قصه ی تو ٬ قصه ی من ٬ قصه ی تگرگ و شبنم
قصه ی برف و شراره ! قصه ی دشنه و مرهم
قصه ی من ٬ قصه ی تو ٬ قصه ی تلخ دوباره
قصه ی پلنگ عاشق ٬ قصه ی صید ستاره
من و بشناسون دوباره ٬ به من و آیینه و دیدار
من و تازه کن به بوسه! منو دست گریه نسپار
یه ترانه از تو دورو یه ترانه به تو نزدیک
پیش تو گم میشم از تو ٬ ای غزل واره ی تاریک
خسته و دل گیرم از من ٬ درو واکن به ستاره
یه نفس نوازشم کن بزار از شب گل بباره
چیزی تا گریه نمونده ٬ پُــر بغض ِ همه حرفام
من و با یه بوسه بشکن ٬ که سکوته همه حرفام
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 20:36  توسط رضا وطنخواه
|
دستی ز کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی
دیری است دلم چشم براهت دارد
ای عشق ٬ سری به خانه ی ما نزدی.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 20:35  توسط رضا وطنخواه
|
چشاتو وا نکن اينجا ، هيچ چي ديدن نداره
صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
توي آسموني که کرکسا پرواز ميکنن
ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره
دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه
از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره
بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه
قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره
خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده
وقتي که آخر ِ جادهها رسيدن نداره
نقض ِ قانون ِ آدمبزرگا جـُرمه ، عزيزم
چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 20:33  توسط رضا وطنخواه
|
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود
هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود
با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان
حس می کنم که قافیه هایم عوض شود
جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود
سهراب ِ شعرهای من از دست می رود
حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود
قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز
در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود
حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ
انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد
تن داده ام به این که بسوزم در آتشت
حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد
با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 20:33  توسط رضا وطنخواه
|
ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
میریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من
بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 20:32  توسط رضا وطنخواه
|
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 20:31  توسط رضا وطنخواه
|

دل مي سپرم به چشمات
چشمـــات چشـــمه نوره
تو کــــوچه هـاي قلـــــبم
هميشــــــــه... در عبوره
پـــــــل مي زنم به قلبت
از راه رنـــگـــين کمــــون
رو جـــــاده مــي نويسم
هميشــــــه با من بمون
...................
با هــــــــر نگاه پاکــــت
پر ميشـــــــــم از تـرانه
من با تو مونــــــــدگارم
اي بهتــــــــرين بهـــانه
از نســـل پاک عـشقي
روحــــــت گـــل اقاقي
تا صـــبح ميـلاد عشق
عمــــــرت بمونه باقي
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 20:29  توسط رضا وطنخواه
|
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 19:11  توسط رضا وطنخواه
|
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 19:10  توسط رضا وطنخواه
|
| حال دل با تو گفتنم هوس است |
خبر دل شنفتنم هوس است |
|
حال دل با تو گفتنم هوس است |
از رقيبان نهفتنم هوس است |
|
طمع خام بين که قصه فاش |
با تو تا روز خفتنم هوس است |
|
شب قدرى چنين عزيز و شريف |
در شب تار سفتنم هوس است |
|
وه که دردانهاى چنين نازک |
که سحرگه شکفتنم هوس است |
|
اى صبا امشبم مدد فرماى |
خاک راه تو رفتنم هوس است |
|
از براى شرف به نوک مژه |
شعر رندانه گفتنم هوس است |
|
همچو حافظ به رغم مدعيان |
حافظ |
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 19:9  توسط رضا وطنخواه
|
اى هميشه خوب
ماهى هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مى برد مرا بهر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اى زلال پاك - !
جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !
اى هميشه خوب !
اى هميشه آشنا !
هر طرف كه ميكنم نگاه
تا همه كرانه هاى دور
عطر و خنده و ترانه ميكند شنا
در ميان بازوان تو !
ماهى هميشه تشنه ام
اى زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى
ماهى تو جان سپرده روى خاك !
فريدون مشيرى
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 19:8  توسط رضا وطنخواه
|
افسوس كه آنچه برده ام باختنی است
بشناخته ها تمام نشناختنی است
برداشته ام هر آنچه بايد بگذاشت
بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:28  توسط رضا وطنخواه
|
دل ز تن بردی و در جانی هنوز
دردها دادی و درمانی هنوز
آشکارا سینه را بشکافتی
همچنان در سینه پنهانی هنوز
ملک دل کردی خراب از تیغ ناز
اندران ویرانه سلطانی هنوز
هر دو عالم قیمت خود گفته ای
نرخ بالا کن که ارزانی هنوز
پیری و شاهد پرستی ناخوش است
خسروا تا کی پریشانی هنوز
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:25  توسط رضا وطنخواه
|
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن بر پای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ،رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می کنی،محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را بابنی آدم نباشد
مکن یارا،دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عشق بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:25  توسط رضا وطنخواه
|
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:24  توسط رضا وطنخواه
|
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:23  توسط رضا وطنخواه
|
| آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برمآمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهانآمده که رهزنم بر سر گنج شه زنمگر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکناوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنمآنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کندگفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خودآنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشددر هوس خیال او همچو خیال گشتهاماین غزلم جواب آن باده که داشت پیش من |
|
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برمتا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برمآمدهام که زر برم زر نبرم خبر برمگر ز سرم کله برد من ز میان کمر برماوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برمپیش گشادتیر او وای اگر سپر برمتاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برمو آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برموز سر رشک نام او نام رخ قمر برمگفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:22  توسط رضا وطنخواه
|
تقدیم به همسر عزیزم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:19  توسط رضا وطنخواه
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:15  توسط رضا وطنخواه
|
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانیجهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندتکه هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهیمرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی
چنان به نظره اول ز شخص میببری دلکه باز مینتواند گرفت نظره ثانی
تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالتز پردهها به درافتاد رازهای نهانی
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمدتو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبتندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی
مرا گناه نباشد نظر به روی جوانانکه پیر داند مقدار روزگار جوانی
تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشدریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانمتو میروی به سلامت سلام من برسانی
سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:7  توسط رضا وطنخواه
|
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا راز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانستتو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب استاسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی
امید در کمر زرکشت چگونه ببندمدقیقهایست نگارا در آن میان که تو دانی
یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظحدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:5  توسط رضا وطنخواه
|
| اي ماهروي شرم نداري ز روي ما؟ |
اي با عدوي ما گذرنده ز کوي ما |
|
| با هر کسي همي گله کردي ز خوي ما |
نامم نهاده بودي بدخوي جنگجوي |
|
| رستي ز خوي ناخوش و از گفتگوي ما |
جستي و يافتي دگري بر مراد دل |
|
| آن روز شد که آب گذشتي به جوي ما |
اکنون به جوي اوست روان آب عاشقي |
|
| گر مست آب ما که کهن شد سبوي ما |
گويند سردتر بود آب از سبوي نو |
|
| چندين به خير خير چه گردي به کوي ما؟ |
اکنون يکي به کام دل خويش يافتي |
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 20:38  توسط رضا وطنخواه
|
و خدا خر را آفرید...
و
به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی
برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد.
و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل
بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.
خر
به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای
خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و
خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.
و خدا سگ را آفرید
و
به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین
یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی سگ را برآورد.
و خدا میمون را آفرید
و
به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و
برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی
کرد.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و
به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو
می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و
بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان
گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی
است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست
زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.
و از آن زمان تا کنون
انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند.....
و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد...
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد.
و
وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن
دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند.
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست.
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 18:52  توسط رضا وطنخواه
|