تبليغاتX
دنیای شعر
اشعاری از همه شاعران

چو می بستم دل خود را به بندت

 

     خودم این آشنایی را  

                                   

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:53 | لینک  | 


نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:45 | لینک  | 

زندگي

زندگي بي‌شك سرابي بيش نيست

هاي و هوي بادها اندر غباري بيش نيست

زندگي رنگ حقيقت در پس فرياد نيست

برشمردن، وانهادن، بودن و برجا نماندن هيچ نيست.

زندگي پژمردن يك شاخة گل در هجوم يك خزان مات نيست

زندگي محو گل سرخي به دست باد نيست

زندگي بي‌تابي موجي عطشناك بر دل خاك كويري بيش نيست

زندگي فرياد يك زنداني دربند نيست

زندگي خواب خوش يك مستي جانكاه نيست

***

زندگي تسليم اندوه است به شاديهاي دور

زندگي موج است به ساحل‌هاي بي‌نام و نشان

زندگي رنج است كه پاياني ندارد در افق

زندگي تك واژة گنگ در مفهوم گل

زندگي فرياد مانده در گلوست

زندگي زنجير پنهان بسته بر پاي سحر

زندگي كابوس يك خواب شبانه است

زندگي اندوه يك راز نگفته است!

زندگي برهان بي‌چون و چراي خواهش است.

زندگي فرسايش درد و جلاي عاطفه است

زندگي اخم اقاقي‌هاست به شب

زندگي پيچيدن تاكي است به پاهاي سپيداري بلند!!

زندگي خنديدن يك كودك شاد است به آغوش پدر!

زندگي مدهوشي يك جام لبريز از مي است

زندگي قهر زمين است كين خاك

زندگي رگبار اندوه است به دشت يك كوير

زندگي مات غروب است در پي شام سياه

زندگي تنديس تنهاي زمين است

كه مي‌رويد شب هنگام اشكهايش را به دست

زندگي ميدانگه تزوير است و دل

زندگي بيداد زنجير است به دستان اسير قافله

زندگي پس ماندة اخم خدايان است به خاك!

زندگي تكرار اندوه خزان است در بهار

زندگي آغاز يك دلدادگي است

زندگي دلتنگي است، هجران و آه و حسرت است

با اين وجود

زندگي تفسير بودن، اوج ماندن،‌ معني آزادگي است

            زندگي عشق است

                  ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 وخارهاي گل را تحمل مي‌كنم اما خواري گل را نه!

*وقتي خارها از ساقه گلها بالا مي‌روند،‌برگها سقوط مي‌كنند.

*نسيم، گل و خارهايش را يكسان نوازش مي‌كند.

*عمر گل كوتاه است، عمر خارها طولاني.

*پروانه روي گل مي‌نشيند، خار به فكرش فرو مي‌رود!

*فكر معقول حافظ، گل بي‌خار نمي‌شناسد.

*گل شمعداني اشك مي‌ريزد كه، خار ندارد.

*ساقه گل لاله را با خار تزئين مي‌كنم.

*گل بي‌خار زودتر بيمار مي‌شود.

*گل عاقل هرگز از خار، بيزار نمي‌شود.

*باديگاردهاي گل، خارهاي تيز آن هستند.

*گل، خارهايش را از پروانه عاشق پنهان مي‌كند.

*سايه گل بر سر خارهايش ديدني است.

(گل سايه‌اش را از سر خارها دريغ نمي‌كند)

*خارهاي سايه گل بخار ندارند.

*گل سردار است، خارها به پايش نشسته‌اند.

*گل كاكتوس به خارهاي بي‌شمارش دچار افسردگي شدند.

*خارهاي گل پيشكشي را نمي‌شمارند.

*گل، برگهاي سبز و خارهاي تيزش را به يك چشم نگاه مي‌كند.

*گل صحرايي هر شب خارهايش را مي‌شمارد و به خواب مي‌رود.

*وقتي بلبل براي گل ترانه مي‌خواند، خارها سكوت مي‌كنند.

*خار بودم به عشق تو گل شدم.

*گل بودم بي‌تو خوار شدم!

*پروانه گل را بوسيد، خار روي ساقه ماسيد

                        ديگر هيچ نيست!

                                 ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 22:47 | لینک  | 

 

                                      ×××××××××××××××××××××

مرا انسان بخوان

شايد كه روزي بعد

برايت قصه ي عشقي بخوانم

تو را در فكر خود جايي دهم من

برايت با زبان شعري بگويم

مرا انسان بخوان

تا جان خود را

براي با تو بودن

همان قرباني ديرين بسازم

تو انسان بودن من را

براي خود نمي خواهي

تو مي خواهي مرا

قرباني بازي بي معناي خود سازي

تمام گرمي روح مرا گيري و

از آن در دل سردت كني آتش

مرا انسان نبودن راه تاريك است

تو از من راه تاريكي گرفتي

به من از شعله ي گرم نگاهت نور دادي

ولي اين شعله بر جانم گرفتست

من را آتش زدست اين نور سوزان

مرا انسان بخوان شايد كه روزي بعد

چنين شعري از اين ذهنم ببارد

و معناي خوش انسان شدن را

برايت من بگويم باز

                            ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

عاشق بی صدا

 

 به نام جنون عشق
 
 

شبی

شب سردی است٬ و من افسرده٬

راه دوری است٬و پايی خسته٬

تيرگی هست٬و چراغی مرده٬

می کنم٬ تنها٬از جاده عبور:

دور ماندند ز من٬ادمها.

سايه ای از سر ديوار گذشت٬

غمی افزود مرا بر غم ها٬

فکر تاريکی و اين ويرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی٬

نيست رنگی که بگويد با من

اندکی صبر٬صحر نزديک است:

هر دم اين بانگ برارم از دل:

وای اين شب٬چقدر تاريک است!

خنده ای کو که به دل انگيزم؟

 قطره ای کو که به دريا ريزم؟
تنهایی تنهام

صخره ای کو که بدان اويزم؟

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

............

 

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

تنهای بد دردی

 

                 تنهایی بددردی

 

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

تو بهترینی

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 22:32 | لینک  | 

وقتي صداي آمدنت را

با هر بار برداشتن قدمهايت مي شنوم

دلم مي خواهد قبل از رسيدنت

بالهايم را بگشايم

تا به پيشوازت بيايم
به نام خداي احساس
 
سلام دوستان
 

Doost_e_Gharib@yahoo.com

 

زندگي  يعني

 

زندگی يعنی چکيدن
همچو شمع از گرمی عشق
زندگی،يعنی لطافت
گم شدن در نرمی عشق

  

زندگی ، يعنی دويدن
بی امان در وادی عشق
رفتن و آخر رسيدن
بر در آبادی عشق

   

می توان هر لحظه ، هر جا
عاشق و دل داده بودن
پر غرور چون آبشاران
بودن اما ، ساده بودن

  

می شود اندوه شب را
از نگاه صبح فهميد
يا به وقت ريزش اشک
شادی بگذشته را ديد
می توان در گريه ابر
با خيال غنچه خوش بود
زايش آينده را در
خزانی ديد و آسود

... در زندگی آنچه زود از دست می رود خود زندگيست . از اين روزها فقط خاطراتی باقی می ماند، خاطراتی که در سرنوشتمان فقط گاهگاهی تصوير تاريک و روشن  اين دوران را نمايان ميکند و هر زمان که می گذرد برگی از صفحه خاطرات کنده و به پيمانه عمر اندکی افزوده می شود ...

×××××××××
و چقدر خوشحالم كه باز هم تو را خواهم ديد

دلم می خواد یه چیزی رو بدونی

دیگه نه عاشقی نه مهربونی

من دیگه تصمیم و گرفتم

اصلا نمی خوام که پیشم بمونی

دیشب که داشتم فکرامو می کردم

دیدم با تو طلف شده جوونی

یه جایی جمله ی قشنگی دیدم

عاشق و باید از خودت برونی

چه شعر هایی من واسه تو نوشتم

تو همه چیز بودی به جز آسمونی

یادت میاد منتم و کشیدی

تا که فقط بهت بدم نشونی

حالا بیار عمکسامو تا تموم بشه

اگه که وقت داری اگه می تونی

نگو خجالت می کشی می دونم

تو دیگه خیلی وقت مال اونی

خوش باشی هر جا می ری الهی

الهی واست تلافی نکنه زمونه

                           ************

عاشق بی صدا

 

 به نام جنون عشق
 
 
 

قصه ی من و تو

نه با اندوه بايد ماند

نه غم را بايد از خود راند

بيا تا ما شريك شادی و اندوه هم باشيم...

چقدر اين زندگی زيباست

که من بعد از چه طولانی زمانی ،

يافتم عشق و تو را با هم.

تو را من دوست می دارم

اگر چه خوب می دانی

و گرچه در غزلهايم

به تأکيد فراوان گفته ام اين را

تو را من دوست می دارم

و با تو زندگی زيباست

و بی تو زندگانی ....

بگذريم از اين سخن ...

بی جاست !

برای با تو بودن اين شروع بی نظيری بود،

اگر بهار می دانست،

برايم عنچه سرخ گلي را می شکوفانيد

که با آن خير مقدم گويمت

اما نمی دانست

گمان می کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز بهاری است

 و شايد من خودم هم اين چنین بودم !

پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند

تنت چون ديدگانت سرد

و احساس گريزی بی امان در چشم تو پيدا.

غروری سهمگين و وحشت آور بود،

که از چشم تو می باريد

و من با خويشتن گفتم:

« چگونه اين غرور شرمگين را بوسه بايد داد؟! »

 که سيمای غرورم سهمگين تر از غرورت بود

« تو را من دوست می دارم ! »

و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.

تمام داستان اين بود.

« تو را من دوست می دارم))

توهم … آيا … مرا … »

اما …

سؤالم چشم در راه جوابت ماند

و تنها پاسخ محسوس تو آن دم سكوتت بود ؛

سكوتی سخت وحشت زا،

که من خود را در آن بازيچه دست تو می ديدم

ولی جرأت به خود دادم

 و يكبار دگر  آرامتر اما

زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم

و با شرم از غرور خويشتن گفتم:

« تو را من دوست می دارم،

تو هم ... آيا ... ؟!»

ولی اين بار

تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت

و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:

« تو را من دوست می دارم! »

به دستت دست لرزانم گره می خورد

خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره می زد

و او سرهای ما را سوی هم می برد

و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت

صدای عقل می گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »

صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزيد »

و ما عمداً صدای عقل را از گوش می رانديم

و بعد از آن هم آغوشی

خدا ما را اسير خواب شيرين جوانی کرد!

و من سهم بزرگی از تو را در سينه می دادم  نفسهايت

همان سهمی که بی او زندگی هيچ است

همان سهمی که بی او جسممان مرده است

 و ديگر سرنوشت روح نا معلوم!

که از دنيای بعد از مرگ ما چيزی نمی دانيم

همان سهمی که بی او ...

عشق آيا سرد می گردد ؟!!

 و من انديشه کردم….

عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود

و من … آری …

نفسهای تو را در سينه می دادم

و اين سهم بزرگی بود

ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه می داشت

نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو

و خوابی بود

و من باور نمی کردم

بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!

و آيا … هيچ… رؤيا بود؟!!

و يا عين حقيقت بود و من رؤياش می ديدم؟!

به هر تقدير شيرين بود

به هرصورت گوارا بود

شرابی که من از لبهای تو چيدم

تمام خوشه هايش را

و با انگشتهايم خوب افشردم

تمام دانه هايش را

و در چشم تو نوشيدم

تمام جرعه هايش را

و در آغوش معصوم تو سر کردم

تمام نشئه هايش را

و زيبا بود ؛

نه با اندوه بايد ماند

نه غم را بايد از خود راند

بيا تا ما شريك شادی و اندوه هم باشيم...

 چقدر اين زندگی زيباست

که من بعد از چه طولانی زمانی ،

يافتم عشق و تو را با هم.

تو را من دوست می دارم

- اگرچه خوب می دانی

تو را من دوست می دارم

و با تو زندگی زيباست

و بی تو زندگانی ....

بگذريم از اين سخن ...

بی جاست !

برای با تو بودن اين شروع بی نظيری بود،

اگر بهار می دانست،

برايم عنچه سرخ گلي را می شکوفانيد

که با آن خير مقدم گويمت

اما نمی دانست

گمان می کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز بهار است

 و شايد من خودم هم اين چنين بودم !

 پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند

تنت چون ديدگانت پراحساس

و احساس گريزی بی امان در چشم تو پيدا.

غروری سهمگين و وحشت آور بود،

که از چشم تو می باريد

و من با خويشتن گفتم:

« چگونه اين غرور شرمگين را بوسه بايد داد؟! »

 که سيمای غرورم سهمگين تر از غرورت بود

« تو را من دوست می دارم ! »

و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.

تمام داستان اين بود.

« تو را من دوست می دارم))

توهم  آيا  مرا  »

اما

سؤالم چشم در راه جوابت ماند

و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛

سكوتی سخت وحشت زا،

که من خود را در آن بازيچه دست تو می ديدم

ولی جرأت به خود دادم

و يك بار دگر آرامتر اما

زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم

و با شرم از غرور خويشتن گفتم:

« تو را من دوست می دارم،

تو هم ... آيا ... ؟!»

ولی اين بار...

 تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت

و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:

« تو را من دوست می دارم! »

به دستت دست لرزانم گره می خورد

خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره می زد

و او سرهای ما را سوی هم می برد

و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت

صدای عقل می گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »

صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزيد »

و ما عمداً صدای عقل را از گوش می رانديم

و بعد از آن هم آغوشی

 خدا ما را اسير خواب شيرين جوانی کرد!

و من سهم بزرگی از تو را در سينه می دادم  نفسهايت

همان سهمی که بی او زندگی هيچ است

همان سهمی که بی او جسممان مرده است

 و ديگر سرنوشت روح نا معلوم!

که از دنيای بعد از مرگ ما چيزی نمی دانيم

همان سهمی که بی او ...

عشق آيا سرد می گردد ؟!!

 و من انديشه کردم….

عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود

و من … آری

نفسهای تو را در سينه می دادم

و اين سهم بزرگی بود

ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه می داشت

نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو

و خوابی بود

و من باور نمی کردم

بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!

و آيا … هيچ … رؤيا بود؟!!

و يا عین حقيقت بود و من رؤياش می ديدم؟!

به هر تقدير شيرين بود

به هرصورت گوارا بود

شرابی که من از لبهای تو چيدم

تمام خوشه هايش را

و با انگشتهايم خوب افشردم

تمام دانه هايش را

و در چشم تو نوشيدم

تمام جرعه هايش را

و در آغوش معصوم تو سر کردم

تمام نشئه هايش را

و زيبا بود ؛

و بی اندازه زيبا بود

 خواب روح  بيدارم

و احساس جديدی بود

اين در خواب بيداری!

و اين آغاز خوب داستان شادمانی بود

و اين سرفصل شيرين جوانی بود

چه فصل بی نظيری بود

نفسها اظطراب انگيز

بدنها سرد و شهوتناک

هوای بوسه ها شرجی

زمين بوسه ها سوزان

و ما  از يكدگر سرشار

چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می داديم!

که لذت ترس را می کشت

و بوسه سا تو بر صدها جهنّم باز می ارزيد

و وقتی رنگ زيبای گناهان را به تن داديم

چه دلمرده است رنگ عصمت دلها

زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار

تو را من ناگهان بايد درون خويش می ديدم

و هرگز هم نفهميدم

کدامين ورود باعث شد؟

 تو را در صبح آن روز طلايي رنگ پاييزی

برای خويش بردارم؟!

کدامين نيمه شب دست دعايم را

خدا پراستجابت بر زمين آورد؟!

کدامین روز ایمان نگاهم بر تو کامل شد؟!

ولی امروز می دانم

که من تا آخرين مقدار ممکن با تو می باشم

که من تا يك قدم بعد از خدا هم باتو می باشم

و تو تا آخرين مقدار ممکن با منی امروز

و تو تا يك قدم بعد از خدا هم با منی هر روز

و لبریز از تو بودم وقتی از خود باز پرسيدم:

« تو را من دوست می دارم ؟! »

و در پاسخ به اين ترديد

و در حالی که لبها بی صدا بودند

تنم با حالتی واضحتر از هر جمله پاسخ داد:

« آری ... دوستت می دارم! »

و من جنبش شهوانی خون در رگم ، آنروز

پيام بوسه ها را درک می کردم

و آيا « دوست می دارم »

همين احساس را در خويش می گنجاند؟!

يقيناً پاسخش منفی است

که سهم کوچکی از حس من نسبت به تو در « دوست دارم » بود

و « خواهم داشت » شايد بيشتر ... شايد ! »

که تا امروز

کلامی نيست کز تنديس اين حس پرده بردارد

و شايد ... « بی تو نتوان بود » ... شايد ... بهترين باشد. 

و اينک در فرود شعر « دلتنگم برايت » جمله ای زيباست

هنوز از گرمی آغوش تو سرشار سرشارم

وگرچه بوی تو روی تنم مانده است

و گرچه در سکوت کوچه می بينم تو را ، آرام در رفتن

دلم اما برای ديدنت تنگ است...

و بعد از تو سکوت خانه سنگين است

و پيش از تو،

سکوت خانه سنگين بود!

کدامين شعر من گوياترين شعر است

برای بی صدا بودن ؟!

کدامين شعر من وقتی

سکوت و انزوايم را بی اغازم

تو را آرام خواهد کرد؟!

و آيا هيچ شعری می تواند جای خالی مرا ...

هرگز!!

و بی تو بودن اينک نيك دشوار است

و گاهی از خودم پرسيده ام: « آيا

تو را هم مرگ خواهد برد؟!

و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟! »

و اما خوب می دانم

که بی پاسخ ترين پرسش

و بی پرسش ترين پاسخ

برای آدمی مرگ است!!!

و روزی می رسد آن لحظه آخر

 يكی از ما دو خواهد مرد!

و ما بی هم ... چگونه می شود ...

هرگز!

و اينگونه

به جبر عشق

من بر آخرت مؤمن ترين گشتم

و رستاخيز  بعد از مرگ روز ديگری در هستی عشق است

و اين فرصت که بعد از مرگ

شايد ما دوباره پيش هم باشيم

به آن ايمان و اين اقرار می ارزيد

و با اين ديد ، محشر ، روز زيبايست

و با اين وعده دوزخ ، بهترين مأواست

و تصنيف بلند عشق تو امروز

در اوج خويش می رقصيد

و من  تصنيف ساز عشق تو  امروز

تو را در اوج  تو ديدم

و پرسيدم که: « شادی چيست غير از اين

که تصنيف بلند عشق را در اوج خود بينی؟! »

و از اعماق قلبم شادمان بودم

و قانون بزرگ زندگی را خوب فهميدم :

نه با اندوه بايد ماند

نه غم را بايد ازخود راند

یه روز یه کی پیدا میشه...... که با عشق من آشنا بشه

تنها آرزویی که دارم اینکه.... کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم

به نام جنون عشق

شبی

شب سردی است٬ و من افسرده٬

راه دوری است٬و پايی خسته٬

تيرگی هست٬و چراغی مرده٬

می کنم٬ تنها٬از جاده عبور:

دور ماندند ز من٬ادمها.

سايه ای از سر ديوار گذشت٬

غمی افزود مرا بر غم ها٬

فکر تاريکی و اين ويرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی٬

نيست رنگی که بگويد با من

اندکی صبر٬صحر نزديک است:

هر دم اين بانگ برارم از دل:

وای اين شب٬چقدر تاريک است!

خنده ای کو که به دل انگيزم؟

 قطره ای کو که به دريا ريزم؟

صخره ای کو که بدان اويزم؟

*******

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

*********

دوستت دارم

وقتی که اعتماد من از ريسمان سست عدالت اویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.

وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا

با دستمال تيره قانون می بستند

و از شقيقه های مضطرب ارزوی من

فواره های خون به بيرون می پاشيد

وقتی که زندگی من ديگر

چيزی نبود.هيچ چيز به جز تيک تاک ساعت ديواری

دريافتم٫بايد٫بايد٫بايد

ديوانه وار دوستت بدارم

 

××××××××××××××××

نمي دانم چه شده ؟
اين روزها اين من هستم که روزها را

مي گذرانم يا روزها هستند که مرا
 مي گذرانند .....انگاري که فقط مي خواهند مرا پشت سر بگذارند بي اينکه رنگ
خاطره اي از حضورم بر جا گذارند.......
گر چه کم کم دارم احساس مي کنم که اگر اين روزها هستند که مرا طي مي کنند اما مهربانتر شده اند ....


 

 
 
 
 
 

براي خودم ....
ياد تو و دوري تو
آتش به جونم ميزنه
من برگشتم اما دلم در سينه پرپر ميزنه.......
باز دلتنگم ....... دلتنگ چشمات ...... دلتنگ نگاه مهربونت .... دلتنگ نجابت نگاهت ...... دلتنگ نوازشت.....
باز ديوانه شده ام از اين همه دوري ....
ياد تو و دوري تو آتش به جونم ميزنه......
از وقتي رسيدم خونه تنها همين آلبوم هست که همراه من هست ، همين عکسا، چشمات هنوز که هنوزه با من حرف ميزنه ......
احوالي نمي گيري عزيزم......
نکنه من برات مردم ؟
باورم نميشه ، به جون خودت قسم باورم نميشه منو فراموش کرده باشي .......

 
 
 
خودت باشي و نسيم باشد و صداي آواز پرنشاط مرد رفتگر که از بيرون پنجره اتاق ترانه کردي مي خواند... دنياي من چه کوچک است ... مدتي است که به اين کوچکي عميق خو کرده ام و هر چه در آن ميابم اگر چه به وسعت سالهاي پيش نيست اما بسيار عميق تر است... گاهي آنچنان عميق که با بهت به آن مينگرم؛ گويي بيم آن ميرود که مرا با خود غرق کند... کنکاشي است لحظه به لحظه ... حال بيمار دم مرگي را دارم که هر دم از زندگي برايش چيزه نوبرانه ايست... مدتيست که درين برزخ بسر ميبرم ... درين برزخ بين دنياي حقيقي و دنياي حقيقي تر... اول دست و پايي مي زدم و تلاشي. اکنون روز به روز به تسليم شدن نزديک ترم... تنها مينگرم که ثانيه ها مرا به کجا خواهند برد... زندگيم بعد عجيبي به خود گرفته... تولدي تلخ.... تولدي همراه با درد... بسان کودکي که با درد و واهمه از دنياي کوچک درون يک انسان ديگر پاي بدنياي بزرگ بيرون مينهد ...
اي کاش ميتوانستم اشک همه انسانها را بنوشم...اي کاش ميتوانستم قطعه هاي دلهاي شکسته را آرام آرام بهم بچسبانم... اما هنوز خودم قابل شکستنم... من در انتظار روزي که ديگر هرگز نشکنم در برزخ ايستاده ام... از پنجره به بيرون مينگرم ...
من سرشار از عشق خفته ام ... اشک هايم در حسرت جاري شدن اين عشق جاريست....

×××××××××××××××

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 0:38 | لینک  | 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌

****************************

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:41 | لینک  | 

  سلام
 
 
 
 
آري , آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان راه دگر نينديشمسلام
 
 
                           آمدي اما چرا اكنون                                                                                

                           كه مرده عشق من ديگر                                                                          

                           و نامت در سراي قلب من                                                                         

                          پژواك ديرين را نمي يابد ؟                                                                         
 
                                                                        آمدي اكنون كه ديگر نام تو

                                          آن رعشه هاي رنج و لذت را

                                 به جان من نمي ريزد
 
                      دگر آهنگ نام تو                                                                                  

                        به گوشم نغمه اي شيرين                                                                       

                      نمي خواند                                                                                         

و از نامت دلم ديگر نمي لرزد                                            
 
                         زماني نام تو 

                                     در اوج سرماي زمستان

                                          همچو خورشيدي درخشان

                           باغ پنهان دلم را

                      نوبهاري كرد
 
                    زماني نام تو                                                                                        

                      چون كهكشاني پر ستاره                                                                          

                      آسمان تيره ي تنهاييم را                                                                           

                         نور باران كرد                                                                                                                                                                                                
                      زماني نام تو

                                   زيبا ترين شعر جهان را

                                           در فضاي خالي شب هاي من

                   پژواك كرد 

(ترا من دوست مي دارم )                       
 
 كنون نامت برايم نيست                       

جز يك واژه يِ بي معني و                      

  ديگربرايم هيچ . . .                     
 
سلام
 
 
 
 
کدامين قصه گو راز مرا آواز خواهد کرد ؟

کدامين عاشق دلخسته اي با من يکي همدرد خواهد شد  ؟

کدامين چشمه چشمي  برايم اشک خواهد ريخت ؟

دگر آيا کسي از خاطرم سرشار خواهد شد ؟

کسي آيا پس از من مي تواند قصه ام را بازگو سازد ؟

بگويد دختري از شهر عشق  و آرزو روزي اينجا بود

که درد عالم و آدم به جانش بود

و بس پر شور چون رودي خروشان بود

درونش چشمه اي جوشان ز مهر و عشق پنهان داشت

و تنها رهنماي او نداي قلب پاکش بود

که مي گفتش :"برو !

از اين سرا بار خود بربند

برو جايي که از روبه مزاجان و بخيلان بي خبر ماني

برو شايد در آنجا از هواي عشق پر گردي

و شايد باز همچون قبل

شادان دختري ز آرزو گردي

و اينسان رفت

چنين آرام و بي غوغا "
 
ومن رفتم

اگر چه يک صداي خسته اي آشفته مي خواند:

"هماي آرزو اينجا عجب دلتنگ ديدار رخت هستيم

و ما اينجا بسي تنها و بي خويشيم

بيا شايد کمي از سايه ات بر روي ما افتد

و از روح تو

سر شار از سعادت , باز جان گردد"
 
ولي افسوس....
 
  
سلام
 
 
 
 
 
 
 
من گمان می کردم                                                                                      
 
             دوستی همچون سروی سرسبز                                                        
 
                              چار فصلش همه آراستگی ست.                                  
 
من چه می دانستم                                                                                 
 
             هیبت باد زمستانی هست.                                                   
 
من چه می دانستم                                                                                  
 
           سبزه می پژمرد از بی آبی                                                                    
 
                           سبزه یخ می زند از سردی دی.                                                   
 
من چه می دانستم                                                                                 
 
                دل هر کس دل نیست                                                         
 
                                قلب ها ز آهن و سنگ                                    
 
                                                         قلب ها بی خبر از عاطفه اند.          
 
                                                                                                           حمید مصدق       
    
                                          """"""""""""""""""""""""""""""
سلام
 
 
 
 
 
 
                  
  زکویت بر نمی آید صدایی                                             
 
                 تو ای گمگشته دلبندم کجایی ؟
 
 
                به دنبالت به صحراها دویدم                                                        
 
               ولی هرگز ندیدم جای پایی .
 
 
                                       !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
                                          ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
 
   
                                           ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

که همين دوست داشتن زيباست
                                                            """""""""""""""""""
نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 13:23 | لینک  | 

فدرر و آغاسي در حال بازي تنيس درارتفاع 320 متري دبي

 
زندگی
آری آغاز دوست داشتن است   گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان نمی اندیشم  که همین دوست داشتن زیباست

                              """"""""""""""""""

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 13:11 | لینک  | 

بی تو


بی تو دلم هميشه تنگ است ، بی تو دنيا برايم سوت و كور است

بی تو شبم بی مهتاب است ، بی تو ستاره آسمان تاريك دلم خاموش است

بی تو زندگی بی مفهوم است ، 

بی تو هوای دلم هميشه ابری است ، آسمان چشمانم هميشه بارانی است

بی تو زندگی برايم عذاب است ، گلهای باغ دلم همه خشك و بی جان است

بی تو دريای دلم كويری تشنه و خشك است ، آسمان آبی قلبم تيره و تار است

بی تو عشق از خانه دلم فراری است و طاغچه خانه دل هميشه خالی است

بی تو آرزويی ندارم در دلم ، و تنها آرزويم از خدای خويش بودنت در كنارم است

بی تو غروب ها برايم جهنم واقعی است ، و سحرگاه طلوع خورشيد دلم خيالی است

بی تو مردی مجنونم ، بی تو  پوچم ، بی تو دلی بی احساسم

بی تو جاده زندگی ام بن بست است ، و پرنده های آشيانه قلبم همه بی آواز هستند

بی تو وجودم در اين دنيا بی ارزش است ،
دوست دارم دستم را بگيری ، و مرا نوازش كنی!

دوست دارم ، اشكهايم را با دستهايت از گونه هايم پاك كنی!

دوست دارم تو را در آغوشم بگيرم و گريه كنم!

كجايی كه دلم هوايت را كرده است!

كاش می توانستم دستهای گرمت را بگيرم و با تو به آن سوی مرز

خوشبختی ها بروم!

 كاش می توانستم از نزديك در آن چشمهای عاشقت

نگاه كنم!

اما اين فاصله بين من و تو نمی گذارد كه من تنها عشقم را از نزديك ببينم !

كاش می توانستيم از نزديك درد و دلهايمان را بهم بگوييم و بگوييم كه همديگر

را دوست داريم! ای سرنوشت اين فاصله سياه را از بين ما محو كن كه ديگر

طاقتم به پايان رسيد ، انتظارم به سر رسيد ، و دلم به جانم آمد. ديگر خسته

شدم ، ديگر طاقت اين دوری و فاصله را ندارم! ای سرنوشت اين همه ما را

شكنجه نده ، ديگر ما نمی توانيم بيش از اين دوری را تحمل كنيم! ديگر پايان

راه است ، ديگر پاهايم توان راه رفتن در اين جاده پر از فاصله را ندارند.

ديگر چشمهايم اشكی ندارند كه بريزند ، همه اشكهايم به خاطر اين دوری و

فاصله از چشمانم ريخته شد ، و چشمانم ديگر سويی ندارند!

چشمهايم سويی ندارند كه به زندگی بنگرند ، دستهايم زوری ندارند كه از

عشق و دوری بنويسند ، خانه دلم نوری ندارد كه دلم را از محبت روشن كند!

ای سرنوشت اين بازی پر از درد را تمام كن ، سرنوشت اينجا ديگر خط پايان

بازی است! ای سرنوشت سر به سر دلم نگذار ، مرا خسته نكن ! اين دوری و

فاصله را از بين ما محو كن!

ّّّ××××××××××××

)))))))))))))))))))))))و قسم به آسمانی بهشت در آن اسکان گزيده ...
به ابری که از نامردی زمانه معصومانه می گريد ...
به رنگين کمانی که رنگی از زندگيست ...
به زمينی که مهد آرامش آدميست ....
به درختی که زنده است و روح دارد ...
به شقايقی که عشق را دلش حک کرده ...
به قناری که غمگين بر شاخه نوا سر ميدهد ...
به پروانه ای که عاشقانه هستی اش را به گرمای شمع سپرد ...
به عشقی که در دل آدميان رخنه کرده ...
به صداقتی که به آن ايمان دارم ...
و مهربانی که سرلوحه زيستن است ...
و قسم به خدا ...

به نگارنده  عشق 

به خداوندی که تو بهترين آيت اويی قسم که ...
                                                                 
دوستت ميدارم

++++++++++++++++++++++++

 

                                           ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
و نامم در كتاب زندگی خط خورده و فراموش شده است

بی تو ديگر مجالی برای زندگی دوباره نيست ، آرزوی قلبم مرگ است

~~~~~~~~~~~~~~~~~

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 13:5 | لینک  | 

اگر روزی بشر گردی .ز حال من خبر گردی پشيمان ميشوی از نحسه خلقت
از اين بودن از اين ماندن


خدايا 

نمی دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است
چه رنجی ميکشد آنکس :‌
که انسان است و از احساس سرشار است.

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:51 | لینک  | 

من گفتم و یارم گفت گفتیم و سفر کردیم
از دشت شقایق ها با عشق گذر کردیم
از دشت شقایق ها با عشق گذر کردیم

گفتی وقتی پائیزه همه دنیا غم انگیزه
با اون برگا که میریزن گل عشقت نمیریزه
گل عشقت نمیریزه
گفتم گل عشق من خزون و دیده گل داده
تموم دلخوشیش اینه زیر پای تو افتاده
زیر پای تو افتاده

گفتم که بهارا چی؟ وقتی گریونه ابرا چی؟
از عشق رخ ساحل وقتی مجنونه دریا چی؟
گفتم از تو میترسم یه وقت بری و تنها شم
از این هجران از این دوری منم همدرد ابرا شم
منم همدرد ابرا شم
گفتم اگه من مردم چقدر به من وفاداری؟
عشق و به فراموشی چند روزه تو میسپاری؟
گفتم تو که میدونی سر خاک تو میمیرم
ولی تا لحظهء مردن دل از تو نمیگیرم
دل از تو نمیگیرم

گفتی نگفتم از غم عشقت دارم دیوونه میشم
حالا دیوونگی هامو تماشا کن
گفتم عاشق دیوونگی هاتم بلا گردونه چشماتم
بلا گردونه چشماتم
گفتم عاشق دیوونگی هاتم بلا گردونه چشماتم

بی تو نمی مونم من هرگز

بی تو زمونه کمی نامهربونه
بی تو زمستون باز هم می مونه

تنها تو کوچه ٫ با چشمهای بسته
یه مرد عاشق ٫‌ آواز میخونه

بی تو نمیخوام که نفس تو سینه بمونه
بی تو نمیخوام مرد عاشق آواز بخونه

وقتی نباشی دیگه آینه از من بیزاره
طوفان حسرت بارون رو تو چشمام میذاره

بی تو صدایم ٫ صداای خسته ست
مینای عشقم ٫ بی تو شکسته ست

دل وامونده ما دیگه صبری نداره
کشتی عشقم بی تو در گل نشسته ست


بلا گردونه چشماتم
گفتم از تو میترسم یه وقت بری و تنها شم
از این هجران از این دوری منم همدرد ابرا شم
یه وقت بری و تنها شم

"""""""""""""""""""""""

هرگز


من تشنه محبت, درد آشنای هجرت
دلم به این جدایی, هرگز نکرده عادت

ناکامی از تولد, همزاد بخت من بود
ندارم از تو شکوه, این سرنوشت من بود

فراموشم نکن
فراموشم نکن
تویی تنها دلیل بودن من
به یاد من باش, فراموشم نکن

بی تو حدیث عشقو دیگر باور ندارم,
جز با تو بودن آرزویی در سر ندارم

میپیچه عطر خاطره در خلوت شبهای من,
تکرار اسمه قشنگت شده عادت لبهای من

فراموشم نکن
فراموشم نکن
تویی تنها دلیل بودن من
به یاد من باش, فراموشم نکن

هنوز عاشقترینم ای تو تنها باوره من
بغیر از با تو بودن نیست هوایی در سر من

هنوز عطر تو مونده در فضای خانه من
هنوزم بیقراره این دل دیوونه من

فراموشم نکن
فراموشم نکن
تویی تنها دلیل بودن من
به یاد من باش, فراموشم نکن

فراموشم نکن, فراموشم نکن, فراموشم نکن ...

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم

دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم

موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا
کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم
میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم

هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو

توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
انقده رفتم و رفتم انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم

من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست

هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه
اگه مردم تو بدون چه کسی وارثه شه

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!نگار من رفتی تو از کنار من
وای از من و این دل بیقرار من
رحمی کن ای خدا به روزگار من
دل ناگرونم که ز یادت برم
نمیره این غصه دیگه از سرم
یادم بمون ای مهربون
یه وقت نشی نامهربون

همه رفتند کسی با ما نموندش
کسی خط دل ما را نخوندش
همه رفتند ولی این دل مارا
همون که فکر نمیکردیم سوزوندش

شبا که تنها توی راهی
محو نگاه اون ستاره هائی
یادت باشه که یارت
یه گوشه ای نشسته تو تنهائی
حرفات همش حرف از دوستت دارم بود
چشات میگفت دلت گرفتارم بود
چشات میگفت دلت گرفتارم بود

یادم بمون یه وقت نرم ز یادت
یادت باشه یادت باشه
کی بود که هی عشقو نشون میدادت
شبا که تنها توی راهی
محو نگاه اون ستاره هائی
یادت باشه که یارت
یه گوشه ای نشسته تو تنهائی
دل ناگرونم که ز یادت برم
نمیره این غصه دیگه از سرم
یادم بمون ای مهربون
یه وقت نشی نامهربون

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

لحظه ی خدافظی به سینه ام فشردمت

اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت

دل من راضی نبود به این جدایی نازنین

عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت

گفتی به من غصه نخور می رم و بر ميگردم

همسفر پرستو ها ميشم و بر ميگردم

گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی

گفتی تا چشم هم بزنی میرم و برمیگردم

عزیز رفته سفر کی برمیگردی

چشمونم مونده به در کی برمیگردی

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده

ای ز حالم بی خبر کی برمیگردی

غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم

پنجره ی امیدمو هنوز به روم نبستم

پرستو های عاشق به خونشون رسیدن

اما چرا عزیز دل هر گز تو رو ندیدن

گفتی به من غصه نخور می رم و بر ميگردم

همسفر پرستو ها ميشم و بر ميگردم

گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی

گفتی تا چشم هم بزنی میرم و برمیگردم

عزیزی رفته سفر کی برمیگردی

چشمونم مونده به در کی برمیگردی

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده

ای ز حالم بی خبر کی برمیگردی

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:44 | لینک  | 

خواستم با تو بگم

خسته از زندگی ام

با همه لودگی ام

پر افسردگی ام

خواستم با تو بگم

تن من پوسیده

دست من لرزیده

دل من رنجیده

خواستم با تو بگم

در برم باش عزیز

تو که شادی از غم

مرهمم باش عزیز

خواستم با تو بگم

آن همه ناگفته ها را

دل به دل سپرده ها را

همه درد و غصه ها را

خواستم با تو بگم

دل پژمرده مارا دریاب

خواستم با تو بگم

از غم دوری مرگم فریاد

خواستم با تو بگم

بی تو تنها هستم

از برم دور مشو

با تو من سرمستم

خواستم با تو بگم

که به ناگه گفتی

((خسته ام ، هیچ مگو))

به فنا پیوستم

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:28 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:19 | لینک  | 

 

روز ها فکر من این است و همه شب سخنم          که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

 

 

از کجا آمده ام  آمدنم بهر چه بود                        به کجا می روم آخر ننمائی و طنم ؟

 

 

 مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا       یا چه بودست مراد وی از این ساختنم

 

 

 مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک                       دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:15 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:12 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:12 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:12 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:12 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:11 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:11 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 12:9 | لینک  | 

ديشب به سيل اشک ره خواب مي زدم
نقشي به ياد روي تو بر آب مي زدم
نقش خيال روي تو تا وقت صبحدم
بر کارگاه ديده ي بي خواب مي زدم
روي نگار در نظرم جلوه مي نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره ي تو به مضراب مي زدم
چشمم به روي ساقي و گوشم به قول چنگ
فالي به چشم و گوش در اين باب مي زدم
ابروي يار در نظر و خرقه سوخته
جامي به ياد گوشه ي محراب مي زدم

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 11:57 | لینک  | 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 11:53 | لینک  | 

تو را دوست ندارم

  اما وقتی تو نیستی غمگینم

   و به آسمان آبی بالای سرت

     و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم

 

تو را دوست ندارم

  اما نمیدانم چرا آنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند

   و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام

    چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو نیستند

 تو را دوست ندارم

 اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم

  حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم

                        

  زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند

    آه می دانم که دوستت ندارم

 اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند

    و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند

       زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 11:47 | لینک  | 

وداع

میروم خسته و افسرده و زار        سوی منزلگه ویرانه خویش 

به خدا میبرم از شهر شما          دل شوریده و دیوانه خویش

میبرم تا که در ان نقطه دور          شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشوسش دهم از لکه عشق  زین همه خواهش بی جا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم           ز تو ای جلوه ی امید محال

میبرم زنده به گورش سازم         تا از این پس نکند یاد وصال

ناله میلرزد میرقصد اشک          اه بگذار که بگریزم من 

از تو ای چشمه ی جوشان وفا    شاید ان به که بپرهیزم من   

به خدا غنچه ی شادی بودم       دست عشق امد و از شاخم چید

شعله ی اه شدم صد افسوس     که لبم باز بر ان لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست          میروم خنده به لب خونین دل

میروم از دل من دست بدار          ای امید عبس بی حاصل  

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:50 | لینک  | 

چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد

                                 تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

                                        *******

تو پاک آمدی، بر حذر باش وپاک

                     که ننگ است ناپاک رفتن به خاک

                                   ~~~~~~~

ای بسا ابلیس آدم رو که هست

                     پس به هردستی نباید داد دست

                              ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

یاری که داد بر باد، آرام و طاقتم را

                          ای وای اگر نداند، قدر محبتم را

                              ****************

آی انسان ، ای سوار سر کش مغرور

ای به غفلت مانده خودخواه

ای که پنداری به اقبال طلا جاوید خواهی ماند

گوش دل بر خاک نه، تا بشنوی فریاد قارون را

آن نگونبختی که پر کرد از طلا، صحرا و هامون را

اینک اینک میزند فریاد:

جای زر، صندوق چشمم خانه مار است

سینه ام از خاک گورستان گرانبار است

                          ************

من از عصیان بی حد شرمسارم

به پیش خالق و پروردگارم

"وطنخواه" را ز نیکی توشه ای نیست

ز معصوم"دوهفت" چشم انتظارم

                   ******

قسم بر  قطره های پاک باران

قسم بر شادی فصل بهاران

نباشد در دل پاک "وطنخواه"

غمی جز دوری از دیدار یاران

                     ~~~~~~~

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:52 | لینک  | 

دید مجنون را یکی صحرانورد

                      در میان بادیه بنشسته فرد

صفحه اش از خاک وانگشتان قلم

                     می نویسد نام "لیلی" دم به دم

گفت :کای مجنون شیدا، چیست این؟

                     می نویسی نامه ،سوی کیست این؟

گفت:مشق نام "لیلی"میکنم

                       خاطر خود راتسلی میکنم

چون میسر نیست بر من کام او

                        عشقبازی میکنم با نام او

                       ********

گفتی ام درد تو عشق است ،دوا نتوان کرد

دردم از توست و دوا از تو، چرا نتوان کرد

گر عتاب است و اگر لطف،کدام است آن کار

که به اغیار توان کرد وبه ما نتوان کرد

فلکم از تو جدا کرد وگمان میکردم

که به شمشیر مرا از تو جدا نتوان کرد

                      *******

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 23:28 | لینک  | 

زچشمت چشم ان دارم که از چشمم نیندازد

                          به چشمانت که چشمانم به چشمان تو مینازد

                      *******

سر که نه در راه عزیزان بود

                    بار گرانی است کشیدن به دوش

                       *******

میان مهربانان کی توان گفت

                  که یار من چنین کرد و چنان گفت

                *******

دل برایش هدیه بردم ،سنگدل خندید و گفت:

                          دور اندازند مستان ساغر بشکسته را

شیشه دل از کفم افتاد ، گفتم "هی"بگیر

                    شیشه از بس بود نازک با صدای "هی"شکست

                         *******

دلبرم طفل است ودلداری نمیداند هنوز

                          خون عاشق را بجای شیر مادر میمکد

                          *******

گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست

گمان کردم که غمخواری برای این دل تنهاست

از عشق خود به من می گفت

از عاشقها سخن می گفت

از اشکی داغ و آتش زن،همیشه چشم او پربود

ولی افسوس

ولی افسوس

همه از عشق گفتن ها

تمام گریه کردن ها

تظاهر بود

تظاهربود

همه عاشق نوازیها

تمام صحنه سازیها

تظاهر بود

تظاهربود

                       *******

یار من بر ناقه محمل بست و رفت

                       آنکه دل دادم بدو،بر دیگری دل بست و رفت

                      *******

نفرین ابد بر تو که آن ساقی چشمت

                     دردی کش خمخانه تزویر و ریا بود

پروردهء مریم هم اگر چشم تو میدید

                   عیسای دگر می شد و غافل زخدا بود

نفرین به ستایش گرت از روز ازل باد

                  کاین گونه ترا غره به زیبایی خود کرد

پوشیده ز خاک آینه حسن تو گردد

                 کاین گونه ترا مست زشیدایی خود کرد

این بود وفاداری واین بود مروت

                 ای کاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت

ای کاش که آن محفل دل ساده فریبت

                 بر سردر خود مهر و نشانی ز قفس د

                   *******

آتشم بر جان زدی، بر جان زدی ،جانت نبخشم

                  پیش یزدان گریم و، در پیش یزدانت نبخشم

سوختی جان و تنم، زینگونه آسانت نبخشم

                 گر ببخشم هر گناهی را ،گناهانت نبخشم

                    *********

 

 

 

 

 

 

                                   

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:50 | لینک  | 

زچشمت چشم ان دارم که از چشمم نیندازد

                          به چشمانت که چشمانم به چشمان تو مینازد

                      *******

سر که نه در راه عزیزان بود

                    بار گرانی است کشیدن به دوش

                       *******

میان مهربانان کی توان گفت

                  که یار من چنین کرد و چنان گفت

                *******

دل برایش هدیه بردم ،سنگدل خندید و گفت:

                          دور اندازند مستان ساغر بشکسته را

شیشه دل از کفم افتاد ، گفتم "هی"بگیر

                    شیشه از بس بود نازک با صدای "هی"شکست

                         *******

دلبرم طفل است ودلداری نمیداند هنوز

                          خون عاشق را بجای شیر مادر میمکد

                          *******

گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست

گمان کردم که غمخواری برای این دل تنهاست

از عشق خود به من می گفت

از عاشقها سخن می گفت

از اشکی داغ و آتش زن،همیشه چشم او پربود

ولی افسوس

ولی افسوس

همه از عشق گفتن ها

تمام گریه کردن ها

تظاهر بود

تظاهربود

همه عاشق نوازیها

تمام صحنه سازیها

تظاهر بود

تظاهربود

                       *******

یار من بر ناقه محمل بست و رفت

                       آنکه دل دادم بدو،بر دیگری دل بست و رفت

                      *******

نفرین ابد بر تو که آن ساقی چشمت

                     دردی کش خمخانه تزویر و ریا بود

پروردهء مریم هم اگر چشم تو میدید

                   عیسای دگر می شد و غافل زخدا بود

نفرین به ستایش گرت از روز ازل باد

                  کاین گونه ترا غره به زیبایی خود کرد

پوشیده ز خاک آینه حسن تو گردد

                 کاین گونه ترا مست زشیدایی خود کرد

این بود وفاداری واین بود مروت

                 ای کاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت

ای کاش که آن محفل دل ساده فریبت

                 بر سردر خود مهر و نشانی ز قفس د

                   *******

آتشم بر جان زدی، بر جان زدی ،جانت نبخشم

                  پیش یزدان گریم و، در پیش یزدانت نبخشم

سوختی جان و تنم، زینگونه آسانت نبخشم

                 گر ببخشم هر گناهی را ،گناهانت نبخشم

                    *********

 

 

 

 

 

 

                                   

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 21:50 | لینک  | 

مارا شکستگی به نهایت رسیده است

                             چندان شکسته ایم که نتوان دگر شکست

زچشمم هر چه دور افتی، به دل نزدیکترباشی

                                ترا کی میتواند روزگار از یاد من گیرد؟

 

ترسم در این دلهای شب از سینه آهی سر زند

                                   برقی ز دل بیرون جهد،آتش به جایی در زند

از عهده چون آید برون،گر بر زمین آمد سری

                                  آن نیمه های شب که او، با مدعی ساغر زند

کوس نبرد ما مزن ،اندیشه کن کز خیل ما

                                  گر یک دعا تازد برون، بر یک جهان لشکرزند

آتشفشان است این هوا، پیرامن ما نگذری

                                  خصمی به بال خود کند،مرغی که اینجا پر زند

نی بی نوا، می بی صفا، وقت است اگر در بزم ما

                                 ساقی می دیگر دهد ،مطرب رهی دیگر زند

"وحشی" زبس آزردگی، زهر از زبانم میچکد

                                 خواهم دلیری کاین زمان،خود را بر این خنجر زند

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا وطنخواه در ساعت 10:41 | لینک  |