا شکسته ام

 هرچه هستم عاشقم.


Especially For You !, Birthday Cards For You Darling

A Sparkling Celebration ! An elegant ecard that's sure to make your sweetheart's heart dance with joy.

یارا یارا.گاهی دل مارا         به چراغ نگاهی روشن کن.

چشم تورا چو مسیحا        به دمیدن آهی روشن کن.

بی تو برگی زردم.

به هوای تو می گردم.

که مگر بیفتم در پایت.

ای نوای نایم .

به هوای  تو

می آیم.

که دمی

نفس کنم

تازه در

هوایت.

بی تو باید مرد
The Rose Bower, Edward Burne-Jones
 
تا تو هستی...
بهانه یی برای مردن
ندارم!
آنگاه که می روی ..
بهانه یی
برای ماندن
ندارم!